تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
techtip
تراوین




رمان نیما[قسمت اول] s
به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
تبلیغات

رمان نیما[قسمت اول]

رمان نیما
قسمت 1

صفحات روزنامه رو ورق زدم دیگه داشت حالم بهم میخورد .همش منشی زن ..تمام وقت ووو

اخه چرا یه کار به درد بخور واسه ما دخترای بدبخت پیدا نمیشه ...اااا ه ه

اره دیگه منشی زن میگیرن تا میتونن ازشون کار میکشن... اونوقت نصف اون چیزی که حقشومونه بهمون میدن بعد یکی دوماه هم میگن

برو به سلامت ازت راضی نبودیم ...

ای خدا این همه الکی رفتم دانشگاه , این لیسانس نقاشی به چه دردم میخوره اخه ؟ قربونت برم اقا جون اینم رشته بودوصیت کردی برم؟

خوب وصیت میکردی دکتری , مهندسی , چیزی بشم....اخه نقاشی هم شد کار؟

ازشکمم زدم از خوابم ازلباس از همه چیزم....

مگه عموی بدبختم چقدر دیگه میتونه جور منو بکشه؟ هان؟

توکه خودت شاهدی چه شبا که تا صبح نخوابیدمو با چشمای سرخ شده واسه این بچه پولدارای تنبل طرح زدم, نقاشی کشیدم , بلکه خرج این دانشگاه کوفتی رو با کمک عمو در بیارم مدرک بگیرم بلکه برم سر کار جبران کنم ...اما کو کااااررر....

چیکار کنم تو بگوخدا جون ... هر جا میرم سابقه کار میخوان , پارتیه کلفت میخوان ...

که من فلک زده هیچکدومشو ندارم ...از دار این دنیای پر محبتت فقط یه عمو دارم با یه زن عمو که چشم دیدن منو نداره ...

اگه خانوادمو ازم نگرفته بودی ...اگه مامان گلم و بابام زنده بود هیچ وقت وضع من این جور نبود ...اونوقت واسه اینکه سر بار کسی نباشم مجبور نبودم تو این سن دنبال کار تو هر خراب شده ای سر بکشم ...


مگه من بدبخت چند سالمه؟همش 23 سال حتی بچگی هم نکردم ..

خودت شاهد بودی وقتی بچه های عموم با بچه های محل بازی میکردن من سر چهاراها فال میفروختم دست فروشی میکردم چون با همون بچگیم میفهمیدم کسی رو ندارم و باید رو پای خودم وایسم مگه تا کی عموم میتونه

منو نگهدار؟ اون بدبختم از دست غرغرای زنش به تنگ اومده خدا جون چی کار کنم ؟

همون طور که داشتم با خدا حرف میزدم وبه طرف خونه عموم میرفتم چشمم به یه اگهی خورد.

به یک اقا ی مجرد دارای مدرک لیسانس روانشناسی جهت مراقبت و پرستاری از یک کودک نیازمندیم.

خواهشمند است افراد واجد و شرایط به ادرس زیر مراجعت فرمایند.

آدرس: شیراز _ خیابان ارم _کوچه نسترن ...


_قربون بزرگیت برم خدا حالا نمیشد یه دختر مجرد میخواستن ؟


خسته و دلخور روزنامه رو با خشم مچاله کردم و تو کیفم جا دادم...

هوا ابری بود .قطره های ریز بارون داشت به سر و صورتم میخورد ..

حال بدی داشتم سرمو انداختم پایین

با قدمای محکم روی برگای زرد و نارنجی توی پیاده رو شروع به راه رفتن کردم ....صدای نالشون از زیر پاهام میومد ...حس ارامشی بهم دست داد انگار داشتم همه دق دلیمو سر این برگای بیچاره خالی می کردم ...دلم بد جوری گرفته بود قدمامو اروم کردم وواسه خودم

شروع کردم به خوندن:


باز باران بی ترانه
گریه هایم عاشقانه
می خورد بر بام قلبم

باورت شاید نباشد

گم شدن در خاطراتت
می زند سیلی به رویم

یاد ایام تو داشتن
مرده است در قلبم و روحم

فکر آنکه با تو بودم
با تو بودم... شاد بودم
توی دشت آن نگاهت

میزند اتش به جانم ....

تو حال خودم بودم که خوردم به یه مرد میانسال ...

نزدیک بود بیفته تو جوب

اب که بازوهاشو گرفتم ...

پیرمرد عصبانی بازوشو از دستم کشید بیرون و با لهجه شیرازیش گفت: حواست کجان پسر جون می چیشو چارت نمبینه ...نزیک بو بندازیم تو جوب

ازش عذر خواهی کردم و گفتم ولی من پسر نیستما دخترم..

مرد که کمی اروم شده بود عینکشو رو بینیش جا بجا کردو

یه نگاه به سر تا پام انداخت و گفت: دخترم

دختروی قدیم ... اخه ای چه سر وعضین بووی چیشی که تو سی خودت

درست کردی؟؟؟ تو خو عین پسرا میمونی

پیرمرد همونطور که سرشو تکون میداد به راه خودش ادامه داد و رفت .

یه نگاه به خودم کردم

طبق معمول کفشای ورزشی مشکیمو پوشیده بودم.

شلوار بگ خاکستری که عموم کلی ازش متنفر بود

مانتوی کوتاه و کلاه دار مشکی که بیشتر شبیه پلیور مردونه بود تا مانتو

شال خاکستری مو مدل گره ای پشت گردنم انداخته بودم

و کلاه مانتوهمو روش پوشیده بودم

موهای خرماییم مثل همیشه مدل رپ از زیر شال و کلاه بیرون بود .


صورتمو تو شیشه ماشینی که کنار پیاده رو ایستاده بود نگاه کردم .

انگار اولین بار بود خودمو میدیدم حق با پیر مرد بود من خیلی شبیه پسرا

بودم... عموم میگفت تو شکلو قیافت بیشتر به بابات برده تا مامانت ....

ابروهام پهن و کوتاه و دست نخورده بود ... چشمای عسلی درشتی هم

داشتم که مژه های بلند و برگشته احاتش کرده بود ...

بینیم متوسط و معمولی بود ...لبهامم قلبه ایو برجسته اما موهای ظریف

پشت لبم یکم پسرونه جلوم میداد...
دیگه کم کم عادت کرده بودم بهم بگن پسر ...

حتی شناسنامه ای که داشتم مال داداش خدابیامرزم نیما بود که وقتی

2 سالش بود تو دریا غرق شد و هیچ وقتم جنازش پیدا نشد ...

بابامم واسه زنده نگهداشتن خاطرات تنها پسرش همون شناسنامه رو

واسه من گذاشت ... حتی سعی میکرد منو مثل یه پسر بزرگ کنه ...

که خدا بهش مهلت نداد ...

یادمه تنها دختر توی دانشگاه بودم که هیچ وقت نه ارایش داشتم نه

لباس شیک دخترونه هیچ دوست و رفیقی هم نداشتم ...

حتی بعضی از نگهبانا و استادای اونجا وقتی کلاه سرم بود منو با پسرای

دانشگاه اشتباه میگرفتن ..بدم نبود اینجوری به لباسام گیر نمیدادن

اسممو گذاشته بودن دختر پسر نما ...

ولی من عین خیالم نبود اینقدر تو درس و بدبختیام غرق بودم که وقت فکر

کردن به این چیزا رو نداشتم ... یه وقتایی از این کار پدرم دلم میگرفت اما اما

کاری نمیشد کرد ...

همیشه دلم میخواست اسمم نیلوفر بود اما شدم نیمای بابام اونم با

شناسنامه 2 سال از خودم بزرگتر از زندگیو روزگارم اوقم میگیره ...

داشتم به راه خودم ادامه دادم که فکری عین برق از ذهنم گذشت . ..

اره خودشه چرا که نه حالا که ااین نعمت و خدا بهم داده چرا استفاده نکنم

مگه بعضیا منو با پسرا اشتباه نمیگیرن ؟خوب منم میزارم تو همین خیال

بونن ....فقط کافیه کلاه گیس بزارمو برامدگی های بدنمو بپوشونم اونوقت

دیگه احدی متوجه نمیشه من دخترم میشم همون پسری که بابام

میخواست ... میتونم راحت کار کنم بدون ترس از مزاحمتی

میگن هیچ کار خدا بی حکمت نیستا ... اینم حکمت این شناسنامه


و صورت...

باید سریع برم بازار لباس مناسب بگیرم یه مشتم خرت و پرت نباید بزارم این

شغل خوب از دستم بره ....

هنوز چند ساعتی به تاریک شدن هوا مونده بود تو ایستگاه اتوبوس ایستادم.
چند دقیقه نگذشته بود که خط 109 پیداش شد . سوار شدم همه صندلی یا پر بود فقط یه دونه خالی تو ردیف اخر قسمت مردونه بود نشستم .
چند تا خیابون که رفتیم اینقدر اتوبوس شلوغ شد که حتی به زور جایی واسه ایستادن پیدا میشد .
زنا از اون سمت اتوبوس غر غر میکردن که بسه دیگه سوار نکن ما داریم له میشیم اقا ...
اما مرد راننده انگار نه انگار تو ایستگاها می ایستاد و مردم به زود خودشونو جا میدادن ...
تو همین حین چشمم به پیر مرد ضعیفی افتاد که قدش کوتاه بود و به سختی دستش به میله اوتوبوس میرسید .
دلم سوخت صداش زدمو گفتم اقا بیا سر جای من بشین .
پیرمرد انگار دنیار رو بهش داده بودن به ارومی خودشو به من رسوند . از جا بلند شدم و اون نشست با صدای لرزونش گفت: پیر شی پسرم ...خدا عمرت بده زانوهام دیگه طاقت نداشت...
زیر لب جوابشو دادم یه ایستگاه دیگه مونده بود .
سر چهار راه سینما سعدی پیاده شدم ...
خوب حالا باید از کجا شروع کنم؟
اول بهتره از فروشگاه مهرگان چند دست لباس مردونه بگیرم ..
داشتم میرفتم سمت اونجا که مردم و تو صف بیلیت سینما دیدم .
چه صفی هم داشت چند تا دختر ژیگول و شیک و دیدم که داشتن با اب و تاب از فیلمه میگفتن:
_اره من دیدمش خیلی نازه اینقدر خندیدم ارژنگ امیر فضلی نقش یه معتادو بازی میکنی ...امین حیایی هم نقش یه دزد وای خیلی با حال بود .
حساب کن اکبر عبدی شده عین یه پسر 20 ساله اینقدر با مزه هم حرف میزنه بهش میگن بایرام بولدوزر
_وای راست میگی الناز جون ...
_اره که راست میگم ... بزار بریم تو خودت میبینی ... مردم تو سینما چه ها که نکردن ..همراشون دست میزدن میرقصیدن وای نمیدونیا ...
_اخ جون چه باحال بچه ها پایه باشیدا بیاید ما هم همراشون سوت و کف بزنیم ...

اهی کشیدم و از کنارشون گذشتم اینا تو چه خوشی بودن من تو چه غمی
اره خوب اگه منم مثل اینا یه خانواده داشتم و بابام چپ و راست خرجم میکرد سرخوش تر از اینا میشدم ...

داخل فروشگاهم مثل همیشه غل غله بود.چون جنساش ارزون بود هیچ وقت رو دستشون خلوت نمیشد .
چند تا پیرهن و شلوار برداشتم وقت کم بود سریع رفتم حساب کردم و زدم بیرون .
دوباره سوار خط شدم رفتم سراه احمدی یادمه یه مغازه تو ورودی بازار وکیل بود که کلاه گیسای خیلی طبیعی با قیمت مناسب داشت .
از خط پیاده شدم داشتم وارد بازار میشدم که احساس کردم یکی گوشه
پلیورمو گرفت .
برگشتم دیدم یه دختر کوچیکه با صورت کثیف و چشمای اشک الود
یه جعبه پر از فال همراه مرغ عشق تو دستش تو اون هوای سر با یه لباس نازک و پاره با پاهای بی جوراب کنارم ایستاده
گفت: میشه یه فال ازم بخری خواهش میکنم .باید تا شب همه این فالا رو بفروشم اما هیشکی ازم نمیخره .
یدفعه احساس کردم قلبم تیر کشید ...گذشته های خودم عین یه فیلم از جلو چشمم رد شد . انگار خودم بودم که داشتم التماس میکردم ...
اقا خواهش میکنم یه فال بخرین
خانم تو رو خدا به خدا فالام راسته ...
یه گل بخرین گلاش تازست ....اقا واسه خانمت گل نمیخری ...؟؟؟
اشک تو چشمام جمع شده بود به خودم اومدم دیدم دخترک داره میره دوویدم سمتش از پشت دستمو گذاشتم رو شونه های نحیفش و صداش زدم : صبر کن دختر همه فالاتو میخوام .
دخترک حیرت زده گفت: همشو؟ میخوای چی کار ؟
ده هزار تومن از تو کیفم بیرون اوردم دادم بهش گفتم : تو فالاتو بده به من لازمش دارم .
دخترک با چشمای گرد شده خیره به پول گفت :این چنده؟
گفتم: ده هزار تومن کمه؟
با ذوق گفت: نه ... این خیلی هم زیاده تمام فالای من میشه سه هزار تومن
دستی روموهای ژولیدش کشیدم و گفتم : اشکال نداره با بقیه اش واسه خودت لباس و جوراب بگیرتا تو این هوا سرما نخوری...
فالا رو ازش گرفتم و به سرعت رفتم که پشت سرم اومد و گفت بزار حداقل با جیکی (مرغ عشقش بود) یه فال برات بگیرم تا همه فالاش راست بوده ...
نخواستم دل کوچیکشو بشکونم جعبه رو گرفتم جلوش مرغ عشق از لابه لای کاغذا یکی کشید بیرون دخترک ازش گرفت و داد دستم بگیر بخونش
ازش گرفتم .
با شاادی ازم خداحافظی کرد و رفت . منم کاغذ و همراه جعبه گذاشتم توکیفم و به سمت مغازه راه افتادم .

سلامی دادمو وارد شدم .
فروشنده که پسر قد بلند لاغر اندامی بود با چاپلوسی گفت: سلام ..خوش اومدین بفرمایید در خدمتم
_اقا ببخشید یه گلاه گیس مردونه میخواستم دارید؟
پسر یه نگاه عجیبی بهم انداخت و گفت: معمولا خانوما موهای بلندوهای لایت شده میپسندن میخواین نشونتون بدم؟
بیحوصله گفتم:اقا من مدل پسرونه و کوتاه میخوام دارید؟ اگه ندارید برم جای دیگه؟
پسر جا خورد وگفت: چرا عصبانی میشید خانم ؟ 2 تا دارم الان میارم
رفت از بالای مغازه اوردشون
_بفرمایید خدمت شما.... اتاق پرو اخر مغازست .
کلاه ها روازش گرفتم و رفتم تو اتاقک پرو چراغ و زدم شالمو از سرم برداشتم موهای خرمایمو که تا زیر سر شونم میرسیدو با گیره های مخصوص جمع کردم کلاه اولی رو برداشتم رنگش مشکی پر کلاغی بود مدلشم تیفوسی گذاشتم سرم وقتی تو ایینه خودمو دیدم کلی خندم گرفت شدم عین جوجه تیغی ...
سریع درش اوردم و اون یکی که رنگش قهوه ای تیره بود و کمی بلند تر سرم گذاشتم .
اره این طبیعی و قشنگ بود هیچکی نمیتونست حدس بزنه کلاه گیسه .فرقشو سمت کج مدل رپ شونه کردم بهم میومد انگار یه پسر واقعی شده بودم کاش موهای خودمو کوتاه میکردم دیگه این همه پول بی زبون و نمیدادم ...
اما نه دلم نمیاد مامانم عاشق موهام بود ...حالا شاید یه وقت این کارم کردم اما حالا نه ...
چرا الکی موهامو کوتاه کنم اصلا از کجا معلوم منو استخدام کنن ؟
کلاه و در اوردم شالمو پوشیدمو اومدم بیرون .
اینو میبرم اقا چند میشه؟
_مبارک باشه به شادی ازش استفاده کنید ...قابل شما رو نداره باشه حالا؟
_ممنون چقدر بدم خدمتتون؟
_والا سی و پنج تومنه حالا شما سی تومن بدین ...
بیست و پنج تومن در اوردم گذاشتم رو پیشخون .با خوشحای پول و برداشت یهو گفت :ااا این که بیست و پنج خانم بخدا اینا رو خودمون بیستو شش میخریم .
منم هزار دیگه در اوردم گذاشتم روش و گفتمک اینم بیست و شش نمیدین برم جای دیگه کلاه رو گذاشتم زمین خواستم برم که پسره دوباره گفت:
خانوم شما چه زود جوش میارین بفرمایین مبارک باشه
کلاه و به طرفم گرفته بود از دستش گرفتم بیرون اومدم به سمت خیابون راه افتادم ...
فقط باید بانداژ میخریدم اونم داروخونه سر کوچمون داشت .
سوار خط 68 شدم و به سمت خونمون که تو خیابون جماران 1 بود رفتم.
خداروشکر اتوبوس خلوت بود و من مجبور نشدم جامو به کسی بدم .
هوا تاریک شده بود بارونم نم میبارید رفتم تو داروخونه 2 بسته بانداژ با پنسای مخصوصش گرفتم .
خیالم راحت شد همه چیز واسه فردا محیا بود .رفتم خونه طبق معمول کسی نبود . عموی بدبختم تا اخرای شب مسافر کشی میکرد ...
زن عمو هم باز قهر کردهو خونه مادرش بود.
مهرداد و مهران پسر عمو هام که 6 سالی از من بزرگتر بودن تو مغازه مکانیکی داییشون استا کار شده بودن وعموم وقت اومدن اونا رو میاورد .
مهسا هم دختر عموم که 2سال کوچکتر از من بود چند ماهی از ازدواجش میگذشت .خونه خودشون بود.

دلم ضعف میرفت همونجور رفتم تو اشپز خونه یه نیمرو درست کردم و خوردم سیر که شدم رفتم تو اتاقم که در واقع زیر زمین خونه عموم بود .
جامو انداختمو لباساموعوض کردم و پریدم تو رختخوابم وای که بعد از اون همه پیاده روی حال خوبی میداد. کمی تو دشکم غلت زدم که
یادم افتاد به فال حافظی که دخترک برام گرفته بود نیم خیز شدمو از تو کیفم کاغذ فال و بردااشتم اروم تا شو باز کردم

که عشق اسان نمود

الا یا ایها الساقی ادرکاسا ونا دلها
که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
ببوی نافه کاخرصباران طره بگشاید
زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم
جرس فریاد میداردکه بر بندد محملها
بمی سجاده رنگین گرت پیر مغیان گوید
که سالک بیخیر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج وگردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبک باران ساحلها
همه کاررم زخودکامی ببد نامی کشید اخر
نهان کی ماند ان رازی کز و سازند محف
حضوری گرهمی خواهی ازوغایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الد نیا واهملها

صاحب فال عشق در نظر اول سهل و اسان است.
ولی درراه ان دشواریها ی زیادی وجود دارد .
اما از این سختی ها نترس با صبر و توکل به خدای بزرگ رنج و

محنت به پایان میرسد .

دلم یه حال عجیبی شد این فال داشت بهم هشدار میداد کاری که میخواستم.بکنم به ظاهر اسون اما در عمل سخت و دشوار بود .
اما نمیدونم چرا دلم میخواست واسه اولین بار تو زندگیم خطر کنم .
فعلا خستم نمیتونم درست تصیم بگیرم فردا بهش فکر میکنم هنوز که چیزی معلوم نیست .
بزار حالا من برم به اون ادرس ببینم چی میشه...شاید اصلا منو استخدام نکردن .
شب خوش نیما خانم .
ادامه دارد ...


برچسب ها : ,, دفعات بازدید : 273
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 1392/11/6 و در ساعت : 17:51 - نویسنده : admin
آخرین مطالب نوشته شده
صفحات وبلاگ
Copyright © 2011 by ranginkaman.samenblog.com | designed by samenblog.com