تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
techtip
تراوین




رمان نیما[قسمت آخر] s
به وبلاگ ما خوش آمدید - لطفا صفحه را تا پایان مشاهده کنید
تبلیغات

رمان نیما[قسمت آخر]

رمان نیما
قسمت آخر


سیاوش که رفت ...حولمو برداشتم و بیرمق به سمت حمام رفتم...خودمو تو ایینه قدی حمام دیدم ..موهام ژولیده و نمکی بود .. لباسام به تنم چسبیده و بوی ماهی میداد ..دکمه هامو یکی یکی باز کردمولباسامو بیرون اوردم ...
بانداز و از سینه های له شدم باز کردمو تن ضرب دیدمو به دست اب سپردم ..

چه لذتی داشت بی فکرو خلاص از دغدغه خودتو به دست اب بسپاری ...
نگاهم به بازوم که جای دندونای بهناز روش بود افتاد ... یه دایره سیاه ...
از فکرمردن موهای تنم سیخ شد ...چطور بهناز تونسته بود خودشواز اون بلندی بدون ترس پرت کنه پایین ...؟
چشمامو اروم بستمو سعی کردم به هیچی فکر نکنم ...
چند ساعتی گذشت سرحال اومده بودم دیگه خسته و بی رمق نبودم .. از وان خارج شدم زیر دوش رفتم تا تمام کفها از بدنم و موهام پاک بشه ..
صدای خنده شاد مانی و مادر بزرگش که داشتند به بره ای غذا میدادند میومد .. حتما سیاوش رفته بود دنبال قصاب ..
حولمو گرفتم دورمو ازحمام اومدم بیرون ...داشتم از ساکم لباس و باند نو برمیداشتم که صدایی پشت سرم گفت: عافیت باشه ..
ترسیده از جا پریدم و ایستادم با دیدن سیاوش که تو دهانه در بود بی اختیار حوله از دستم رها شدو به زمین افتاد ... با صدایی که از ته گلوم میومد گفتم: سیاوش ..من ...من
سیاوش اما بی هیچ تعجبی به سمت من اومد و حوله رو از رو زمین برداشت و گرفت دورم و گفت: تو چی ؟ یه دختری؟
با نگرانی گفتم: سیاوش ..منو ببخش ..من ...من ..نمیخواستم بهت دروغ بگم ..
سرمو که پایین انداخته بودم و با دستش اورد بالا و تو چشمام نگاه کرد و گفت : تو به من دروغ نگفتی عزیزم .....من از همون روز اول میدونستم تو دختری ...
با چشمای گرد از تعجب گفتم : چی؟.. تو میدونستی؟ چطور ؟ پس چرا چیزی نگفتی و استخدامم کردی؟
باورم نمیشد .. یعنی سیاوش از همون اول میدونست ؟
با لبخند موذی که به لب داشت با دستاش صورتمو گرفت و
گفت: وقتی تازی تو رو گاز گرفت ..فهمیدم ..اخه من از ترس بهناز اونو تربیت کرده بودم ... دلم نمیخواست هیچ زنی دیگه پاشو تو عمارت من بزاره ..واسه همین تازی رو اموزش داده بودم که نسبت به زنا عکس العمل نشون بده ....
استخدامتم کردم چون از جسارت و شهامتت خوشم اومده بود ..خواستم ببینم تقدیرت تو رو تا کجا میکشونه ...
حرفم نمیومد .. پس در واقع من دوروغ نگفته بودم این سیاوش بود که منو بازی داده بود ..
دوباره فکر کردم نه شاید داره بلوف میزنه گفت:پس اون شب که منو بوسیدی چی؟ تو گفتی میدونی من یه مردم ..اما منو دوست داری؟
موهای خیسمو که رو پیشونیم افتاده بود کنار زد و گفت: میخواستم تو رو تو رو به عشق خودم مطمئن کنم تا ببینم بالاخره دست از بازی برمیداری یا نه؟ گفتم شاید دلت به حال خودت و من بسوزه و بگی که دختری ...
اما دیدم نه حاضر نیستی اعتراف کنی ...
این شد که تصمیم گرفتم خودم غافلگیرت کنم ...دیگه خسته ام عزیزم ..دلم میخواد بدون ترس بگیرمت تو بغلمو لبای شیرینتو ببوسم ...
با این حرفش اروم لباشو گذاشت رو لبمو منو با خودش به عالم دیگه ای برد ...
حالا رفتارای عجیب و غریبشو درک میکردم .. ...
یهو لبمو از رو لبش برداشتمو گفتم : پس چرا وقتی جلو بهنوش بوسیدمت تا مدتها باهام سر سنگین بودی؟ فکر کردم چون به عنوان یه پسر بوسیدمت ناراحت شدی...
تو چشمام زل زد و گفت: اون موقع تو حال عجیبی بودم ... دوست داشتم ...اما همینکه منو بوسیدی یادم افتاد به اولین باری که بهناز منو بوسید .. بخاطر همین نسبت بهت دچار تردید شدم اخه تو هم یه زن بودی .. و من هنوز نسبت به زنا بی اعتماد ... باید با احساس خودم کنار میومدم ..
اون شب که با شایان داشتی حرف میزدی تمام حرفاتونو شنیدم و حس حسادت همه وجودمو گرفت ...واسه همین دلم نمیخواست شایان بهت نزدیک بشه ...
دیگه تو اون سر کوچولوت سوالی نیست؟ با عشق نگاش کردمو گفتم نه ...
با شادی منو رو دستاش بلند کردو شروع به چرخیدن کرد و گفت: پس حاضری امشب مراسم ازدواجمونو برگزار کنیم؟
دلم داشت از خنده غش میرفت ..جیغ زدمو گفتم سرم گیج رفت سیاوش بزارم زمین ..سریع تر منو چرخوند و گفت: بگو بله ....بگو ...
داد زدم :بله ...صدای کف زدن به گوشم خورد ..وقتی سیاوش گذاشتم زمین چشمام دوتایی میدید .. مانی و مادر سیاوش تو دهانه در بودند و داشتند با شادی دست میزدند ...و کل میکشیدند ..
_مبارک مادر ..ایشالله خوشبخت بشین ...
_اخ جون نیمایی دیگه مامانم میشه
از خجالت اب شدم ..فقط یه حوله دور بدنم بود ... با شرم لباسامو برداشتم و دوییدم تو حمام ...

اون شب مادر سیاوش لباس عروسی از جنس حریر به تنم کرد ..توری همراه با گل مریم به موهام نشوند و با بوسه ای گرم منو به دست سیاوش سپرد ..
مراسم کنار ساحل دریا بود ...اتیشای بزرگی درست کرده بودند تا اونجا رو روشن کنه ...
تمام همسایه ها و اهالی اونجا جمع بودند ... عاقدی اومد و خطبه عقد رو بین ما جاری کرد و ما رسما زن و شوهر شدیم .. چه سخته بی مادر و پدر سر سفره عقد بشینی و کسی نداشته باشی که به احترامش بله بگی...
اهالی روستا جلومون با نوای موسیقی شمالی و گیلیکی میرقصیدند ..
باورم نمیشد شب عروسیمه ......
مانی با دستای کوچولوش رو سرمون نقل و شیرینی میرخت ...
صدای دریا و نسیم خنکی که از جانبش میومد ..شام رو تو دهنمون خوشمزه تر جلوه میداد ...
بعد از شام ..کم کم مهمونا رفتند و فقط خودمون موندیم ..
نسترن بانو گونه های منو سیاوشو بوسید وما رو دست به دست داد و گفت: الهی که خوشبخت بشید مادر ...
مانی رو که رو صندلی خوابش برده بود برداشت و به اتاق خودش برد ...
من موندم و سیاوش و بوسه های گرم و اتشینش وصدای ارامش بخش امواج دریا... که تنها ملودی اغازین زندگی مشترک ما بود ....

پایان ...


برچسب ها : دفعات بازدید : 842
| لینک ثابت | نسخه قابل چاپ | امتیاز :
rss نوشته شده در تاریخ 1392/11/6 و در ساعت : 18:01 - نویسنده : admin
آخرین مطالب نوشته شده
صفحات وبلاگ
Copyright © 2011 by ranginkaman.samenblog.com | designed by samenblog.com