نور خورشید رو صورتم میتابید با سختی چشمامو باز کردم درد بدی تو سرم پیچید ...
_کجا بودم ...چی به سرم اومده بود؟ .. لباسام عوض شده بود ...یادم افتاد به دیشب ......اخ که دستم پیش سیاوش روشده بود ... از جا به سرعت بلند شدم اطراف و نگاه کردم ..دیدم مانی اروم گوشه ای دیگه تخت خوابیده ... اروم صداش زدم _مانی ..مانی ... بلند شو ... کارت دارم ..مانی...چشاشو مالیدو بیدار شد و گفت:_نیمایی حالت خوب شد؟_ دیشب چی شد مانی؟ ... کی لباسمو عوض کرد ؟ بابات فهمید نه؟بد بخت شدم..._نه نیمایی جون منو دست کم گرفتی؟ با این حرفش قلبم یه کمی اروم گرفت _بگو چی شد دیشب..؟_دیشب بابایی انداختت رو کولشو با هم اومدیم سمت ویلا .. وای حسابی خنده دار شده بودی ..میزدی تو سر بابام ..موهاشو میکشیدی...شعر میخوندی ...اخرشم روش استفراق کردی که حال بابا سیاوشو به هم زدی انداختت وسط اتاق منو سریع رفت لباسشو عوض کنه منم
دوییدم در اتاق و قفل کردم .. بابا سیاوش که برگشت دید در قفله هر کاری
کرد باز نکردم ..الکی بهش گفتم میخوای نیمایی رو بزنی که روت استفراق کرده
.. منم در و باز نمیکنم ...گفت میخواد فقط
لباستو عوض کنه ..منم گفتم ساکش اینجاست خودم بلدم لباستو عوض کنم ...
خلاصه هر چی بابا سیاوش اصرار کرد در و باز کنم نکردم... تا الانم چند بار
اومده پشت در و رفته ...با شیطونی زد زیر خنده محکم گرفتمش تو بغلمو لپای تپل وخوشمزشو بوسیدمو گفتم: قربون مانی باهوشم برم .. صدای در اومد .. سیاوش بود .._مانی درو باز کن .. با نیما کار دارم ... نترس کتکش نمیزنم ..واسش شربت عسل اوردم .. درو باز کن..خودمو مرتب کردمو در و به روش باز کردم ... با شادی گفتم: سلام سیاوش خان صبح بخیر ..وقتی منو سرحال دید با کنایه گفت: ظهر شما هم بخیرنیما خان ...سرحال شدی..دیشب که خوب رو من بالا اوردی ... سرمو انداختم پایین و گفتم : ببخشید خوب دست خودم نبود ... لیوان شربتو داد دست منو گفت اینو بخور ...بعد اومد تو اتاق و گفت : ای مانی بلا حالا دیگه درو رو بابات میبندی هان ... و افتاد دنبال مانی که مثلا بگیره تنبیهش کنه ...مانی هم جیغ کشون از زیر دستش در میرفت ...پدر و پسر دور من میچرخیدند و جیغ و داد میکردند ..بالا خره سیاوش مانی رو گرفت و انداخت رو تخت اونقدر قلقلکش داد که مانی به غلط کردن افتاد...کمی که اروم شدند .. سیاوش رو به من گفت : وسایلتون و جمع کنید باید برگردیم ..مانی با اعتراض گفت: ااا بابا سیاوش هنوز چند روزم نشده .. تو رو خدا نریم...سیاوش دستی به موهای بلوند پسرش کشید و گفت ..منم دلم میخواد بیشتر بمونیم اما مادر بزرگت اومده.... تو که میدونی این یعنی چی؟مانی با چشمای گشاد شده گفت: وای بابایی حالا میخوای چیکار کنی؟ اگه مادر بفهمه دق میکنه ... _تو نگران نباش پسرم یه فکری میکنم .. قراره فقط یه هفته اینجا باشه ...از حرفاشون سر در نیاوردم .. وقتی سیاوش رفت بیرون گفتم مانی جریان چیه؟مانی
که مثل ادم بزرگا تو فکر رفته بود گفت : نیمایی مادر بزرگم داره از هلند
میاد ... اون نمیدونه مامان بهنازم مرده ... اگه بفهمه سکته قلبی رو زده ..
اخه میگن خیلی مامانمودوست داشته ..._یعنی این همه سال نفهمیده که مادرت مرده؟ مگه میشه؟نمیومده به شما سر بزنه؟ تلفن نمیزده؟_نه...
یه بار اومد ایران .. اما ما گفتیم مامانم همراه خانوادش رفته مسافرت خارج
... هر بارم تلفن میزد کیوان یکی از خدمتکارا صدای زنونه در میاورد و با
هاش حرف میزد ... ... نمیدنیم این بارو چی کارش کنیم ..یهو نگاه مانی موذی شد و اومد نزدیک من و یه چرخ دور من زد و دویید باباشو صدا زد .._بابا سیاوش.. بابا.. بیا که پیداش کردم ... سیاوش در حالی که داشت به ما نزدیک میشد گفت:_چیه مانی ؟ چیو پیدا کردی؟مانی دست باباشو گرفت و کشید اورد کنار من و گفت : نیمایی میشه مامانم این جوری مادرم نمیفمه...با این حرف مانی وحشت زده گفتم : چی میگی مانی من با این ریخت و قیافه بشم مامان تو ؟سیاوش
یکتای ابروشو داده بود بالا و خیره نگام میکرد... عین همونموقع که ازم
خواست نقش عشقشو بازی کنم ... یه چرخ دورم زد ... یهو با یه دستش فکمو
گرفت... صورتمو این برو اونبر کرد و گفت: اره فکر خوبیه .. ریش و سیبیل که نداری ...گونه هاتم برجسته است .. لباتم قلبه ایه .. بنظرم خدا تو خلقت تو اشتباه کرده تو با این همه ظرافت باید دختر میشدی نه پسر نیما ...با
عصبانیت خودمو کشیدم عقب و گفتم :دوتاتون دیوونه شدین ..چطور میخواید یه
پسر سبزه چشم عسلی رو به یه زن بلوند چشم ابی تبدیل کنید بعدش مادر بزرگت
که خنگ نیست حتما میفهمه ...سیاوش با نگاه
خیره ای گفت : مادرم بهنازو فقط شب عروسیم دید .. زیاد صورتشو یادش نیست ..
فقط کافیه لنز ابی بزاری و یه کلاه گیس بلوند .. همین .. ابروهاتم که
برداری احدی نمیفهمه که تو پسری باور کن ...خواستم از در اتاق بیرون برم که سیاوش گفت :بازم میخوای اخراج شی؟خواستم یه چیزی بگم که مانی دستامو گرفت واونقدر معصومانه نگام کرد که حرفم نیومد ...با عصبانیت گفتم : اره دیگه دیوار کوتاه تر از من پیدا نمیکنید .. .یه بار باید نقش دوست پسرتو بازی کنم .. حالام که نقش زنتو ..حتما بعدم میگی نقش مادر بزرگتو بازی کنم هان؟سیاوش با لحن شوخی مثل اونموقع ها گفت: باور کن دیگه ازت چیزی نمیخوام ...فقط همین یه بار...کمکم کن ..اگه مادرم بفهمه حتما یه بلایی سرش میاد .. تو که دلت نمیخواد یه پیر زن اخر عمری دق مرگ بشه ...مردد گفتم : اما... اخه اگه مادرت فهمید چی؟ مانی با شوق پرید تو بغلمو گفت: مگه منو بابایی مردیم که مادر بفهمه .. نمیزاریم بفهمه نیمایی ...
وسایلمونو برداشتیمو در ویلا رو قفل کردیم... از خانواده شایان هم خدا حافظی کردیم و رفتیم .
میخواستم
سوار ماشین بشم که شایان کارتی داد دستموگفت : این شماره همراه و مطب منه
اگه یه زمانی دچار مشکل شدی به من خبر بده .. فرنوشم اومد کنار شایان ورو
به سیاوش گفت: نکنه ما رو فراموش کنیدا تهران اومدید حتما به ما سر بزنید
...
سیاوش سری تکون داد و گفت حتما شما هم بیاید شیراز ادرسو دادم خدمت پدرتون...
نزدیکای ده صبح بود که راه افتادیم .. سیاوش و مانی صدای اهنگ و بلند کرده بودند و همراش میخوندند.
منم یکمی که گذشت خسته از فکرای الکی خودمو باز سپردم دست تقدیرموهمراه اونا شروع کردم به خوندن...
مادر سیاوش فردا شب ساعت سه میرسید وقت تنگ بود .. سیاوش بدون توقف یه سره تا شیراز روند ...
خسته
و خورد نزدیکای نه صبح رسیدیم .مانی رو که خوابش برده بود از رو صندلی عقب
بلند کردم ببرم تو اتاقش که چشماشو یو باز کرد و گفت:رسیدیم؟
گفتم: اره خوشگلم رسیدیم..
_ساعت چنده نیمایی؟
_تقریبا نه و نیمه...
از بغلم اومد پایین ورفت سمت سیاوش که داشت ساکا رو از ماشین میاورد بیرون و گفت: بابایی باید بریم واسه نیمایی لباس بخریم..
سیاوش خندید و گفت : خودم میدونم اما بزار یکم خستگی بیرون کنم بعد میریم...
همونطور که به سمت ساختمون میرفتیم یهو مانی ایستاد و گفت : وای بابایی ...
سیاوش که از داد مانی ترسید برگشت و گفت: دیگه چیه مانی؟
مانی چشمکی به من زد و گفت: بابایی نیمایی که سینه نداره مثل مامانی...
با این حرف مانی از خجالت داشتم سرخ میشدم که سیاوش با حالت متفکری گفت: راست میگیا حالا چطور واسه این نیما سینه درست کنیم؟
خودمو
زدم به عصبانیت و گفتم: حتما الان میگید باید برم سینه بکارم نه؟ من یکی
نیستم .. اصلا چرا نمیرید یه دختر واقعی بیارید ..چیزی که فراونه دختر...
اینبار سیاوش با لحن جدی گفت : اره دختر فراونه اما تا من زنده ام هیچ دختری حق نداره پاشو تو این عمارت بزاره ..
از حرفش تنم لرزید مات نگاش میکردم که با خنده گفت:
غصه
نخور یه دوست جراح دارم الان زنگ میزنم میگم واسمون یه جفت پروتز سینه از
نوع اعلاش اماده کنه .. تا تو هستی احتیاجی دختر نداریم نیما جان؟
شاد
و خندون با مانی رفتن تو عمارت .. ادوارد دست به سینه بالای پله های
ایستاده بود ..بهمون خیرمقدم گفت و کمک کرد وسایلمون و ببریم تو اتاق ...
سیاوش ادوارد و صدا زد و گفت : همه مستخدما رو جمع کن باید یه چیزی بهشون بگم.
چند دقیقه ای طول کشید تا همه جمع شدند ..
سیاوش بالای پله های توی سالن پزیرایی ایستاد و گفت:
مادرم
بعد از سالها داره امشب از هلند میاد و تا یه هفته اینجا میمونه ..میدونید
که از مرگ همسرم اطلاعی نداره .. واسه اینکه دچار شوک قلبی نشه تا زمانی
که اینجاست قراره نیما نقش همسر خدا بیامرز منو بازی کنه ..حواستونو جمع
کنید مبادا سوتی بدین که فقط اخراج جواب این اشتباه شماست...
اگه سوالی نیست برید سر کاراتون
کمی با هم پچ پچ کردند و بعد با تعظیمی به سر کاراشون برگشتند ..
تمام مستخد تما به من نگاه میکردند .
اره
والا نگاه کردنم داشت نیشخندو گوشه لبای تک تکشون میدیدم.. از فکر اینکه
قرار بود بهم بگن خانم... یا بهناز یه حالی سرم اومد ...
از یه طرفم خوشحال بودم که بعد از مدتها قرار بودمثل یه زن باشم ...دیگه کم کم داشت فراموشم میشد یه دخترم...
سیاوش خسته رو به ادوارد گفت زود صبحونه رو بیار که داریم ضعف میکنیم .
بعد از خوردن صبحونه کمی سرحال تر شدیم ...
رفتیم لباسامونو عوض کردیمو به قصد خرید از عمارت زدیم بیرون...
یه قیافه خنده دار این پدر و پسر واسه من ساخته بودند که بیا و ببین ..
سیاوش
لباس تابستونه بلند گل درشتی که داشت داد به من که بپوشم بعدشم یه دستمال
گردن ساتن که تقریبا شبیه روسری بود کردند سرم .. خودشون که از خنده مرده
بودند ..
قبل از اینکه به بریم خرید رفتیم
در خونه دوست سیاوش تا پروتز های سینه رو ازش بگیریم دم درشون هر کاری
سیاوش کرد نرفتم داخل چون حتما میخواستند لباسامو در بیارن و خودشون واسم
سینه هرو وصل کنن .. خلاصه سیاوش رفت وقتی برگشت دیدیم سینه هاش برجسته شده
وای که منو نیما از خنده مرده بودیم ..
خودش اما صداشو زنونه کرده بودو میگفت: ااا وا رو اب بخندین ..
چه مرگتونه مگه تا حالا سینه به این قشنگی ندیدن ؟
مانی حمله کرد سمت سیاوش و سینه های مصنوعی رو گرفت تو دستش.. و با هیجان گفت .. وای بابایی چه نرمه...
سیاوش زد پشت دست مانی و باز با همون لحن گفت: دست تو بکش پسره بی حیا سینه هامو له کردی واییی...
یهو
دکمه های پیرهنشو باز کرد وای اون پروتز های مصنوعی روی سینه پهن و پر موی
سیاوش اونقدر مسخره و بود که از خنده اشک از چشمامون میومد ...
با عشوه پروتز ها رو جدا کرد وداد دست منو گفت: بیا اینم سینه هات ...
تو اتاق پرو میام واست وصلش میکنم ...
اونا
رو ازش گرفتم وگذاشتمش تو جعبه اش .عین سینه های واقعی میمونست .. خیالم
راحت شد دیگه میتونستم یه مدتی سینه های بد بختمو از حصار بانداژ رها کنم
...
به سمت مالی اباد رفتیم وارد پاساژ گاندی شدیم .
وارد یه بوتیک شیک شدیم که مانتو های مدل دار خوشگلی تو ویترینش بود ..
فروشنده تا سیاوشو با اون تیپ خفن و مارکدار دید از جاش بلند شدو شروع کرد به چاپلوسی..
_سلام خیلی خوش اومدین .. بفرمایید بنده در خدمتم...
سیاوش چند دست مانتو برداشت داد دست من که برم پرو کنم.
تا
وارد اتاق شدم سیاوش هل خورد تو اتاق و گفت بیا بیا واست پروتزارو بزارم
...جعبه رو ازش گرفتم و یهو هلش دادم بیرون وگفتم خودم بلدم سیاوش خان و در
اتاق پرو و بستم ..
سیاوش از بیرون گفت :بابا خودت تنهایی نمیتونی .. منم دکتر واسم گذاشت ...
حسابی
خندم گرفته بود اروم لباسامو بیرون اوردم لباس زیری که قبلنا میزدم همراه
خودم اورده بودم سینه هامو ازبانداژ خلاص کردمو تو جای نرم وگرم اصلیش قرار
دادم.... اخ که چه حس خوبی داشت بعد از مدتها میتونستم راحت اونا رو ازاد
بزارم ..
مانتو اول و که سرخابی باز بود و
مدل خیلی جالبی داشت و پوشیدم خیلی بهم میومد .. اروم در اتاق پرو رو باز
کردم سیاوش و مانی منتظر ایستاده بودن ... تا در و باز کردم نگاهشون رو
سینه هام میخکوب شد ..
سیاوش اروم اومد جلو
وکنار گوشم گفت: نه بابا خبره ای چه خوب بستیش .. انگار رو تن تو بیشتر
خودشو نشون میده اخه برجسته تر به نظر میرسه ...
چشمکی زدمو گفتم: ما اینیم دیگه ...
خواست با دستسینه هامو لمس کنه که سریع برگشتم تو اتاق پرو و مانتوی بعدی رو امتحان کردم ...
دوباره
همون تیپ مسخره رو زدمو اومدم بیرون .. چهار تا مانتو رو سیاوش خرید موقع
حساب کردن یه لحظه متوجه نگاه خیره پسر فروشنده رو سینه هام شدم .. بدبخت
تعجب کرده بود..
اخه وقتی اومدیم مغازش صافه صاف بود بعد یهو گلوپی زده بود بیرون
چند
تا مغازه دیگه هم رفتیم یه چند تا لباس واسه تو خونه گرفتم که اکثرا استین
بلند بودند به اصرار سیاوش دو تا تاپ یقه اسکی هم برداشتم ..
کفش و کیفو ...خلاصه همه چیز خریدیم ...وای که تو عمرم این همه خرید نکرده بودم ...
ظهر بود قرار شد واسه ناهار بریم رستوران گردون پارمین که همون نزدیکیا بود ..
وارد سالن که شدیم گارسون اومد سمتمون و گفت از اینطرف خواهش میکنم ..
ما رو به سمت میز و صندلی کنار پنجره هدایت کرد وصندلی رو واسه من کشید عقب و گفت: بفرمایید خانم ...
همینکه رفت سیاوش و مانی ریز خندیدند ..
سیاوش گفت : نیما انگار دختر بشی بیشتر به نفعته ...دیدی چطوری تحویلت گرفت ..
دستمالی که رو میز بود وبرداشتم و با صدای واقعیم گفتم:ااا برو گمشو تو هم ...
با
شنیدن صدام سیاوش مات منو نگاه کرد و گفت:ای ول بابا تقلید صداتو برم ..
منو بگو که تازه میخواستم یادت بدم چطور اون صدای کلفت خرکیتو نازک کنی...
اینبار با عشوه گفتم: اااا صدای خودت خرکیه بیتربیت ...
تو همین حین گارسون اومد و سیاوش سفارش غذا داد .. ربع ساعتی شد
با شوخی و خنده شیشلیکی که اورده بودند و خوردیم ..
چه خوب بود که باز سیاوش اینطور صمیمی و شوخ شده بود ...
ولی هنوز رفتارقبلش برام عجیب بود ..
بعد از ناهار منو بردند به ارایشگاه معرف "عروس لبنان"قرار شد کارم تموم شد به موبایل سیاوش زنگ بزنم .
وارد اونجا شدم بوی تافت و رنگ همه جا رو پر کرده بود ..غل غله بود
یکی موهاشو رنگ میکرد.. یکی کوتاه .. یکی لخت شده بود بدنشو موم مینداخت خلصه هرکی به بلایی سر خودش میاورد ..
از منشی اونجا یه وقت گرفتم و نشستم ...
باورم نمیشد اومده باشم اینجا ..
چند ساعتی گذشت تا بالا خره نوبت من شد ...کلاه گیس و لنز رو دادم به ارایشگرو بهش گفتم چی کار کنه ...
نمیدونم چقدر گذشت اما وقتی به ایینه نگاه کردم دیگه نیما رو ندیدم به جاش یه دختر مو بلوند چشم ابی با ارایش ملیحه عروسکی بود ...
همونطور مات مونده بودم که زن ارایشگر گفت : ماشالله چه تیکه ای شدی بپا امشب چشمت نکن...
با لبخندی ازش تشکر کردم رفتم تو اتاق پرو لباسایی که خریده بودیمو پوشیدم...
تو دلم گفتم واقعا بهناز خر بوده که سیاوشو ول کرده رفته با یکی دیگه ...
زنگ زدم به سیاوش ...
ربع ساعت نشده زنگ ارایشگاه زده شد ... منشی صدا م زد و گفت اومدن دنبالت ...
یه حال عجیبی داشتم ... دلم شور میزد ... از پله ها رفتم پایین سیاوش پشت به در رو به مانی ایستاده بود و داشت یه چیزی میخورد ...
مانی با دیدنم جیغی از شادی کشید و گفت : وایی نیمایی ..
با این حرفش سیاوشم برگشت سمت من ....بستنی تو دستش افتاد رو زمین خیره و بهت زده منو نگاه میکرد ...
نگاهش تا عمق وجودموسوزوند .. میدونستم الان داره به بهناز فکر میکنه
یهو مانی زد به پهلوی سیاوش و گفت: بابایی چرا ماتت برده... ن
یمایی خودمونه میبینی چه خوشگل شده...
سیاوش خودشو جمع وجور کرد و گفت : اره میبینم ... خوب بیاید بریم خونه کلی کار داریم ...سوار شیم ...
توی را ه دیگه از اون شوخیا خبری نبود بازم تو خودش فرورفته و سخت درگیر بود ...
مانی اما هی به موهام دست میزد و شیطونی میکرد ...
وقتی وارد ساختمون عمارت شدیم همه چیز رنگ و بوی تازه گرفته بود عکس سه نفره مانی و بهناز و سیاوش جای عکس قبلی رو گرفته بود ...
وقتی عکس رو دیدم از خوشگلی بهناز دهنم باز موند ..
سرشو رو شونه های سیاوش گذاشته بود ولبخند ملیحی به لب داشت ...
حسادتی عجیب قلبمو فشرد.
داشتم به سمت اتاقم میرفتم که سیاوش صدام زد و گفت : وسایلتو بیار تو اتاق خواب من .. از امشب اونجا میخوابی ..
یه لحظه از فکر اینکه باید شب تو اتاق اون بخوابم وحشت زده شدم ..
یه لحظه از فکر اینکه باید شب تو اتاق اون بخوابم وحشت زده شدم .
گفتم : چرا؟
بی
انکه به من نگاهی بندازه گفت: زن و شوهری دیدی تو دوتا اتاق بخوابند .. ؟
مجبوری جلو مادرم همراه من بیای تو اتاق....اون که خوابید هر جا خواستی برو
بخواب ...
کمی خیالم راحت شد..
چند ساعتی گذشت ..
کم
کم اماده شدم که همراه مانی و سیاوش به استقبال مادرش برم ... مانتوی
خوشرنگ فیروزه ای رو همراه با جین ابی اسمونی پوشیدم .. شال حریر سفید و
فیروزه ای رو موهای بلوندم با اون لنزای ابی از من کس دیگه ای ساخته بود ..
توی راه هر سه ساکت بودیم که من گفتم: راستی سیاوش اسم مادرت چیه ؟میشه از بهناز واسم بگی؟ با مادرت چطور بود ؟
سیاوش یه لحظه تو چشمای من خیره شد وگفت: اسم مادرم نسترنه ....رابطه اش با مادرم خوب بود ... .مادرم خیلی دوستش داشت .
بیخیال قراره به مادر بگیم یه تصادف کردی ویه مدت تو کما بودی و حافظتو از دست دادی ... حالام داریم سعی میکنیم حافظتو برگردونیم ..
خوب فکری کرده بودند ... این جوری از شر جواب سوالهای مادرش راحت میشدم ...
توی فرودگاه مانی دستای منو گرفته بود و هر سه به سمت سالن انتظار میرفتیم ..
پچ پچ مردمو میشنیدم که می گفتند : چه نازه .. وای ببین پسرشم مثل خودشه ... ووو
از
حرفاشون لذت میبردم .. تو دلم یه حال باحالی بود ..اما یهو یادم افتاد که
اونا دارن از قیافه بهناز تعریف میکنند نه من ... کاش منم به همین زیبایی
بودم شاید اون وقت ......
با صدای مانی که گفت: اوناهاش مادره .. داره میاد ...همزمان بالا و پایین پرید و دستاشو تو هوا تکون داد ...
رد نگاهشو گرفتم ... نسترن و دیدم زنی حدودا شصت ساله با موهای خیلی شیک و رنگ شده که روسری حریر بنفش اونا رو احاطه کرده بود .
همراه
با کت و دامن شیک با دمجونی رنگ که اندام موزونشو پوشونده بودو ارایش
ملیحی که چهره اشو جونتر نشون میداد ... لبخند به لب به سمت ما می یومد ...
باربری هم چمدونای بزرگشو دنبالش میاورد ...
با ورم نمیشد مادرش اینقدر سر حال وسر زنده باشه ..
از در عبور کرد با شوق منو تو بغلش گرفت و گفت: سلام عروسک من ...قربونت بشم عزیزم..... دلم وواست یه ذره شده بود ...
منم گرم اونو در اغوش گشیدمو گفتم: سلام نسترن جون .. فداتون بشم .. دل منم واستون یه ذره شده بود .
چه
گرم و پر مهر بود اغوشش .. بوی مادرمو میداد .. بی اختیار اشک تو چشمام
جمع شد و گوله گوله اومد پایین ... خوب بود ریمل زد اب واسم زده بودند
وگرنه تمام صورتم سیاه شده بود ...
صدای سرفه مانی و سیاوش ما رو به خودمون اورد .
مادرش سیاوشو تو بغل گرفت وهای های شروع کرد به گریه کردن ...و میگفت: سیاوشم ..عزیزه دل مادر .. دلم پوسید مادر تو اون غربت ....
خوب که داغه دلشو خالی کرد مانی و گرفت تو اغوشش و اونقدر بوسید ش که مانی گفت: وای بسه دیگه مادرجون لپمو کندی...
از این حرفش همه امون به خنده افتادیم ...
سوار ماشین شدیم .. اومدم بشینم عقب که مادر سیاوش نذاشت وگفت : نه عزیزم راحت باش ...من میخوام یکم پیش این نوه گلم بشینم ...
توی
راه مادرش گفت سیاوش جان : میشه بریم تو شهر دور بزنیم؟ میدونم خسته این
اما دلم میخواد ببینم تو این چند سالی که نبودم چطور شده؟
سیاوش
با لحن شوخی گفت: خیالت تخت هیچ جا عوض نشده مثل همون موقعه هاست .. بیاید
امشب بریم راحت لالا کنیم فردا صبح دربست در اختیارتونم و شهر و با هم
میگردیم بعدم ناهار میریم همونجایی که قبلا میرفتیم دیزی میخوریم...
مادرش موافقت کرد و ما به سمت خونه به راه افتادیم...
توی راه کلی با هم خوش و بش کردیم و خندیدیم تا به عمارت رسیدیم ...
مادر سیاوش با شوق نفسشو از عطر بهار نارنج پر کرد و دادبیرون ...
رو به من گفت: بهناز هیچ کجا مثل شیراز خودمون نمیشه دختر ... اونجا هزاران گل دارن اما بوی هیچ کدوم مثل بهار نارنج ما نمیشه ...
لبخندی
زدمو گفتم : واقعا ...منم عاشق بهار نارنجم مخصوصا شربتش...که یهو مادر
سیاوش نگام کرد و گفت: وا تو که قبلا میگفتی به بهار و شربتش حساسیت داری
...
وا رفتم .. اولین سوتی داده شد ... با من من گفتم : اره خوب داشتم اما ...
مانی پرید وسط حرف مو گفت: بابا سیاوش بردش دکتر یه امپول به چه گندگی زدن به مامان بهناز که دیگه به هیچی حساسیت نداره ...
نفس راحتی کشیدمو چشمکی به مانی زدم
نسترن که از لحن مانی خندش گرفته بود لپ اونو کشید و گفت: ای قربون این شیرین زبونیت برم من ...
رفتیم داخل ...احمد با بدبختی چمدونای بزرگ مادر سیاوشوبرد بالا تو اتاقی که قبلا من توش بودم .