تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
techtip
تراوین




رمان نیما[قسمت چهارم] s
به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
تبلیغات

رمان نیما[قسمت چهارم]

رمان نیما
قسمت 4


نگاهی به پرونده مانی که تو دستم بود انداختم .
نمرات سال اولش بالاتر ازیازده نبود . باید یه فکری میکردم .
درست وسط نیم سال اول اونو اخراج کرده بودند چند هفته دیگه هم امتحانهای نیم سال اول شروع میشد .
هیچ راهی نبود جز اینکه مانی رو به یه مدرسه دیگه ببرم . معلوم نبود قبولش میکنن یا نه اما باید سعی خودمو میکردم .
_اقای قاسمی میشه بریم چند تا مدرسه سر بزنیم شاید که....
_اقای وحدانی نمیخوام ناامیدتون کنم اما پرستار قبلی تمام مدرسه ها رو زیر پا گذاشت اما هیچ کدوم حاضر نشدن مانی رو قبول کنن. حالا اگه میخواین من حرفی ندارم میبرمتون...
با این حرف اب پاکی رو دستم ریخته شد . تکلیف این بچه چی میشد اخه؟
رو به مانی کردم و گفتم : یه سوال دارم ازت میشه مرد و مردونه جوابمو بدی؟
مانی نگاه شیطنت باری به من کرد و گفت: مردو مردونه؟
فهمیدم منظورش چی بود اما به روی خودم نیاوردم .
گفتم: مانی واقعا چرا سر کلاس معلمتو بقیا رو اذیت میکنی؟
باز خودشو لوس کرد با لحن بامزه ای گفت: نمیدونی نیمایی که چه کیفی میده .
جدی از ش پرسیدم: این که دوستاتو اذیت کنی یا مثلا تو کیف معلمت که این همه واست زحمت میکشه موش بزاری و کلاس و بهم بریزی کیف میده؟
این بار اونم جبهه گرفت و گفت: اره کیف میده بچه ها ی کلاس و معلمی که همش بهت میگه تنبل .... بی عرضه ... الاغ نفهم .. عقل یه خر بیشترتوه .وو و
اذیت کنی .
از همشون بدم میاد . حالم از تک تک پسرای اونجا بهم میخوره.
اگه تو هم جای من بودی بچه هایی که مسخرت میکردن و اذیت نمیکردی؟هان؟
توکه نمیدونی وقتی بهم میگن کاش بجای خوشگلی قد یه خر فهم و شعور داشتی چه حالی میشم ... اصلا دلم میخواد به تو هم مربوط نیست . دیگه هم هیچ وقت هیچ وقت نمیرم تو اون مدرسه .... گوله گوله اشکایی که از چشای دریایش پاین میومد دلم لرزوند .
تو مدرسه با روح و روان این بچه چی کار کرده بودند .
خاطرات مبهمی از کودکی خودم تو ذهنم جون گرفت وقتی بچه ها لباسامو مسخره میکردن ... و با صدای بلند بهم میگفتن نیما بوگندو ... بلاهایی که به سرم اورده بودن یکی یکی به یاد اوردم ... خشم تو تمام وجودم زبونه کشید .
_اقای قاسمی لطفا برگردید مدرسه مانی.
_چرا اقا؟
_ باید تکلیف مانی رو روشن کنم .
دستی رو موهای طلایی مانی که به حالت قهر صورتشو به پنجره کرده بود و گریه میکرد کشیدم .
_مانی ... مانی گلی .. معذرت میخوام ...مانی ..نیماییتو ببخش .. نمیدونستم ...
مانی فقط گریه میکرد و جوابمو نمیداد .
با یه حرکت برگ گردوندمو گرفتمش تو بغلم و اونقدر نازش کردمو بوسیدمش که ارومو گرفت .

حواسم به قاسمی نبود . یه لحظه سرمو بالا اوردم دیدم قاسمی با تعجب و شگفتی
داره منو مانی رونگاه میکنه .
سرفه ایکردمو گفتم: چیه اقای قاسمی؟
با همون حال بهت گفت: اولین بار میبینم اقا مانی با پرستارش اینطوری میکنه
_چطوری اقای قاسمی ؟
_همینجوری دیگه ... تا حالا به هیچ پرستاریش اجازه نداده بود بغلش کنن.
اما شما ...
_حتما پرستارای دیگش نمیدونستن چطور دل کوچیک اونو بدست بیارن .
و چشمکی به مانی زدمو گفتم: مگه نه شیطونک؟
مانی با خنده صدا داری گفت: اره
قاسمی هم خندید و گفت خدا رو شکر که بالا خره یکی این مانی جانو خندوند .
به مدرسه رسیدیم .
رو به مانی گفتم همینجا منتظر بمون تا برگردم.

با قدمای محکم به سمت دفتر رفتم بی هیچ حرفی در اتاق محتشمو باز کردم . با دیدن من از جا بلند شد با داد گفت: باز که شمایید اقا ؟
عصبانی گفتم: معلومه که منم فکر کردید اگه صداتونو ببرید بالا میرمو پشت سرمم نگاه نمیکنم .
من از شما و اون معلم احمقی که با القاب توهین امیز بچه رو تحریک میکنه شکایت میکنم .
بخاطر رشوه هایی که از اولیا بچه ها به اسم کمک به مدرسه میگیرید شکایت میکنم .
بجای اینکه این همه به مدرستون بنازید بهتره یکم رو رفتار معلماتون با بچه ها تمرکز کنید .
شما اصلا از این بچه پرسیدی دردش چیه که این بلاها رو سر معلمش و بچه ها میاره؟ هان ؟
معلومه که نه ... شما فقط تو فکر شمردن رشوه هایی هستین که میگیرین.
میدونی که کافیه یه شکایت درست حسابی ازت بکنم تا در این مدرسه اسمیتو تخته کنن.
محتشم که فکر نمیکرد من این جوری باهاش حرف بزنم با تته پته گفت: ااا قا چرا عصبانی میشید .بشینید تا با هم صحبت کنیم .
_صحبت مگه وقتی پرونده مانی رو دست من میدادید گذاشتین من صحبت کنم .
همین الان دارم میرم اداره کل از اون معلم احمق و شما شکایت میکنم .

اینبار محتششم از پشت میز اومد طرف منو پرونده مانی رو از دستم گرفت و منو دعوت به نشستن کرد و گفت: اقی عزیز خواهش میکنم اروم باشید من خودم به این قضیه رسیدگی میکنم . باور کنید . به مانی هم بگید همین الان بره سر کلاسش .

در حالی که دستشو پس میزدم گفتم: نه اقا من دیگه اجازه نمیدم مانی یه لحظه هم تو مدرسه ای که معلمش اینقدر روحیه دانش اموزشو خورد میکنه بمونه .
شما این بچه رو از مدرسه فراری دادید .
_ شما درست میگید باور کنید همین امروز این معلمو اخراج میکنم .
خندم گرفته بود چطور این مرد حاظر بود یه نفر دیگه رو قربانی کنه تا خودش و مدرسش در امان بمونن .
رو به محتشم گفتم: چون وسط نیم سال اولیم نمیتونم مدرسه دیگه ای ببرمش وگرنه مطمئن باشید این کارو میکردم اما از امروز خودم به مانی تو خونه درس میدم تا یکم روحیشو ببرم بالاو واسه امتحانات امادش کنم . . شما هم بهتره رو معلماتون یه کنترل داشته باشید .
شماره منزل بهداد وبهش دادم :لطفا تاریخ امتحاناتشو بهم اطلاع بدید .
با خوشحالی شماره رو ازم گرفت و گفت : فکر خیلی خوبیه ...حتما خبرتون میکنم .
از جا بلند شدمو به سمت در رفتم
_ بازم میگم به معلماتون یه تذکر بدید .

محتشم دستشو رو سینه گذاشت و گفت: حتما اقا ... از طرف من به اقای بهدادم سلام برسونید
وارد حیاط مدرسه شدم و نفس راحتی کشیدم .
فارغ از فکر و خیال سوار ماشین شدم مانی هیجان زده به سمتم برگشت و گفت: چی شد نیمایی؟
اقای قاسمی هم مشتاق برگشته بود منو نگاه میکرد .
با حالت جدی گفتم: دیگه به این مدرسه نمیای ولی مدرسه به خونه میاد.
مانی گنگ نگاهم کرد و گفت یعنی چی؟
با لبخندی گفتم : یعنی اینکه من تو خونه به مانی گل درس میدم و تو میری امتحان میدی.

مانی از سر شوق پرید تو بغلمو صورتمو غرق بوسه کرد و گفت: هورا ...هورا..
مرسی نیمایی ... خیلی دوست دارم ...
کمی ارومش کردمو گفتم : امیدوارم بعدا همین نظر و داشته باشی اخه من معلم سختگیریم .
اینبار هر سه با دلی شاد به سمت خونه رفتیم .


سر چهاراهی پشت چراغ قرمز بودیم. داشتم از پنجره ماشین بیرون و تماشا میکردم که عمومو دیدم .
چند مسافر تو ماشینش بود . خسته و بی رمق به چراغ قرمز چشم دوخته بود .
با اینکه تو یه خونه بودیم اما یه هفته میشد که اونو ندیده بودم .
نمیدونم اصلا یادش بود منم تو اون خونه دارم زندگی میکنم؟
قبلا خیلی هوامو داشت اما چند ماهی میشد که اخلاقش به کل عوض شده بود . میدونستم باز زن عموم زیر ابموزده .
باید بهش زنگ میزدم با اون کار مهران دیگه نمیتونستم تو اون خونه بمونم .
باز تموم صحنه های شب قبل به یادم اومد .
اگه بلایی سرم اورده بود ... وای خدا تنم از فکرشم به لرزه می افتاد ... میدوم چه به روز مهران اومد . خدا کنم چشماش چیزیش نشه .
صدای غریبی تو سرم پیچید که گفت: به درک هر چی سرش بیاد حقشه ...
چراغ سبز شده بود از عموم خبری نبود. تلفن همگانی کنار خیابون دیدم.
_ اقای قاسمی میشه نگه دارین من باید یه تلفن بزنم .
نگاهی به من انداخت و گفت چشم .
حتما داشت به خودش میگفت : تو این دوره حتی بچه ها هم موبایل دارن تو نداری؟
داشت نگه میداشت که مانی تلفن همراهشو از تو کیف در اورد و داد دست من.
_بیا نیمایی هر جا میخوای زنگ بزن .
دستشو با لبخند پس زدمو گفتم ممنون باید از بیرون تماس بگیرم .
از ماشین پایین اومدم وو کارت تلفن و به دستگاه زدم و
شماره همراه عمومو گرفتم بعد از چند تا بوق صدای خسته اونو شنیدم.
_الو؟
_سلام عمو منم نیما
_مکثی کرد : سلام خوبی دختر
_ممنونم .
سکوت بینمون و شکستم و گفتم:
میخواستم بگم که من یه کار تمام وقت پیدا کردم دیگه از امشب خونه نمیام وسایلمم عصر میام میبرم
_ به سلامتی باشه میسپارم زن عموت خونه بمونه . کاری نداری ؟
_نه خداحافظ.
بی خداحافظی گوشی رو روم قطع کرد . بغض گلومو فشار میداد . حتی نخواست بدونه کجا کار میکنم ؟ یا چه شغلیه؟ با صدای دختری پشت سرم به خودم اومدم.
_اقا زودتر ما هم میخوایم تلفن بزنیم .
در حالی که به زور جلوی اشکموگرفته بودم سوار ماشین شدم و گفتم بریم .
انگار مانی هم متوجه ناراحتیم شده بود چون تا رسیدن به عمارت بی هیچ حرفی اروم نشسته بود .
تو دلم غوغایی بوداصلا دوست نداشتم دیگه پامو تو اون خونه بزارم . اما میدونستم اگه نرم باز زن عموم یه الم شنگه دیگه به راه میندازه .

وارد عمارت شدیم باز از قشنگی اونجا دلم اروم گرفت و همه غم و غصه امو از یاد بردم .
رو به مانی گفتم میای مسابقه دو ؟
با هیجان گفت: جانمی ..من عاشق مسابقه ام
چشمکی بهش زدمو گفتم: پس بزن بریم . از بین درختای بید مجنون با سرعت گذشتیم . از عمد خودمو عقب انداختم .
میخواستم با همه وجود هوای سرد پاییزی ببلعم . تا از سردیش وجود اتش گرفتم کمی اروم بگیره .لب ابگیر رسیده بودم کنارش نشستمو دستمو فرو کردم توش .
از سردی اب همه بدنم به لرزه افتاد . چه تلخ بود حس تنهایی .

تو حال غریب خودم بودم مشتی اب به صورتم پاشیده شد . از سردیش با شک چشم باز کردم.
صورت خندون مانی جلوم بود اومد بازم روم اب بپاشه که جا خالی دادمو افتادم دنبالش . اونم با شادی جیغ میکشید و میگفت: اگه تونستی منو بگیری نیماییی....
با خودم گفتم با وجود مانی تنهایی معنایی نداره .. باید همه وجودمو به این بچه میسپوردم . تنها راه فرار از فکر بی کسی همین بود .
با یه جست مانی رو زدم زیر بغلمو به از پله های عمارت رفتم بالاو با شادی گفتم: دیدی گرفتم ...
سرمو اوردم بالا که با ادوارد روبرو شدم اما اینبار لبخند محوی روی لباش بود و سلام ارومی داد .
با تعجب بهش سلام کردم
مانی مشت ملایمی به شکم ادوارد زدو گفت : چطوری ادی جون
که اونم با خنده گفت : خوبم مانی جون .
جالب بود فکر نمی کردم ادوارد خندیدنم بلد باشه از بس که عبوس بود .
دوباره جدی شد و رو به من گفت : بفرمایید .. داریم میز نهار رو میچینیم .

با مانی به سمت دستشویی رفتیم. دست و رومونو شستیم و سر میز حاضر شدیم .
چند مرد کت و شلواری بالا سرمون ایستاده بودن تا از هر غذایی که میخواستیم
برامون بکشن .
مانی با دین لازانیا دستاشو بهم کوفت و گفت : اخ جون لازانیا عشق من .
مردی بشقاب اونو مالا مالا از لازانیا کرد و اون مشغول خوردن شد .
رو به ادوارد گفتم: اقای بهداد نمیان؟
گفت: نخیر .ایشون سر پروژه مجتمع خلیج فارس هستند . تا شب برنمیگردن .

سکوت کردم و ترجیح دادم از بین کلم پلو شیرازی و مرغ بریون شده .همون لازانیا رو بخورم تا هم مزاشو بچشم هم مانی رو خوشحال کنم .
واقعا که عجب لازانیایی بود قبلا یه بار خورده بودم اما این کجا و اون کجا...
تو حین خوردن نگاهی به اطرافم انداختم .
رو دیوار بلند شومینه عکس دونفره ای ازآقای بهداد و مانی به زیبایی قاب شده بود . یکم کنجکاو شدم اخه هیچ عکسی از مادر مانی به درو دیوار نبود . حتی اسمی هم از اون برده نمیشد .
باید زن زیبایی میبود چون مانی به اقای بهداد نرفته بود پس قاعدتا بید به مادرش رفته باشه .
همونطور که غذا میخوردیم به مانی گفتم: چرا عکس مادرت رو به دیوار نزدین.
به جای مانی ادوارد با لحن بدی گفت: این به شما مربوط نمیشه اقای وحدانی .
لطفا از این به بعد در مسایلی که به شما مربوط نمیشه دخالت نکنید .
سرخورده بقیه لازانیامو کوفت کردم و از سر میز بلند شدم .مانی هم پشت سر من بلند شد و به همراه هم به اتاقش رفتیم .
تو اتاق مانی خودشو انداخت رو تخت و گفت: یه بار من به بابا سیاوش گفتم چرا عکس مامان بهناز و نمیزنی به دیوار ؟
با عصبانیت بهم گفت : عکس مرده رو به دیوار نمیزنن. دیگه هم حق نداری درباره مامان بهنازت حرف بزنی. اون مرده و رفته زیر خاک.
_ نیمایی بنظرت چرا بابام اینو گفت؟
با این حرف مانی بیشتر کنجکاو شدم یعنی چه خطایی از اون زن سر زده بود که اقای بهداد دربارش این حرفو زده بود . مطمئنن این حرفش از سر عشق نبود .
نمیدونستم به مانی چی بگم .
_ ببین مانی جون حتما بابا سیاوشت نمیتونه مرگ مادرتو باور کنه واسه همین دلش نمیخواد عکسی از اون به دیوار باشه یا حرفی در باره اون بشنوه .
با اینکه خودمم حرفمو قبول نداشتم مجبور بودم واسه دلداری مانی اینو بگم.
دستی روی موهاش کشیدمو گفتم حالا مثل یه بچه خوب بگیر بخواب تا منم یه دوش بگیرم .
مانی اخمشو توهم کردو گفت: خواب نه . من یکم جی تی ای بازی میکنم تو برو حموم.
ساکم گوشه اتاق مانی بود . حوله و لباسامو برداشتم و رفتم تو حمام.
وان بزرگ سفیدرو که وسط کاشی های مشکی زمین میدرخشید پر از اب
گرم کردم .
سینه هامو از اسارت بانداژ رها کردمو تن خستمو به گرمی اب سپردم .
اونقدر خسته بودم که چشمام اروم بسته شد .
نمیدونم چند ساعت اون تو بودم که با تکون های دستی چشمامو باز کردم .
مانی رو دیدم که با مذی گری داره میخنده .
تازه متوجه شدم که بی لباس جلوش تو وان نشستم . سریع برشگردونمو گفتم ااا مانی این چه کاریه . چرا در نزدی؟

مانی همونطور که پشتش به من بود با خنده یواشکی گفت: در زدم اما نفهمیدی.
در حالی که حولمو دورم میپیچیدم گفتم: خوب حالا چی کارم داشتی ؟
با لحن بامزه ای گفت : به خدا من کاریت نداشتم نیمایی . بابا سیاوش کارت داره
با شنیدن اسم بهداد هول کردم با عجله مانی رو از حموم بیرون کردمو گفتم بگو الان میام .

دوباره بانداژ و بستمو این بار کت اسپرت سفید همراه جین ابی مو پوشیدم .
بدون اینکه موهاموخشک کنم از اتاق خارج شدم . پشت سرم مانی اومد بیرون و گفت : نیمایی جیگر شدیا .
از حرفش خندم گرفت . کلا حرفایی میزد که از سنش بزرگتر بود . دم اتاق بهداد رسیدم در زدم .
اجازه وردو صادر شد .

وقتی وارد شدم بهداد پشت پنجره بزرگ رو به ابگیر ایستاده بود .
بلوز و شلوار سفید رنگ کتون پوشیده بود . نمیدونم چه اصراری داشت از این رنگ استفاده کنه ؟
رنگ سفید باعث می شد ادم حس دلشادی و ارامش بکنه در واقع رنگ سفید نماد جوانی و تحرک بود اما هیچ کدوم از این حالتا توی سیاوش دیده نمیشد .
اما نه یه خاصیت دیگه هم داشت که من فراموش کرده بودم اونم سرد و تو خالی بودنه این خیلی به شخصیت اون میومد .
در حالی که شخصیت بزرگی به نظر میومد یه حس سرد و خالی بودن از زندگی تو ادم به وجود میاورد .
لحظه ای به خودم اومدم دیدم خیره به من چشم دوخته بود .
با شرمندگی سرمو پایین انداختمو سلام کردم : با لحن تمسخر امیزی گفت:
_تموم شد؟
خودمو زدم به نفهمی و گفتم: چی؟
که این بار با لبخند کمرنگی گفت: ارزیابی من .
حالا چی دست گیرت شد؟
به چشمای قهو ای خوشحالتش نگاه کردمو گفتم: ببخشید قصد جسارت نداشتم.
اما اون ول کم نبود میخواست بدونه دربارش چه فکری کردم .
منم خجالت و گذاشتم کنار و از این فرصت استفاده کردم.
_اقای بهداد چرا رنگ سفید و انتخاب کردین.
چشماشو کمی تنگ کرد و گفت تو چی فکر میکنی؟
چند قدم بهش نزدیک شدمو گفتم: بنظر من شما دارین شخصیت سرد و خالی از زندگیتونو پشت ارامش و نشاط رنگ سفید قایم میکنید .

یکتای ابروشو مثل مانی داد بالا و گفت : افرین مثل اینکه روانشناسم هستید. دیگه چی از شخصیت من میدونی؟
کنارش رو به ابگیر ایستادمو وگفتم:
اینکه عاشق قدرت هستید و شخصیت جاه طلبی دارین .
و البته جز خودتون به کسی اهمیت نمیدین حتی به پسرتون در واقع یک ادم کاملا خود خواه.
همینطور عاشق هنر و فرهنگ یونان باستان . و در کل ادم هنر دوستی هستید .

پوز خندی زد و گفت: اینم از تو اون کتابای روان شناسی رنگت یاد گرفتی؟
با قاطعیت به چشماش خیره شدمو گفتم: نه ازشواهد عینی تو زندگیتون اینا رو فهمیدم.
چشاش برقی زد و گفت: میشه بگی چه شواهدی؟
به سمت باغ اشاره کردمو گفتم : از مجسمه "ارس"که معرف به خدای جنگ ویکی از سه رب النوع بزرگ در یونان باستان به شمار میرفته میشه فهمید عاشق قدرت و جاه طلبی هستید .
ازمعماری خونه و همینطورسفالینه های قدیمی و تابلو های نقاشی معلومه هنر مردم یونان رو خیلی دوست دارید .
با دیدن نگاه خیرش ساکت شدم که گفت: خوب و از کجا متوجه شدی جز به خودم به هیچ کس اهمیت نمیدم؟
این بار حرف اقای محتشم به یادم اومد گفتم : از اونجا که از پسرتون که باید عزیزترین کستون تو این دنیا باشه غافل موندین .
اینبار با کمی خشونت در صداش گفت: و از کجا میدونی غافل بودم؟
منم با همون لحن گفتم : از اونجایی که حتی یه بار به مدرسش سر نزدین ببینین وضعیتش چطوره .
چرا مرتب شما رو مدرسه میخوان . یا چرا مانی این کارای عجیب غریب و تو مدرسه انجام میده .
شما کارتون و به احتیاجات روحی و روانی پسرتون ترجیح دادید .
یه پسر اونم تو سن مانی که حتی مادریم بالا سرش نیست تا دست نوازش به سرش بکشه ....نیازهای شدید عاطفیشو کی باید بر طرف کنه؟ منه پرستار؟ یا شما که پدرشید؟

حرفم که تموم شد تمام بدنم داشت از خشم میلرزید .
بهداد و دیدم که بهت زده منو نگاه میکرد . وقتی دید دارم نگاش میکنم شروع کرد به دست زدن و گفت : براوو... پسر جون تو باید جای هنر وکالت میخوندی . یادم باشه اگه به وکیل احتیاج پیدا کردم حتما خبرت کنم. و بعد یهو از کوره در رفت و گفت: تو از زندگی من چی میدونی پسر .. از مانی .. یا مادرش ؟
شب تا صبح سر این ساختمونا با بنا و عمله سرو کله زدم تا خودمو به اینجا رسوندم . سگ دو زدم تا وسایل رفاه و اسایش مانی رو فراهم کنم .
اون وقت تو منو اینطور مواخذه میکنی؟
سرمو انداختم پایین و گفتم : منو ببخشید . نمیخواستم ناراحتتون کنم .
اما مانی بیشتر از اینکه به پول احتیاج داشته باشه به محبت پدرش محتاجه .
شاید اگه مادرش بودکمی از این نیاز برطرف میشد اما حالا که اون نیست....
بهداد دوباره پوزخندی زدو گفت : مادرش ؟ اون بود و نبودش یکی بود ...
منتظر موندم حرفشو ادامه بده سخت تو فکر فرو رفته بود .
خواستم از اون حال و هوا درش بیارم گفتم: راستی من از امروز تو خونه به مانی درس میدم .
سرشو اورد بالا و گیجنکاهم کرد منم همه ماجرای مدرسه رو واسش تعریف کردم .
وقتی حرفام تموم شد واسه اولین باراز سر قدر شناسی نگاهی بهم انداخت و گفت : ممنونم از زحمتی که کشیدی.
گفتم: وظیفم بود .
از روی مبل سفیدش بلند شد و به سمت بار توی اتاقش رفت , شیشه مشروبی برداشت و در لیوانای مخصوصش ریخت و به سمت من اورد و داد دستم .
با اکراه از ش گرفتم .
گیلاسشو زد به مال منو گفت: میخورم به سلامتی دوست جدیدم اقا نیما.
یه نفش همه مشروب و سر کشید . نگاهی به من که هنوز گیلاس به دست روبروش ایستاده بودم انداخت و گفت چرا نمیری بالا؟
سرمو انداختم پایین و گفتم من اهل مشروب نیستم . در واقع اعتقادی بهش ندارم .
متعجب نگام میکرد یدفعه گفت یعنیتا حالا تو عمرت لب به مشروب نزدی؟
تو چشاش که یکم خمار شده بود خیره شدمو گفتم: نه حتی یه بار .
خندید و با دست چند بارمحکم به کمرم زد و گفت: بابا مومن .
باخدا . نماز خون . به قیافه سه تیغت نمیخوره که اهل خدا و پیغمبر باشی .
این بار من لبخندی زدمو گفتم : ظاهر من همیشه گول زن بوده.
در حالی که دستشو دور شونه هام حلقه میکرد گفت : اره واقعا .
اون روزی بود از نردبون افتادی تو بغلم شده بودی عین دخترا خیلی قیافت خنده دار شده بود نیما .
از حرفش رنگ از روم پرید .
که گفت: اها همینجوری رنگت پریده بود و زد زیر خنده .
منم همراش خندیدمو گفتم :اره همه بهم میگن خیلی شبیه دخترام حتی بعضی کارام .
خندش شدت گرفت و گفت: نکنه دوجنسه ای و خبر نداری .
منم با همون لحن گفتم: شاید اقای بهداد .
با دست صورتمو گرفت تو دستشو تو چشام نگاه کرد و گفت : بهداد نه سیاوش . از این به بعد بهم بگو سیاوش . باشه؟
گفتم: اخه نمیشه شما بزرگترید باید احترام گذاشت.
گفت: احترامو ولش کن تو الان دیگه دوست منی وکیلمی و پرستار بچمی .سکوت کردم .
گفت: یه بار بگو تا عادت کنی ..بگو
با کمی خجالت گفتم :چشم ... سیاوش
با لبخندی گفت: افرین من سیاوش تو نیما
بعد یدفعه با پشت دست صورتمو ناز کرد و گفت: چه صورت نرمی داری نیما انگار نه انگار که روش تیغ کشیده شده. چی کار میکنی این قدر نرمه؟
خودمو بی تفاوت نشون دادمو گفتم : هیچ کار ...
متعجب نگام کرد .
با لبخند گفتم : اخه اصلا تیغی روش کشیده نشده . من از بچگی تا الان از نعمت ریش و سیبیل محروم بودم .
با این حرفم بلند خندید و گفت : پس کوسه ای مثل بعضیا هان؟
منم خندیدمو گفتم اره ....
صدای تلفن همراهش خندمونو قطع کرد . من از جا بلند شدم و گفتم :من دیگه میرم پیش مانی .
اونم موبایلشو برداشت و گفت : باشه تا بعد . و تلفنشو جواب داد .
از در که خارج شدم نفس راحتی کشیدم وقتی دستشو کشید رو گونم داشتم از ترس میمردم

ساعت پنج و نیم عصر بود اسمون تقریبا تاریک شده بود .

دستی به موهام که هنوز مرطوب بود کشیدمو به سمت اتاق مانی راه افتاد.
صدای موزیک اعصاب خورد کن راک فضای راهرو رو پر کرده بود هرچی به اتاق مانی نزدیک تر میشدم صدا هم بلند تر میشد.

شخصیت سیاوش گیجم کرده بود .نمیدونم بخاطر خوردن اون مشروب اینطور شنگول شده بود یا واقعا ادم شوخ طبعی بود .
واقعا شخصیت پیچیده ای داشت. یدفعه عصبانی میشد تو اوج خشم یهو میخندید یا کلا رنگ عوض میکرد و تو قالب یه ادم شوخ ظاهر میشد .
.
کناراتاق مانی رسیده بودم که صدای موزیک قطع شد.
تا در و باز کردم صدای ترسناکی اومد و همزمان قیافه وحشتناکی مثل جسد زیر خاک مونده با چشمای قرمز و دهن پر خون به چه بزرگی تو فضای تاریک اتاق به سمتم اومد . از ترس چسبیدم به دیوارو چشمامو بستم وشروع کردم به داد زدن و جیغ کشیدن . انچنان دادی میزدم که فکر کنم صدام تا هفت تا عمارت اونورترم رفت . یهو حس کردم دستای جسد دور گردن و بازومه و میخواد منو بکشه .
جرات نداشتم چشامو باز کنم .همونطور با دستام میخواستم اونو از خودم دور کنم . اما فشار دستای اون زیاد تر میشد دیگه داشتم راست راستی گریه میکردم .
یدفعه سیلی محکمی به صورتم خورد و پشت سرش اب یخی رو سرم خالی شد.
اینبار از شوک صدام بند اومد و چشام تا اخرین حد گشاد شد .
دیگه خبری از اون جسد نبود .
بجاش چشای درشت و قهوه ای سیاوش بود که داشت منو با خنده نگاه میکرد . مانی هم کنارم بدون پیرهن با خطای قرمز و سیاهی که رو صورتش کشیده بود با چشمای به اشک نشسته داشت صورت منو خشک میکرد .
با اکراه به اطراف نگاه کردمو با لکنت زبون گفتم: کوش؟ کجا رفت ؟
سیاوش در حالی که کمکم میکرد از رو زمین بلند شم با خنده گفت:
کشتمش . اونم با کنترل تلویزیون .و بلند شروع کرد به خندیدن .
_اخه پسر تو که ابروی هرچی مرد بود بردی . اگه خودتو میدیدی عین دخترا بالا پایین میپریدی و جیغ میکشیدی و کم مونده بود گریه کنی.

در حالی که هنوز حالم جا نیومده بود با شرمندگی گفتم: ببخشید ....
دست خودم نبود بد جوری ترسیده بودم قیافه به اون وحشتناکی حتی تو فیلمم ندیده بودم.
اینبار مانی جلو اومد و لیوان اب قند ی که ادوارد اورده بود به خوردم دادو گفت: نیمایی بخشش ....نمیدونستم با دیدن مرلین منسون میترسی .
نگاش کردم گفتم : کی؟... یعنی میخوای بگی اینی که من دیدم ادم بود ؟
مانی سریع دکمه ال سی دی بزرگ توی اتاقشو زد .
باز همون صحنه تکرار شد . اما این بار تو روشنایی اتاق همه چیز طور دیگه ای بود .
مردی که خودشو به این شکل وحشتناک درست کرده بود داشت رو سن با حرکات و داد هاای وحشیانه داشت به زبون خارجی میگفت :
تو و من و شیطان می شویم 3 تا
تو و من
قاتلی زیبا تجاوزی خوشحال
قاتلی زیبا تجاوزی کشنده خوشحال خوشحال خوشحال
تو و من و شیطان می شویم 3 تا

اطرافشم پر بود از قیافه های وحشتناک و عجیب غریب . که واسش غش و ضعف میکردن .
وای یه مشت جوجه بدبخت و ول کرده بودن رو صحنه و این مرد داشت با وحشی گری رو اونا میپرید و له شون میکرد و داد میزد .
با شعرای بی سو تهش تن ادمو میلرزون .
با ناراحتی گفتم اینا دیگه کین ؟دیوونن؟
شنیده بودم گروه هایی به اسم شیطان پرست رو کار اومدن اما باورم نمیشد . از دیدن اون صورتای وحشتناک خونی میخ کاری شده و زخم وزیلی چندشم شد.

مانی با ابو تاب شروع کرد به تعریف از این مردک که خودشو کرده بود عین میت .
_اره نیمایی اگه بدونی چه ادم با حالیه ...
از حرف مانی سخت اشفته شدم . سیاوش نباید میزاشت مانی این چیزا رو ببینه.با ناراحتی گفتم مانی . یه لحظه میری بیرون؟ صدات میکنم.

وقتی مانی رفت رو کردم به سیاوش و گفتم: چرا اجازه میدی مانی این مزخرفاتو گوش کنه و ببینه ؟
سیاوش که هنوز شنگول بود گفت: مانی که از حرفاشون سر در نمیاره فقط از ریخت مرلینه خوشش میاد . همین.
مقابلش ایستادمو گفتم : شما میدونی اصلا این ادم داره چی بلغور میکنه؟
تو همین هین باز موبایل کوفتیش زنگ خورد و اون به علامت سکوت دستشو برد بالا و تلفنشو جواب داد .
_سلام خسروی جان.... چطوری شما؟
و بی اعتنا به من از اتاق خارج شد .
نخیر امیدی به این سیاوش نبود .... اصلا توجهی به تربیت مانی نداشت.
مانی اومد داخل و گفت حالا میتونم بیام تو؟
لبخندی زدم وگفتم : البته گلم.
بعد دستشو گرفتمو گفتم بیا بشین پیشم میخوام با هات حرف بزنم .

مانی با شوق کنارم نشست .
با لحن ارومی گفتم مانی این شو ها رو از کجا اوردی؟
مانی خوشحال گفت: پسر همسایه بهم داده.... خوشت اومده؟ میخوای بازم ازش بگیرم؟
نمیدونستم چطور حرفمو بهش بگم .
_مانی تو میدونی که این ادم داره چی میگه؟
مانی قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت زبونشون و که نه ولی حرکتاشون با حاله..
_اما من میدونم چی دارن میگن.
_وای راست میگی؟ میشه واسه منم بگی .
_خوب بزار یه سوال دیگه ازت بپرسم بعد بهت میگم.
خدا رو دوست داری یا شیطان.؟؟؟
_مانی پقی زد زیر خنده معلومه نیمایی خدا رو.
_خوب چرا شیطونو دوست نداری؟
با چشمای ابی خوشکلش چپکی نگام کرد : خوب ضایعست چون بده ..بدجنسه ..ادما رو گول میزنه.
_ خوب تو میدونی مرلین که اینقدر عشقشو میکنی یه شیطون پرسته؟ یعنی شیطون و دوست داره نه خدا رو؟
با چشمایی که متعجب شده بود گفت: نه ..چرا شیطونو دوست داره مگه نمیدونه اون بده؟
دستی به سرش کشیدمو گفتم : چرا خوبم میدونه . اما میدونی مانی جان این ادما میگن ما روحمونو به شیطون فروختیم در واقع بنده اون شدن.
و هر کاری اون بگه انجام میدن .
در واقع اینا یه نوع مریضی دارن به اسم خود ازاری ببین چطور بدنشونو با تیغ بریدن ..یا میخ تو سر و صورتشون فرو کردن .
تو دوست داری مثل اونا از شیطون پیروی کنی وخودتو به این شکل و قیافه در بیاری و کارای بد انجام بدی؟
چند دقیقه گذشت خیره بهاون ادمای عججیب غریب که عین کرم تو هم لول میخوردن نگاه کرد یهو بند شدو تلوزیون و خاموش کرد و
دی وی دی و از دستگاه در اورد و با زور خواست بشکونه که اونو ازش گرفتم و گفتم نه مانی ببر بدش به همون پسر همسایتون ... بهش بگو دیگه از این چیزا خوشت نمیاد . باشه؟
پرید تو بغلمو گفت : وای نیمایی اگه تو نبودی یهو شیطون از تو فیلمه میومد روح منم میبرد .
خندیدمو گفتم : غلط کرده ..خودم میکشمش .
این بار مانی با قهقهه خندیدو گفت : اره ؟ از اون جیغ و دادات معلومه نیمایی.
با اخم گفتم : اااا مانی؟
لپمو محکم بوسید و گفت جون مانی ی ی.
عاشق این شیرین زبونیش بودم ...
اون شب ادوارد اتاق مجاور مانی رو اماده کرد تا واسه مدتی که پرستار مانی بودم اونجا بخوابم .

چند ساعتی میشد که به اتاق خودم اومده بودم .
چه اتاقی بزرگی بود اصلا قابل مقایسه با اون زیر زمین تاریک و نمور خونه عموم نبود . جالب بود که هر کدوم از اتاقا یه رنگی بود . این یکی زرد لیمویی بود .براق و شفاف . به ادم انرژی مثبت القا میکرد .
اینجا هم مثل اتاق مانی پنجره بزرگی داشت که پرده یلان دار طلایی اونو احاطه کرده بود . اونو کنار زدم.
از اینجا هم قسمتی از ابگیر که زیر نور های سبز رنگ حالت جادویی به خود گرفته مشخص بود .
عجب روز پر ماجرایی گذرونده بودم .
یعنی اخر این ماجرا به کجا میکشید . اگه سیاوش میفهمید .
یه لحظه احساس کردم یه چیز سفید کنار ابگیر تکون خورد . نکنه دزد باشه؟
پنجره رو باز کردم باد سردی تنمو لرزوند . سرمو بیرون اوردمو دقیق نگاه کردم .
نه دزد نبود سیاوس بود که روبدوشام سفید تن کرده بود وکنار ابگیر داشت قدم میزد و سیگار میکشید .
زده بود به سرش نصف شبی اونم تو هوای به این سردی اومده بود بیرون ؟
داشت میرفت ته باغ لا به لای درختای بید مجنون گم شد و دیگه نتونستم ببینمش .

ازخستگی و خواب چشام میسوخت . لباسامو دراوردمو خواستم خودمو از شر بانداژ رها کنم که صدای جیغ مانی خوابو از سرم پروند سراسیمه بلوزموتنم کردم دوییدم تو اتاقش چراغو باز کردم . نشسته بود تو تختشو گریه میکرد گرفتمش تو بغلم ارومش کردم .
با هق هق گریه هی میگفت:
_نی..نیما..یی... ...ممیی ..تتر..سسم .
_اروم باش عزیزم خواب دیدی .
بردمش سمت دست شویی ابی به سرو صورتش زدم که گفت:
_نیمایی مامانم اومده بود داشت منو کتک میزد میخواست منو تو اب خفه کنه ...
نیمایی میترسم ..نیما یی
رو تخت خوابوندمش خودمم کنارش دراز کشیدم و گفتم: اینا همش خوابه گلم
_ اما من مدتهاست شبا این خوابو میبینم.
عزیزکم مادرت الان چند ساله که رفته پیش خدا . نترس گلم .
اونقدر خوابم میومد که دیگه درست حرفاشو نمی فهمیدم فقط
سرشو گرفتم تو بغلم و شروع کردم واسش به لالایی خوندن :


لالا ميگم برات خوابت نمياد
بزرگت ميكنم يادت نمياد
لالا كن بوته خوشرنگ پنبه
كه با ما دست اين دنيا به جنگه
مامانت رفته دل من بيقراره

شب مهتابي امشب دوباره
سفارش كرده غمخوار تو باشم
به روز و شب پرستار تو باشم
بزرگ شي و بجنگي با گناههاش
كه ساموني بگيره آرزوهاش
حالا من موندم و تو توي خونه
عزيزم قلب تو خيلي جوونه

عزيزم قلب تو خيلي جوونه

پلکام که به زور وا مونده بود سنگین شد و روی هم افتاد همونجا کنار مانی خوابم برد .

صبح با قلقلکای مانی شیطونک چشامو باز کردم . یکم با هم تو تخت بالشت بازی کردیم و بعد بلند شدم رفتم دستشویی.
خودمو توایینه نگاه کردم خیلی خنده دار شده بودم . چشام پف کرده موهام درهمو ژولیده.
به مانی گفتم تا تو بری صبحونتو بخوری منم یه دوش بگیرم بیام کلاسوشروع کنیم.
مانی اخماشو تو هم کرد و گفت: وای ول کن نیمایی درس و ولش..
لپشو اروم کشیدمو گفتم : ولش و ملش نداریم . زود صبحونتو بخور تا اومدم درسو شروع میکنیم.
وقتی سر حال از حمام بیرون اومدم دیدم مثل یه بچه خوب کتاباشو باز کرده منتظره منه.
به طرفش رفتمو گفتم : افرین پسر گل . حالا زنگ اول چی داری؟
_ریاضی نیمایی.
خوب شروع کردم تا یکساعتی باهاش ریاضی کار کردم . دیدم دیگه خسته شده با دهنم صدای زنگ تفریح و در اوردم.
_ زنگ تفریحه مانی جون بدو تغذیتو بردار بیار بخوریم که ضعف کردم .
یه ربع ساعتی مشغول خوردن و بازی شدیم .که گفتم :
_ خوب این زنگ چی داری؟
_درس علوم نیمایی.
ترجیح دادم این بار بریم تو باغ ادامه درسشو بدم. از خوشحالی سر از پا نمی شناخت .
من همیشه معتقد بودم درسا رو باید عملی به بچه ها یاد داد تا هم به خوبی مطالبو درک کنن هم خسته نشن.
کلی درباره برگای درخت که چطور اکسیژن میسازن براش گفتم و اون با دقت تمام گفته هامو به ذهنش میسپورد .
دو ماه عین برق و باد گذشت . مانی امتحانات نیم سالشو با موفقیت پشت سر گذاشت .
کمی از شیطنت هاش کم شده بود اما چیزی که منو نگران میکرد کابوس های شبانه اون بود که گاه و بی گاه به سراغش میومد.
تواین مدت سیاوش به سفرهای چند هفته ای میرفت و کمتر خونه بود .
تو همین مدت کم خیلی با هام راحت و صمیمی شده بود . اما هنوز حرفی از مسائل خصوصیش نمیزد .


امشب باز مانی دچار کابوس شد . اینبار دیگه هر کاری میکردم ارومنمیشد .
نمیدونستم چکار کنم. سریع ادوارد و صدا زدم ازش خواستم دکتر کیوانی رو خبر کنه.
دو ساعت بعد مانی با امپول ارامش بخشی که دکتر بهش تزریق کرد به خواب عمیقی فرو رفت.
نگران رو به دکتر گفتم:
_مانی الان مدتهاست داره کابوس میبینه .اوایل فکر میکردم بخاطر فیلمای وحشتناکی که نگاه میکرده . اما جالب اینجاست که اون فقط یه خواب و میبینه .
اونم اینکه مادرش داره اونو کتک میزنه و بعد تو وان حموم خفه میکنه.
بنظر چیکار باید بکنیم؟ من که دیگه نمیدونم.چ
دکتر با حرفای من به فکر فرو رفت و زیر لب گفت:
-ضمیر ناخوداگاهش داره اون خاطره وحشتناک و به یادش میاره.
متعجب از حرفش گفتم: یعنی میگین این خواب حقیقت داشته ؟

دکترسری تکون دادو با تاسف گفت: اره, باور کردنش سخته .
مادر مانی با اینکه زن فوق العاده زیبا و ارومی بود ,شبا به نوعی دچار جنون میشد .
یکی از همون شبا هم رفت تو اتاق مانی که تازه 2 سالش شده بود . اونقدر اونو کتک زد که این بچه نیمه جون شد بعدم سعی کرده بود تو وان حموم خفش کنه که سیاوش سر رسیدو نذاشت این اتفاق بیافته.
از گفته دکتر داشتم شاخ در میاوردم.
گفتم اخه مگه میشه چطوری ممکنه.؟
دکتر نگاهی به من کرد و گفت: سیاوش تا اون موقع چیزی به ممن نگفته بود تا اینکه بعد از این اتفاق دیگه تحملش تموم شد و به من گفت.
واسه منم عجیب بود . من سعی کردم با هیپنوتیزم سر از این موضوع در بیارم اخرش فهمیدم
بهنازشبا تو بچگیش به شدت مورد ازار ناپدریش قرار میگرفته . طوری که این دختر از نیمه شب واهمه داشت . شبا عین خفاش بیدار میموند و تو باغ سرگردون میگشت.
اگه اونو تو روز میدیدی باورت نمیشد این قدر خانم متین و بی نهایت زیبا .
اما همینکه شب از نیمه میگذشت وحشی میشد حتی چند بارم میخواست سیاوشو که قصد داشت باهاش هم اغوش بشه بکشه .

قلبم از شنیدن این حرف تیر کشید زیر لب گفتم: پس معلومه سیاوش اونو خیلی دوست داشته؟
دکتر اهی کشید وگفت: دوست داشتن واسه عشق سیاوش کمه.
نمیدونم چطور این دختر خودشو وارد زندگی اون کرد اما همینومیدونم که سیاوش واسه سلامت اون همه کاری کرد . کلی خرج کرد اونو خارج برد . تا اینکه موفقم شد اما چه فایده.
دختر بی چشم و رو با دکتر معالجش که یه مرد چهل ساله بود ایرانی مقیم کانادا بود فرار کرد .
سیاوشم از بعد این ماجرا رو اسم هر چی زنه خط کشید .
از گفته های دکتر مغزم سوت کشید . چطور یه زن میتونست این قدر پست باشه که این کارو با شوهرش بکنه.
پس بگو چرا سیاوش واسه پسرشم پرستار زن نگرفته بود حتی خدمه عمارت همه مرد بود . هیچ ردی از زن تو هیچ کجای این خونه به چشم نمیخورد.
منم اگه جای اون بودم شاید همین کارو میکردم. وای خدا اگه بفهمه من...


برچسب ها : دفعات بازدید : 1427
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 1392/11/6 و در ساعت : 17:56 - نویسنده : admin
آخرین مطالب نوشته شده
صفحات وبلاگ
Copyright © 2011 by ranginkaman.samenblog.com | designed by samenblog.com