<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
		>
<channel>
<title>رنگین کمان</title>
<description>مطالب جالب و خواندنی</description>
<atom:link href="http://ranginkaman.samenblog.com/rss/132/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
<link>http://ranginkaman.samenblog.com/</link>
<generator>RSS Generated by SamenBlog.com</generator><item>
<title>رمان نیما[قسمت هفتم]</title>
<link>http://ranginkaman.samenblog.com/132.html</link><category></category>
<description><![CDATA[<div>رمان نیما
<br /><div>قسمت 7<br /><br /><br />


</div></div><font size="2" face="Tahoma" color="#010101" style="font-size: 8pt;"><font color="#313131">مانی
 روی مبل خوابش برده بود ..منم لنز توی چشمام بد جوری اذیتم میکرد ... 
احساس میکردم چشمام سرخ شده ... دلم میخواست زود تر از شر لنز و کلاه گیس 
خلاص شم ..<br />اما نمیشد انگار مادر سیاوش قصد خوابیدن نداشت . میخواست 
همون موقع سوغاتی هایی که واسمون اورده بود بهمون بده ...سیاوش که انگار از
 قیافه من پی به موضوع برده بود ... دستشو انداخت رو شونه های مادرشو گفت: 
مامان جان ساعت 5 صبحه بهتره فردا که سرحال تریم کادوهاتونو بهمون بدین ...<br />مادرش
 انگار تازه به خودش اومده باشه با حالت با مزه ای زد پشت دست خودشو گفت: 
اوا خدا مرگم بده ..از بس شوق زده شدم پاک یادم رفته ساعت چنده... <br />و بعد نگاهی به صورت خسته من کرد و گفت: وای عروسک من چشمات چه قرمز شده عزیزم برو برو بگیر بخواب ببخش عزیزم ...<br />با تعارفی گفتم: این چه حرفیه نسترن جون مگه من دلم میاد از کنارت جم بخورم ...بعد از این همه سال دارم دوباره میبینمتون ...<br />مادر
 سیاوش که از حرف من خوشحال شده بود دست انداخت دور گردنمو گونه هامو غرق 
بوسه کرد و گفت: منم دلم نمیاد از کنارت تکون بخورم عزیزم ... اما پاشید 
برید که این سیاوش الان دل تو دلش نیست ...<br />و بعد چشمکی حواله من کرد .. <br />نا
 خوداگاه از این حرف .. گونه هام گرم شد و شرمی عجیب سر تا پامو گرفت ..که 
باز مادرش گفت: ای قربون این شرمت برم بعد از این همه سال هنوزم گونه هاش 
گل میندازه...<br />سیاوش بلند شد و گونه های مادرشو بوسید وگفت: منم قربون 
مامان گلم بشم که این قدر فکر پسرشه .. تو که میدونی من شبا بدون بهناز 
خوابم نمیبره وگرنه میذاشتم پیشتون تا خود صبح بشینه و با هم حرف بزنیند ..<br />مادرش لحن شوخی دست منو گرفت داد دست سیاوش و گفت : بیا اینم زنت دست خودت برید به سلامت ..<br />با این حرف سیاوشم بی تعارف بلند شد و گفت : پس شب بخیر مامان جان .. خوابای خوب ببینید ...<br />مامانش باز با خنده گفت: ای بچه پرو .. و رو کرد به منوچشمکی زد و گفت: بیا ببین اینم بچه... پسر بزرگ کن اخرش میشه مثل این ..<br />سیاوش
 اخم کرد و گفت: ااا داشتیم مامان .. اصلا بیاید اول شما رو ببرم بخوابونم 
بعد ما میریم میخوابیم ... اومد دست کرد زیر بغل مامانشو بلندش کرد .. 
مامانش هی داد میزد نکن بچه .. ولم پسر باهات شوخی کردم .. ااا سیاوش مادر 
این چه کاری ؟ <br />اما فایده نداشت سیاوش مادرشو تا بالای پله ها رو دست بلند کرد و برد تو اتاق... <br />منم پایین رو مبلا نشسته بودم به دوتاشون میخندیم ...<br />چند دقیقه ای گذشت سیاوش از بالا اشاره کرد به من که برم پیشش...<br />رفتم اروم در گوششم گفت : مادرم داره میخوابه .. تو هم بیا بریم تو اتاق این لنز منزا رو از چشات بیرون بیارم که حسابی سرخ شده...<br />گفتم:بیخیال پسر خودم درش میارم تو برو بخواب ...منم میرم تو اتاق مانی هم یه دوش میگیرم همونجا هم میخوابم ... <br />سیاوش گفت: اا مگه خل شدی اولین جایی که مادرم وقتی بیدار شد میره اتاق مانیه میخوای بیاد تو رو اونجا ببینه .. <br />-خوب میگی چیکار کنم ..؟ اینجوری که نمیشه؟<br />_هیچی مثل بچه ادم بیا تو اتاق خوابم اونجا دوش بگیر راحتم بخواب .. یه جوری میگی انگار نامحرمی .. <br />نمیتونستم بیشتر از این اصرار کنم ممکن بود شک کنه ... با هم وارد اتاق خوابش شدیم .. 
<div>وارد که شدیم اولین چیزی که خودنمایی میکرد جکوزی خیلی زیبا که به 
صورت یک چشم که مظهر قدرت در مصرباستان بود طراحی شده وزیر اون مثل یه 
اکواریوم ساخته شده و پر از ماهی های رنگارنگ و عجیب بود . <br /><font face="Tahoma">جلور اون ال سی دی خیلی بزرگ همراه باندای خیلی شیک به دیوار نصب شده بود ....</font><br /><font face="Tahoma">درخچه های تزیینی دوطرف تلویزیون گذاشته شده ونمایی خوبی به اونجا داده بود...</font><br /><font face="Tahoma">شومینه خیلی شیک مدل یه فرشته گوشه دیگه ای از اتاق جا گرفته بود ...</font><br /><font face="Tahoma">نقاشی مدل یونانی که سیاوش از من گرفته بود روی دست فرشته گذاشته شده بود که با دیدنش یه حس قشنگی بهم دست داد ..</font><br /><font face="Tahoma">روبروی اونجا پنجره بزرگی بود که پرده های حریر نقره ای احاطش کرده بود .</font><br /><font face="Tahoma">گوشه ی دیگه اتاق تخت بزرگ دونفره ای که پوشیده از ساتن و حریر نقره ای و سفید بود جلوه خاصی به اتاق بخشیده بود...</font><br /><font face="Tahoma">ترکیب اتاق یکم غمگین بود ..چون از رنگهای سیاه وخاکستری و کمی سفید استفاده شده بود و در کاا حس تنهایی و غم به ادم می داد ..</font><br /><font face="Tahoma">با صدای سیاوش که گفت: بیا این قطره رو بریزم تو چشمت و لنزتو در بیارم ..</font> به خودم اومدم ...<br /><font face="Tahoma">منونشوند جلوی یه مجسمه زیبا اینه بززگی رو نگه داشته بود .</font><br /><font face="Tahoma">تا میز توالتشم هنری بود .. </font><br /><font face="Tahoma">وقتی نشسیتم سیاوش اروم شروع کرد گیرای کلاه گیسو باز کرد و اونو از سرم برداشت ...و گفت: دوباره شدی اقا نیما ...</font><br /><font face="Tahoma">ازش
 تشکر کردم خواست لنزامم در بیاره که نذاشتم وخودم روم اونا رو در اوردم ..
 اخ که چشمام داشت کور میشد از سوزش ... سریع قطره استریل و خالی کردم توش 
..</font><br /><font face="Tahoma">سرمو برگردوندم چشمامو باز کردم که دیدم سیاوش لخت و پتی جلو روم واستاده....</font><br /><font face="Tahoma">سریع چشمامو بستم که دیدم اومد جلومو گفت: بیا اینم لباس خواب واسه تو بلند شو پروتزاتو بیرون بیارم ...</font><br /><font face="Tahoma">اروم گوشه چشممو باز کردم ببینم هنوزم لخته که خدا رو شکر دیدم ربدوشام سفیدشو پوشیده ...</font><br /><font face="Tahoma">لباسو ازش گرفتمو گفتم : ممنون حمام کجاست یه دوش بگیرم ...</font><br /><font face="Tahoma">با دست اونطرف اتاق و نشون دادو گفت بیا بریم تو جکوزی ابش و تازه گرم کردم ...</font><br /><font face="Tahoma">با خودم گفتم نه خیر انگار امشب میخواد یه جوری منو لخت کنه ...</font><br /><font face="Tahoma">گفتم: نه باید حتما سرمو شامپو بزنم و خودمو بشورم ...</font><br /><font face="Tahoma">با این حرفم حمامونشونم داد ..</font><br /><font face="Tahoma">داخل
 شدم .. حمام و توالت یکی بود در واقع دور دوش حمام خیلی زیبا دیوار شیشه 
ای که تا گردن مشجر بود کشیده شده و گوشه دیگه توالت فرنگی گذاشته بود 
..سرامیکای خوشرنگ سفید با گلهای ابی اونجا حس خوبی به ادم میداد ...</font><br /><font face="Tahoma">لباسامو
 در اوردم و رفتم تو اتاقک شیشه ای اب گرم که به تن و بدنم میریخت خستگیمو 
از بین برد ... تو حال و هوای خودم بودم که یهو حس کردم در اصلی حمام باز 
شد ..نگاه کردم دیدم ای داد سیاوشه اومده بره دستشویی .. شلوارشو کشید 
پایین و نشست رو سنگ توالت فرنگی ...</font><br /><font face="Tahoma">از ترس
 قلبم عین گنجشک میزد ... درسته دیوار شیشه ای بود اما حالت اندامو قشنگ 
نشون میداد .. سریع پشتمو بهش کردم تا سینه هامو نبینه اما دیر شده بود ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش گفت: هنوز که این پروتزا رو در نیاوردی؟اگه نمیتونی بیام واست بازش کنم...</font><br /><font face="Tahoma">با من من گفتم : حالا تو چه اصراری داری میخوای بیای اینو باز کنی .. بذار حالا باشه ...شاید کارش داشته باشم ..</font><br /><font face="Tahoma">یهو صدای خنده سیاوش بلند شد وگفت: نکه میخوای باهاش حال کنی ... و دوباره خندید ....</font><br /><font face="Tahoma">وای
 خاک تو سرم چه حرفی زده بودم ... با عصبانیت گفتم: نخیر...فکرای الکی نکن 
...فقط فکر کردم چیزی تا صبح نمونده اگه الان درش بیارم مجبورم دو سه ساعت 
دیگه دوباره ببندمش .. پس بهتره اصلا درش نیارم ...همین ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش هنوز داشت میخندید ... </font><br /><font face="Tahoma">صدای
 عصبانی منوکه شنید خندشو اروم کرد وگفت: خوب بابا حالا چرا میزنی ... شوخی
 کردم ....اصلا درش نیار به من چه ...من واسه خودت گفتم...</font><br /><font face="Tahoma">کمی ملایمتر گفتم : ممنون ..اما من زیاد از شوخی خوشم نمیاد همین ...مخصوصا در این موردا ...</font><br /><font face="Tahoma">باز
 خندید بلند شد شلوارشو کشید با و گفت: بابا به شیر پاستو ریزه گفتی 
زهکیبرو که من جات واستادم ...بیخیال زود بیا بیرون بگیر بخواب که دیگه 
داره صبح میشه ...</font><br /><font face="Tahoma">سری تکون دادمو گفتم : باشه تو برو بخواب منم اومدم...</font><br /><font face="Tahoma">وقتی رفت نفس راحتی کشیدمو همونجا روزمین تکیه به دیوار شیشه ای نشستم ...</font><br /><font face="Tahoma">چند دقیقه بعد باسی که بهم داده بود رو پوشیدم خیلی برام بزرگ بود ... اما خوب بود سینه هام زیاد مشخص نبود ...</font><br /><font face="Tahoma">اومدم بیرون دیدم چراغا رو خاموش کرده و فقط اباژر کم نوری روشن گذاشته ... </font><br /><font face="Tahoma">نمیدونستم چیکار باید بکنم ..کنارش رو تخت بخوابم رو صندلیای راحتی جلوی ال سی دی؟</font><br /><font face="Tahoma">اروم بالشت و از کنارش برداشتم خواستم برم که صدایی گفت: داری کجا میری؟</font><br /><font face="Tahoma">گفتم: دارم میرم رو کاناپه بخوابم ..</font><br /><font face="Tahoma">نیم خیز شد و گفت :نیما این مسخره بازیا چیه در میاری؟ نکنه واقعا فکر کردی من هم جنس بازم ؟هان؟ </font><br /><font face="Tahoma">با تته پته گفتم: ااا نه باور کن اخه من شبا خیلی غلت میزنم و لگد میپرونم گفتم شاید بیدارت کنم و نزارم بخوابی همین ...</font><br /><font face="Tahoma">با دلخوری گفت: نمیخواد به فکر من باشی بیا زود بگیر بخواب الان صبحه باید خسته و خورد بلند شیم...</font><br /><font face="Tahoma">دوباره سرشو گذاشت رو بالشتشو پشت به من گرفت خوابید ... </font><br /><font face="Tahoma">اهسته
 بالشتو گذاشتم سر جاشو خوابیدم کنارش....سردم بود تازه هم از حمام اومده 
بودم ...گوشه لحاف سیاوشو زدم بالا و خودمو زیرش جا دادم اونقدر گرم ونرم 
بود که نفهمیدم کی خوابم برد... </font></div>
<div>احساس کردم صدایی تو گوشم تاپ تاپ میکنه .به سختی چشماموبازکردم دیدم 
ای وای به عادت همیشه که یه بالشت تو بغلم میگرفتم می خوابیدم دستمو حلقه 
کردم دور سیاوشو سرمو گذاشتم رو سینه اش پس این صدای قلب سیاوش بود که تاپ 
تاپ میکرد ..... اروم و عمیق خوابیده بود ...<br /><font face="Tahoma">سریع خودمو عقب کشیدم...خاک تو سرم شده بود اگه سیاوش بیدار میشد و این صحنه رو میدید ... وای ... چه فکرا که نمیکرد ..</font><br /><font face="Tahoma">دیگه خواب به چشمام نیومد ...</font><br /><font face="Tahoma">بلند شدم لنز و کلاه گیسمو گذاشتم .بلوز و دامن شیک مشکی که سیاوش خریده بود پوشیدمو از اتاق زدم بیرون ... </font><br /><font face="Tahoma">هوا روشن شده بود .. عقربه های ساعت دیواری بزرگ روی عدد 9 بود ...</font><br /><font face="Tahoma">پس صبح شده بود و من بیخبر .. اروم به اتاق مانی رفتم دیدم تختش خالیه ...</font><br /><font face="Tahoma">از پله ها رفتم پایین .. ادوارد و دیدم .. دست به کمر ایستاد و سلام داد . خیلی مهربون تراز قبل شده بود ..</font><br /><font face="Tahoma">گقتم ادوارد مادر سیاوش بیدار شده؟ </font><br /><font face="Tahoma">_بله خانم ... تو تراس رو به باغ نشستند همراه مانی صبحونه میخورند ...</font><br /><font face="Tahoma">خندم گرفته بود بهش گفتم :ادوارد وقتی خودمون تنهاییم همون اقا صدام کن این طوری یه حال بدی میشم ..</font><br /><font face="Tahoma">باز خشک و رسمی گفت: نمیشه خانم ..اقا دستور دادند شما رو بهناز خانم خطاب کنیم ...</font><br /><font face="Tahoma">حرف زدن با ادوارد بی فایده بود گفتم: باشه هر چی دوست داری صدام کن ...</font><br /><font face="Tahoma">به
 سمت تراس رفتم ... از عمارت که خارج شدم نسیم خنک به صورتم خورد و بوی 
بهار نارنج نفسمو پر کرد ...عجب هوای بود ادم دلش میخواست بره تو باغ و 
شروع کنه به دوییدن ...</font><br /><font face="Tahoma">_ سلام عروسکم ... بیدار شدی؟ بیا اینجا ...</font><br /><font face="Tahoma">مانی هم شاد و خندون سوار دوچرخه گفت: سلام مامانی </font><br /><font face="Tahoma">صدای مادر سیاوش بود که از اونسمت میومد .. نگاهشون کردمو دستی تکون دادم و رفتم سمتشون...</font><br /><br /><font face="Tahoma">_سلام بر مادر و پسر سحر خیزم ... کی بیدار شدید ؟</font><br /><font face="Tahoma">مادر سیاوش در حالی که دستم میگرفت گفت: مانی از ساعت هشت بیداره ...منم که اصلا نخوابیدم .. </font><br /><font face="Tahoma">_وا چرا نسترن جون؟ </font><br /><font face="Tahoma">_اخه مادر من یه مدتیه که دچار مرض بیخوابی شدم ... هر چی هم دکتر رفتم ...فایده نداشت فقط یه مشت دارو و قرص به خوردم دادند ...</font><br /><font face="Tahoma">_علتشو نفهمیدند؟ </font><br /><font face="Tahoma">_نه
 مادر میگن بعضی ادما با بالا رفتن سنشون اینجوری میشن ..از شانس کج منم 
یکی از اونام ... نمیدونی دلم لک زده واسه یه خواب درست حسابی ...</font><br /><font face="Tahoma">اخی قربونتون برم ..خیلی ناراحت شدم .. نمیدونم چی باید بگم ... </font><br /><font face="Tahoma">_هیچی مادر بیا صبحونتو بخور سیاوش هنوز خوابه؟</font><br /><font face="Tahoma">یدفعه صدای شاد سیاوش از پشت سرم گفت: نخیر بیدار بیداره...</font><br /><font face="Tahoma">سلام بر مادر عزیزتر از جانم ... خوبید شما ... و گونه های مادرشو بوسید ... و نشست کنار مادرش روبه روی من ...</font><br /><font face="Tahoma">مادرش
 با لبخندی ملیح گفت: میبینم که سر حال اومدی و کبکت خروس میخونه ... 
معلومه که بهناز خوب لالات کرده که از دنده راست بلند شدی... </font><br /><font face="Tahoma">با خجالت گفتم : اا وا نسترن جون </font><br /><font face="Tahoma">سیاوش
 اومد تو حرفمو رو به مادرش گفت: معلومه اگه یکی هم شبا شما رو جای بالشتش 
اشتباه میگرفتو کلی فشارتون میداد شما هم مثل من راحت میخوابیدی...</font><br /><font face="Tahoma">با این حرف مادر سیاوش زد زیر خنده و گفت: نمیری پسر با این شوخیات...</font><br /><font face="Tahoma">با شرم سرمو انداختم پایین و گفتم ااا سیاوش ...اینا چیه میگی ...یکی ندونه باور میکنه ...</font><br /><font face="Tahoma">مادرش باز دست منو فشار داد و گفت: قربون اون شرمت برم میدونم داره شوخی میکنه ... </font><br /><font face="Tahoma">سیاوشم خندید و گفت: شوخی چیه راست میگم ...</font><br /><font face="Tahoma">پس دیشب فهمیده بود من گرفتمشو فشارش دادم .. وای ... حالا چه فکرب میکرد ... روم نمیشد تو چشمای اون نگاه کنم ..</font><br /><font face="Tahoma">با شوخی و مسخره بازی های نیما و سیاوش صبحونه رو خوردیم .. قرار شد بریم اول حافظیه و بعدم یه گشت توی شهر بزنیم ...</font><br /><font face="Tahoma">واسه ناهارم بریم رستوران سنتی یورد دیزی بخوریم ...</font><br /><font face="Tahoma">سوار لامبرگینی سیاوش شدیم و به سمت حافظه رفتیم ... تو حافظیه پر بود از توریست و مسافرای نوروزی ...</font><br /><font face="Tahoma">دست مانی تو دستم بود ...کنار حوظ ارزو ها ایستاده بودیم .. مانی اروم گفت : نیمایی سکه داری بهم بدی؟ میخوام ارزو کنم ...</font><br /><font face="Tahoma">خندیدمو
 از تو کیفم چهار تا سکه پنجاه تومنی در اوردم یکیشو دادم به مانی و یکیشم 
خودم برداشتم ..اومدیم بندازیم تو حوضچه که مادر سیاوش اومد کنارمون وگفت: 
تنها تنها ؟ قبول نیست ...سیاوش تو هم بیا چهار تایی با هم ارزو کنیم وسکه 
بندازیم ...</font><br /><font face="Tahoma">تو دلم غوغایی بود ... یه لحظه 
چشمای درشت و خمار سیاوش اومد تو نظرم ... خنده های شاد مانی ..مهربونی 
نسترن .. همیشه ارزوی یه خانواده شاد و داشتم ...</font><br /><font face="Tahoma">تو یه لحظه چهار تایی سکه ها رو پرتاب کردیم تو حوضچه ...</font><br /><font face="Tahoma">سکه
 منو سیاوش به طرز عجیبی به هم خورندودرست روی هم افتادند تو حوضچه ..... 
تو یه لحظه نگاهمون بهم گره خورد ...حس غریبی تو نگاه سیاوش بود .. حسی که 
تا حالا ندیده بودم ... </font><br /><font face="Tahoma">صدای چند تا توریست که از اونجا رد میشدند و شنیدم که از مادر سیاوش میپرسیدند شما دارین چی کار میکنید؟ </font><br /><font face="Tahoma">اونم
 خیلی قشنگ و شمرده به انگلیسی واسشون توضیح داد که این حوضچه ارزوهاست .. 
هر کس یه سکه بر میداره ..ارزو میکنه و به نیت براورده شدن میندازه تو این 
حوض...</font><br /><font face="Tahoma">با شنیدن این حرف توریستا از شگفتی دهنشون باز موند ... با شادی به مادر سیاوش گفتند که دوست دارند اونا هم امتحان کنند .. </font><br /><font face="Tahoma">نسترن رو به من گفت: بهناز جون هنوزم سکه داری؟ </font><br /><font face="Tahoma">_نه شرمنده همین چهار تا بود ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش دست کرد تو جیبشو 5 تا سکه در اورد و گفت: بیا مامان .. من دارم ..</font><br /><font face="Tahoma">توریستا 7 تا بودند اما فقط 5 تا سکه بود ..اون دوتایی که سکه نداشتند اینقدر ناراحت و پکر شدند ... </font><br /><font face="Tahoma">نمیدونم چرا اما استینمو زدم بالا و دست کردم تو حوضچه .. سکه خودمو سیاوشو بیرون اوردمو دادم دست اون دوتا ..</font><br /><font face="Tahoma">از شادی منو گرفتند تو بغل و صورتمو بوسیدند </font><br /><font face="Tahoma">یهو سیاوش به فارسی گفت: هی چی کار میکنید ؟مگه خودتون ناموس ندارین... و اونا رو از من جدا کرد ومنو کشید کنار ...</font><br /><font face="Tahoma">توریستا از بس شاد بودند توجهی نکردند و رفتند کنار حوضچه ..</font><br /><font face="Tahoma">منو مادرش و مانی از خنده مردیم ... قیافه سیاوش خنده دار شده بود اصلا بهش نمیومد غیرتی بشه ...</font><br /><font face="Tahoma">مادرش که اونو دید گفت: قبلا نا از این غیرتا به خرج نمیدادیا...بابا بدبختا نمیدونن که ما از این فرهنگا نداریم ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش
 اینبار صداشو مثل لاتا کلفت کرد و گفت: غلط کردند .. ... بی شرفای قرتی 
زود ادمو میگیرن هی ماچ بوس ماچ بوس...برین ننتونو ماچ کنین</font><br /><font face="Tahoma">با این حرفش ما دیگه از خنده غش کرده بودیم ...</font><br /><font face="Tahoma">توریستا
 با قیافه های جدی مثل موقعی که تو کلیسا دعا میخوندند ایستاده و چشماشونو 
بسته ودستاشونو تو هم گره زده بودند ... بعد با همون ژست سکه ها رو با شادی
 پرتاب کردند تو حوض و شروع کردند با سرخوشی خندیدند .. </font><br /><font face="Tahoma">کلی تشکر کردند واز مون خواستند چندتا عکس باهاشون بندازیم ...</font><br /><font face="Tahoma">کنار مقبره حافظ ایستادیمو متصدی اونجا ازمون عکس گرفت ...</font><br /><font face="Tahoma">یه دختر چشم سبز بور اومد بغل سیاوش و دستشوانداخت رو شونه های اون منم واسه تلافی کار سیاوش دستای دختر و</font><br /><font face="Tahoma">با احترام کنار زدمو گفتم : شرمنده حاج خانوم ما شوهرمونو با کسی تقسیم نمیکنم ... </font><br /><font face="Tahoma">اخ که مادر سیاوشو هر کی اونجا بود با این حرف من زد زیر خنده ..</font><br /><font face="Tahoma">فقط توریستای بدبخت هاج و واج ایستاده بودند و ما رو نگاه میکردند ...</font><br /><font face="Tahoma">یکیش پرسید جریان چیه ؟ </font><br /><font face="Tahoma">که باز مادر سیاوش واسون توضیح داد که تو ایران کسی حق نداره همسر یا شوهر کسی رو بوس کنه یا بغل کنه ...</font><br /><font face="Tahoma">با این حرف با تعجب به ما نگاه کردند و بهد شروع کردند به عذر خواهی ...</font><br /><font face="Tahoma">بدبختا با خودشون میگفتند اینا دیگه کی هستند ...</font><br /><font face="Tahoma">خلاصه فاتحه ای واسه حافظ عزیز خوندیمو تفعلی به دیوانش زدیم ..</font><br /><font face="Tahoma">تا
 ساعتی اونجا بودیم.... بعد به سمت دروازه قران رفتیم که قبر خواجوی کرمانی
 تو کوه کنارش بود ...به ستونهای مستحکم دروازه قران رسیدیم که بعد از این 
همه سال هنوزم پا برجا بود ...واقعا که اجداد ما چه اعتقادای قشنگی داشتند 
.. <br /><font face="Tahoma">این دروازه رو ساخته بودند و قرانی بالای اون گذاشته بودند تا اتوبوسای پر مسافر که از زیرش رد میشند به سلامت به مقصد برسند ...</font><br /><font face="Tahoma">ماشینو
 پارک کردیم و از کوه رفتیم بالا ... سیاوش دست مادرشو گرفته بود و از پله 
های تراشیده شده و مارپیچی که تا نزدیکای قبرخواجو کرمانی ادامه داشت بالا 
میبرد .. . من و مانی هم جلو تر از اونا مسابقه گذاشته بودیم که ببینیم کی 
زودتر میرسه بالا ...</font><br /><font face="Tahoma">تو همین حین که داشتیم
 بالا میرفتیم تو پیچ پله ها محکم خوردم به نفری که داشت میومد پایین ... 
تعادلمو از دست دادمو از پشت سر پرت شدم پایین ...</font><br /><font face="Tahoma">صدای جیغ مادر سیاوشو شنیدم که گفت : بگیرش سیاوش ...</font><br /><font face="Tahoma">همون
 لحظه دستای قوی و مردونه سیاوش دور کمرم حلقه شد و منو تو اغوش گرم خودش 
گرفت اما پیشونیم محکم به سنگای تیز دیوار کوه خورد و شکافت ... از درد 
جیغی کشیدم و تو بغل سیاوش بی رمق افتادم و سرمو گرفتم تو دست ....گرمی خون
 و رو پوستم حس کردم ...</font><br /><font face="Tahoma">صدای نگران مادر سیاوش به گوشم خورد ...</font><br /><font face="Tahoma">بیا ببریمش بیمارستان مادر ... سرش بد جوری داره خون میاد ...</font><br /><font face="Tahoma">مانی با نگرانی نگام میکرد و میگفت: مامانی ... بابا سیاوش یه کاری کن داره خون میاد ...</font><br /><font face="Tahoma">پسری که خورده بود مرتب عذر خواهی میکرد و میخواست که ببخشیمش ..</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش
 عصبانی گفت: مگه بچه شدی این چه کاری بود کردی؟ با چهره اخم الود رو پله 
ها نشست ومنو تو بغل گرفت و با دستمالی اروم خون پیشونیمو پاک کرد ... </font><br /><font face="Tahoma">بد جوری درد میکرد ...</font><br /><font face="Tahoma">دختری که کنار پسر ایستاده بود چسب زخمی از کیفش بیرون اورد و گفت: بفرمایید اینو بزارید رو زخمش به نظر زیاد عمیق نمیاد ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش زیر لب تشکری کرد و ازش گرفت .... اروم گذاشت رو زخمم که به نظرسطحی میومد ..چند دقیقه ای گذشت.</font><br /><font face="Tahoma">کمی دردسرم کمتر شد اروم بلند شدم که مادر سیاوش گفت: کجا مادر بشین یه کم حالت جا بیاد .. بیا این اب خنکو بخور مانی اورده ...</font><br /><font face="Tahoma">با
 تشکر ازش گرفتم و خوردم ... سعی کردم دردمو پنهون کنم با لبخندی گفتم : 
نگران نباشید حالم خوبه .. ..فقط یه زخم کوچیکه ...خوب بریم قله مونو فتح 
کنیم ...</font><br /><font face="Tahoma">با این حرف من پسر و دختر کمی 
خیالشون راحت شدو باز عذر خواهی کردند ..منم گفتم تقصیر اونا نبوده و من 
خودم بی احتیاطی کردم ... دختر دست منو به گرمی فشرد وهمراه پسر رفتند 
پایین ...</font><br /><font face="Tahoma">خواستم قدمی بردارمو برم بالا که سرم گیج رفت و دستمو گرفتم به دیواره کوه...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش زیر بغلمو گرفت و گفت بریم پایین ...</font><br /><font face="Tahoma">با اعتراض خودمو کنار کشیدمو گفتم: نه تا اینجا اومدیم فقط چند تا پله دیگه مونده ... میریم بالا یه کم میشینیم بعد برمیگردیم ..</font><br /><font face="Tahoma">مادر سیاوشم گفت : اره سیاوش جون .. حالا که تا اینجا اومدیم به بهناز کمک کن بقیه اشم بریم ..</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش کلافه گفت: از دست شما زنا ... </font><br /><font face="Tahoma">مانی رو صدا زدم تا بیاد دستمو بگیره که سیاوش دست انداخت دور کمرمو منو به سمت بالا هدایت کرد ... </font><br /><font face="Tahoma">گرمی دستاش حتی از رو لباسم بدنمو به اتیش میکشید ...</font><br /><font face="Tahoma">بالا رسیدیم سر گیجم خوب شده بود .. خودمو از حصار دست سیاوش رها کردمو به سمت تختی که مادر و مانی نشسته بودند رفتم ... </font><br /><font face="Tahoma">سفارش قلیون و چای و بستنی دادیم ...</font><br /><font face="Tahoma">از اونجایی که نشسته بودیم تمام شهر زیر پاهامون معلوم بود ... </font><br /><font face="Tahoma">مادر سیاوش با حسرتی گفت .:ببین تو این چند سالی که نبودم چه بزرگ شده این شیراز ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش حرف مادرشو تایید کرد وگفت: اره هم شهر بزرگ شده هم فاصله بین قلبای مردمش ...</font><br /><font face="Tahoma">با
 این حرف سیاوش یاد عموم افتادم ... معلوم نبود حالا دارن چی کار میکنند 
... بد جوری دلمو شکوند .. این همه سال منو بزرگ کرد اما این اخری همه چیزو
 به هم ریخت ... میدونستم که تقصیری نداره ... اما نباید حداقل ادرس جایی 
که کار میکردم میگرفت .. یا ازم میخواست هر از گاهی بهشون سر بزنم ؟ </font><br /><font face="Tahoma">دلم بد جوری گرفت .. دلم میخواست زار زار گریه کنم ...ازتخت بلند شدموگفتم من رفتم سر خاک خواجو...</font><br /><font face="Tahoma">مانی هم از جا پرید و گفت منم میام مامانی ... </font><br /><font face="Tahoma">لبخندی زدمو گفتم: بیا عزیز دلم با هم میریم .</font><br /><font face="Tahoma">وقتی از تخت دور شدیم بی اختیار اشکام سرازیر شد ... </font><br /><font face="Tahoma">مانی با نگرانی گفت : هنوز سرت درد میکنه نیمایی که داری گریه میکنی؟</font><br /><font face="Tahoma">از معصومیت حرفش خندم گرفتو گفتم .. نه قلبم درد میکنه ... </font><br /><font face="Tahoma">گفت: اخه چرا؟</font><br /><font face="Tahoma">دستی رو موهاش کشیدمو گفتم : اخه دلم واسه پدر مادرم تنگ شده ...</font><br /><font face="Tahoma">اونم گفت: مثل من .. منم دلم واسه مامان بهنازم تنگ شده ...</font><br /><font face="Tahoma">اما نمیدونم چرا همیشه تو خوابام یا داره منو دعوا میکنه یا کتک میزنه ...</font><br /><font face="Tahoma">_راستی مانی هنوزم کابوس میبینی؟</font><br /><font face="Tahoma">_ اره ..اما خیلی کم شده .. هر وقت از خواب میپرم و چشمم به نقاشیت میفته باز اروم میشم میفهمم که همش خواب بوده ...</font><br /><font face="Tahoma">دستمو حلقه کردم دور شونه اشو فشرموش به خودم ..</font><br /><font face="Tahoma">_خوشحالم که تونستم حداقل یه کار کوچیک واست انجام بدم گلم ...</font><br /><font face="Tahoma">به محل آرامگاه که در محوطه اي بدون سقف قرار داشت رسیدیم .</font><br /><font face="Tahoma">وسط
 اون سنگ قبري كه بالاي آن محدب و داراي برآمدگي بود خودنمایی میکرد .. 
بالاي سنگ عبارت: كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذوالجلال و الاكرام به خط
 ثلث نوشته شده بود ...<br />در بالا و پايين قبر نيز دو ستون سنگي كوتاه قرارداشت كه طبق رسم آن زمان در بالا و پايين قبور عرفا و شعرا میساختند ...</font><br /><font face="Tahoma">بر روي سنگ نبشته كنار آرامگاه با اين دو بيت شعر روبهرو شدم :<br />آنكه هم اول است و هم آخر <br />و آنكه هم باطن است و هم ظاهر <br />برقع از صورت سخن بگشاد <br />شمع معني به دست خواجو داد</font><br /><font face="Tahoma">معنی این ابیات و فقط خودش میدونست و خدای خودش ...</font><br /><font face="Tahoma">نشستیم... فاتحه ای واسش خوندم .</font><br /><font face="Tahoma">صدای مانی رو شنیدم که گفت :نیمایی این قبر کیه؟ چیکاره بوده ؟</font><br /><font face="Tahoma">معروفه؟</font><br /><font face="Tahoma">گفتم : مگه تو قبلا اینجا نیومدی؟</font><br /><font face="Tahoma">سرشو تکون دادو گفت: نه </font><br /><font face="Tahoma">گفتم: اشکال نداره ..الان برات میگم این اقا کی بوده و چی کارست...</font><br /><font face="Tahoma">بلند
 شدمو مثل خانوم معلما دستمو زدم به کمر وگفتم: اینجا قبر خلاقالمعاني 
كمالالدين ابوالعطاء محمود بنعلي بن محمود مرشد كرماني استخواجوکرمانی شاعر
 بزرگ بین زمان سعدی و حافظه.که مشهوره به خواجوی کرمانی</font><br /><font face="Tahoma">ادم
 خیلی بزرگی بوده و البته معروف چون بعد از اینکه سعدی میمیره ..خواجو میاد
 به نحو تازه ای شعر میگه .. شعراشم به زبون ساده میگفته تا مردم قشنگ 
بفهمنش ... </font><br /><font face="Tahoma">بعد م که خواجو میمیره حافظ سبک اونو دنبال میکنه و به تکامل میرسونه ...درواقع به نوعی الگوی حافظ بوده ..</font><br /><font face="Tahoma">حالا فهمیدی این کیه..؟</font><br /><font face="Tahoma">مانی سرشو خیلی با مزه تکون داد و گفت :بله خانم معلم ..</font><br /><font face="Tahoma">لپشوبوسیدمو گفتم:ای خانم معلم قربون شیرین زبونیت بره ...</font><br /><font face="Tahoma">صدای مادر سیاوش به گوشم خورد که گفت: خدا نکنه مادر جون ..ایشالله که سایه محبتت صد و بیست سال رو سر مانی و سیاوش بمونه ...</font><br /><font face="Tahoma">لبخندی زدمو گفتم: همچنین ایشالله سایه شما هم هزار سال رو سر ما بمونه ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش با لحن شوخی گفت: اینارو بابا مادر شوهری گفتن ..عروسی گفتن ..یکم دعوا کنید .... ابروی هر چی مادرشوهر و عروسه بردین ...</font><br /><font face="Tahoma">با این حرفش باز خندمون گرفت که مادرش گفت: بهناز واسه من حکم دختر داره نه عروس ...</font><br /><font face="Tahoma">منم گفتم: البته که شما حکم مادر منو دارید ..</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش باز با همون لحن گفت: خوبه ..بسه دیگه زیادی تعارف به هم تکه پاره نکنید ... بیاید بریم رستوران که دارم ضعف میکنم ...</font><br /><font face="Tahoma">با خنده وشوخی از کوه اومدیم پایین و سوار ماشین شدیم و به سمت رستوران قشقایی یورد رفتیم ...</font> </font></div>
<div>از خیابانی که دو طرفشو باغهای سر سبز احاطه کرده بودگذشتیمو وارد کوچه باغ&quot; شکوفه سیب &quot; شدیم ..<br /><font face="Tahoma">واقعا
 که این اسم برازندش بود .. اخه دو طرف کوچه پر بود از باغهای بی حصار سیب 
که شکوفه های سفیدشون باز شده بود و اونجا رو تبدیل به مکان بسیار رویا یی 
کرده بود .. از زیر درختا نهر های اب رد میشد </font><br /><font face="Tahoma">دلم میخواست پیاده شم و مدتی اونجا قدم بزنم که یهو دیدم سیاوش ماشینوگوشه ای پارک کرد و گفت: اینم از رستوران بپرید پایین ...</font><br /><font face="Tahoma">مادرش که از زیبایی اونجا به وجد اومده بود گفت: وای کی این درختا رو کاشتن ؟ قبلا اینجا اینجوری نبود ... </font><br /><font face="Tahoma">پیاده شدیم ... نسیم خنکی از لا به لای شکوفه ها رد میشد و عطر اونا رو توهوا پراکنده میکرد ...</font><br /><font face="Tahoma">از جاده خاکی و نمناک بین درختا عبور کردیم و رسیدیم به چادرهای بزرگ عشایری ...</font><br /><font face="Tahoma">مردی که لباس محلی به تن داشت به ما خوش امد گفت و ما رو به سمت تختی درون چادر راهنمایی کرد ..</font><br /><font face="Tahoma">چه جای جالبی بود .. </font><br /><font face="Tahoma">وارد
 که میشدی ابنمای بزرگی به شکل&quot; دولچه&quot; ساخته شده بود که اب از سر اون درون
 حوضچه ای میریخت و بعد از راه جوی های باریکی به زیر تختهایی که اطراف 
چادر گذاشته شده بود میرفت ...</font><br /><font face="Tahoma">گوشه ای از چادر زنی با لباس محلی نشسته بود و نون میپخت و ادمو به هوس خوردن مینداخت .</font><br /><font face="Tahoma">گروه موسیقی هم رو سن وسط چادر بساطشونو پهن کرده و اماده نواختن شده بودند ...</font><br /><font face="Tahoma">اولین
 مشتری بودیم ... روی تخت روبروی سن نشستیم ... زنی با لباس سبز روشن به 
سمت ما اومد و خوش امد گفت ومنو غذا رو داد دست سیاوش ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش بدون نگاه کردن به منو درخواست چهار تا دیزی سنگی رو داد ...</font><br /><font face="Tahoma">گرم صحبت بودیم که مادر سیاوش گفت: بهناز یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟</font><br /><font face="Tahoma">با اکراه لبخندی زدمو گفتم : نه بگید نسرین جون...</font><br /><font face="Tahoma">گفت: چرا اینقدر صورتت سبزه شده قبلا سفید بودی عین برف ... بینیتم کمی تغییر کرده سر بالا شده... چیکار کردی با خودت ؟</font><br /><font face="Tahoma">مونده بودم چی بگم که سیاوش گفت: مادر باید جریانی رو بهتون بگم ... نمیخواستیم شما رو ناراحت کنیم..اما چون خودتو پرسیدید میگم...</font><br /><font face="Tahoma">راستش
 بهناز سال قبل تصادف شدیدی کرد و باعث شد کل صورتش و بیشتر حافظشو از دست 
بده کلی جراح پلاستیک رو صورتش کار کرد اما مثل قبلش نشد که نشد ...</font><br /><font face="Tahoma">مادر سیاوش با ظاهری نگران منو نگاه کرد و گفت: خدا مرگم بده راست میگه سیاوش .. پس چرا چیزی به من نگفتی مادر ... فدات شم ...</font><br /><font face="Tahoma">گفتم: اخه نمیخواستیم شما رو نگران کنیم .. حالا هم که خدا رو شکر سالم و سلامتم ...</font><br /><font face="Tahoma">دوباره سیاوش گفت: چند هفته قبلم من ازش خواستم بره خودشو برنز کنه .. اخه الان مده .. واسه همین این شکلی شده...</font><br /><font face="Tahoma">مادر سیاوش گوش اونو گرفت و گفت: تو غلط کردی .. چطور دلت اومد پوست سفیدشو اینطوری سبزه کنی ..هان ...ای بی سلیقه ... </font><br /><font face="Tahoma">سیاوش گفت: غلط کردم مامان ...ببخش .. دیگه نمگم بره برنز کنه...حالا گوشمو ول کن..ایی دردم میگیره مامان ...ول کن دیگه ...</font><br /><font face="Tahoma">همگی به خنده افتادیم .. مادرش اروم گوش اونو ول کرد و گفت: افرین حالا شدی یه پسر خوب...</font><br /><font face="Tahoma">گروه موسیقی اهنگ ملایمی از ویگن رو نواخت ...</font><br /><font face="Tahoma">عجب صدایی داشت خواننده انگار خود مرحوم ویگن داشت واسمون اجرا میکرد ...</font><br /><font face="Tahoma">همگی با صداش به عالم دیگه ای رفتیم ...</font><br /><font face="Tahoma">توی چشمای مادر سیاوش پر اشک بود انگار اصلا اینجا نبود ... تو رویای خودش غرق شده بود ...</font><br /><font face="Tahoma">اهنگ که تموم شد بی اختیار اهی کشید و گفت : خدابیامرز ارسلا ن خان عاشق ویگن بود .. یه گرامافون بودو یه صفحه از اهنگای ویگن ... </font><br /><font face="Tahoma">مخصوصا این اهنگ و خیلی دوست میداشت ... همیشه همراش زمزمه میکرد و میگفت: نسترن بانو ... صدای من قشنگ تره یا ویگن ؟</font><br /><font face="Tahoma">یهو اشکش سرازیر شد و دیگه نتونست جلو خودشو بگیره ...عذر خواهی کرد و بلند شد رفت سمت بیرون چادر ...</font><br /><font face="Tahoma">بلند شدم برم دنبالش که سیاوش دستمو گرفت... و گفت: بزار تنها باشه ...</font><br /><font face="Tahoma">مانی گفت: مادرجون گاهی اینجوری میشه اخه خیلی عاشق بابابزرگم بوده ......</font><br /><font face="Tahoma">جالب بود نیما با اینکه زیاد مادر بزرگشو نمیدید اما قشنگ از احساسات و علایق اون باخبر بود ....</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش پیش خواننده رفت و از اون خواست تا مادرش وارد شد واسش اهنگ نسترن رو بزنن تا اون بخونه ... ...</font><br /><font face="Tahoma">ربع ساعتی گذشت ...</font><br /><font face="Tahoma">مادر سیاوش با چهره ای که سعی داشت غم رو در خودش پنهون کنه وارد شد ... گروه با اشاره سیاوش شروع به نواختن اهنگ نسترن کرد ... </font><br /><font face="Tahoma">سیاوش روی سن رفت و بلند گو به دست رو به مادرش خوند ...</font><br /><font face="Tahoma">نسترن با تو دل من ..</font><br /><font face="Tahoma">توی گلخونه یاره </font><br /><font face="Tahoma">وقتی نیستی تک و تنها ..</font><br /><font face="Tahoma">لحظه ها رو میشماره..........</font><br /><font face="Tahoma">لبهای مادر سیاوش رو لبخندی شاد پر کرد ... به سمت ما اومد و کنارمون نشست ... و با عشق نظاره گر پسرش شد ...</font><br /><font face="Tahoma">تا
 حالا خوندن سیاوش و ندیده بودم ... صداش اونقدر گرم و گیرا بود که بی 
اختیار محو تماشاش میشدی ...وقتی سرشو پایین میاورد طره ای از موهای لخت 
مشکیش رو پیشونی برنزش میرخت و چهرشو جذابتر میکرد ...</font><br /><font face="Tahoma">اهنگ که تموم شد همگی شروع به کف زدن کردیم .... سیاوشم واسه مسخره تا زانو خم میشد و دستشو میبرد بالا ... خیلی خنده دار بود ...</font><br /><font face="Tahoma">همین موقع دیزی ها اما جلومون گذاشته شد ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش اتیناشو بالا زد وگوشت کوب و برداشت و گفت : خوب میریم که داشته باشیم گوشت زنون ...</font><br /><font face="Tahoma">وشروع کرد محکم گوشتا رو کوبیدن...ما هم عین اون مشغول شدیم ... </font><br /><font face="Tahoma">واسه
 مانی مثل یه بازی میمونست ... من و مادر سیاوش ارووم و با عشوه داشتیم 
گوشتا مونو میکوبیدیم که سیاوش گفت: اااا این چه طرز کوبیدنه .. محکم بزنین
 با این زدنا تا فردا باید بکوبید ..و بعد به خودش اشاره کرد و گفت: 
اینجوری ببینید ...</font><br /><font face="Tahoma">تا ساعتای هفت شب اونجا بودیم ... </font><br /><font face="Tahoma">ناهار خوردیم ..چای و قلیونم کشیدیم ...کلی هم با مانی بازی کردیم و بعد خسته و خورد راهی خونه شدیم ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش
 رفت توا تاقش تا به شریکش زنگ بزنه .. ما هم تو سالن نشسته بودیم که مادر 
سیاوش گفت: مانی بیا بریم اتاقتونشونم بده .. اینقدر ازش تعریف کردی که 
دلمو بردی ...</font><br /><font face="Tahoma">بلند شدیم رفتیم تو اتاق نیما .. قبل از اینکه وارد بشیم مانی رو به من گفت: مامانی چشمای مادرو بگیر و بیاید تو اتاق ...</font><br /><font face="Tahoma">خودش جلو تر دویید و رفت تو اتاقش ... </font><br /><font face="Tahoma">منم به گفته اش احترام گذاشتمو دستاموگذاشتم رو چشمای مادر سیاوش . وارد اتاق شدیم ...</font><br /><font face="Tahoma">مانی چراغ و خاموش کرده بود و چراغای رنگی روی نقاشی رو باز ..</font><br /><font face="Tahoma">با اشاره اشدستامو برداشتم ...</font><br /><font face="Tahoma">قیافه
 بهت زده مادر سیاوش باعث خوشحالیم شد .. متعجب به سمت ساحل شنی دریا که 
مانی و سیاوش داشتند توش بازی میکردد رفتو اروم دستشو کشید رو صورت اونا 
وگفت: خدای من چه واقعیه... </font><br /><font face="Tahoma">مانی با زست خاصی گفت: دستکار مامانیه ...</font><br /><font face="Tahoma">مادر سیاوش این بار متحیر به من چشم دوخت و گفت: راست میگه بهناز ؟</font><br /><font face="Tahoma">سرمو انداختم پایین و گفتم : اره ...</font><br /><font face="Tahoma">تو همین لحظه مانی دویید رفت تو دستشوییو گفت: ای دلم ... چی بود این ابگوشته ...ااه ه ه</font><br /><font face="Tahoma">مادر سیاوش اینبار به سمت چهره ماتی که از خودم کشیده بودم رفت و زمزمه کرد : پس قیافه اصلیت اینطوریه ...نیما ؟ </font><br /><font face="Tahoma">با این حرفش سنگ کوپ کردم ...با خودم گفتم یعنی درست شندیم ..اسم منو گفت...</font><br /><font face="Tahoma">اخه از کجافهمیده بود ؟</font><br /><font face="Tahoma">اینبار اومد نزدیکمو تو چشمام نگاه کرد و گفت : چرا رنگت پریددختر جون ...نترس کاریت ندارم ...</font><br /><font face="Tahoma">با من من گفتم :آآآخه.. شش..ما ..ازکجا متوجه شدیدین؟</font><br /><font face="Tahoma">با چشمای نگران گفت: درسته که من ازپسرم دورم ..اما یه لحظه هم ازش غافل نشدم ...</font><br /><font face="Tahoma">مانی در حالی که شلوارشو بالا میکشید از دستشویی اومد بیرون و حرف مادر سیاوش نیمه موند و من تو خماری ...</font> <br />مانی خندون گفت: مادر جون از اتاقم خوشت اومد ؟<br /><br /><font face="Tahoma">مادر سیاوش رو به مانی گفت: عاشق اینجا شدم .. کاش منم تو این ساحل کشیده بودی بهناز جون ... میشه؟</font><br /><font face="Tahoma">با گیجی تمام گفتم: البته نسترن جون ..همین فردا تو رو هم به جمعمون اضافه میکنم...</font><br /><font face="Tahoma">مادر سیاوش گفت: خوب پسر گلم برو دیگه بخواب تا ما هم بریم به کارمون برسیم...</font><br /><font face="Tahoma">مانی معترض گفت: ااا تازه ساعت 9 ..سر شبه.. اجازه بدین یکم سونی بازی کنم...خواهش ... </font><br /><font face="Tahoma">مادر
 سیاوش دستی رو سر مانی کشید و گفت: باشه ... پس شب بخیر ...منو مادرت تو 
اتاق بغلیم ... کاری داشتی صدا بزن بیداریم .. میخوایم تجدید خاطره کنیم ..</font><br /><font face="Tahoma">واز اتاق خارج شد ...</font><br /><font face="Tahoma">مانی با تردید نگام کرد .. اما من با لبخندی دل نا اروم کوچیکشو راحت کردمو پشت سر مادر سیاوش رفتم ...</font><br /><font face="Tahoma">مغزم پر بود از فکرای جور واجور اخه از کجا فهمیده بود؟</font><br /><font face="Tahoma">یهو
 با صدای اون به خودم اومدم که گفت: اره نیما جان .. داشتم بهت میگفتم ... 
با اینکه من سالهاست از سیاوش ومانی دورم اما از تک تک اتفاقاتی که تو این 
سالها افتاده خبر دارم ... میدونم که چطور پسرم داره سعی میکنه تو رو به 
جای اون بهناز نمک نشناس جا بزنه ... </font><br /><font face="Tahoma">میدونم
 که بعد از اون خیانت چه به روز سیاوشم اومد .. .حتی یه بار سعی کرد خودشو 
بکشه ... اما نتونست این شد که به مشروب رو اورد ..پسری که من با اعتقاد 
بزرگش کردم ..حالا تبدیل شده به کسی که به هیچی جز پول وخودش اعتقاد نداره 
... </font><br /><font face="Tahoma">با ترید گفتم : اما شما از کجا این اطلاعاتو دارین ... ضمنا درست گفتین اسمم نیماست .. اما دختر نیستم ...</font><br /><font face="Tahoma">نگاه
 عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت: دکتر و که میشناسی اون تو تمام این 
سالها مواظب سیاوش و نیما بوده و از لحظه به لحظه اونا به من خبر میداده 
... </font><br /><font face="Tahoma">اون روزی که اومد تو رو معاینه کرد .. 
با خوشحالی به من زنگ زد و گفت: یکی پیدا شده که میتونه طلسم سیاوشو بشکونه
 و اونو تبدیل کنه به همونی که قبلا بود ...</font><br /><font face="Tahoma">از شرم سرمو انداختم پایین و گفتم : ایشون لطف داشتند ...</font><br /><font face="Tahoma">_نه
 عزیزم لطفی در کار نیست .. عین حقیقته ..راسته وقتی دکتر بهم گفت : تو یه 
دختری که با جسارت خودتو جای پسر جا زدی تا بتونی مستقل زندگی کنی ..فهمیدم
 دختر نترس و با جربزه ای هستی و البته دست تقدیرم نمیشه نادیده گرفت ... 
همه چیزو واسه پسر بودنت محیا کرده ... اولش با خودم میگفتم مگه میشه سیاوش
 متوجه نشده باشه که تو یه دختری ...؟ </font><br /><font face="Tahoma">اما حالا که عکس نقاشی شدتو دیدم بهش حق دادم ...</font><br /><br /><font face="Tahoma">شاید اگه منم جای سیاوش تو رو تواون تیپ پسرونه میدیدت هرگز نمیفهمیدم که دختری ... </font><br /><font face="Tahoma">با نگرانی گفتم: حالا میخواید چی کار کنید؟ به سیاوش میگید؟</font><br /><font face="Tahoma">با
 مهربونی بهم نگاه کرد و گفت: نه عزیزم .. اول که تو نباید بزاری سیاوش 
بفهمه که من میدونم بهناز نیستی ... دوم اینکه مگه دیوونم که به سیاوش بگم 
...بعد از این همه سال یکی پیدا شده که مانی و سیاوشو واسه خاطر خودشون 
میخواد نه مثل اون دختر نمک نشناس به خاطر پول ...</font><br /><font face="Tahoma">بعدشم
 خودت که تا حالا فهمیدی چه قدر از زنا متنفره ... فعلا همینطوری به نقشت 
ادامه بده تا ببینیم چی میشه... میدونم که خیلی بهت سخت میگذره .. واسه 
همین بهت گفتم تا حداقل جلوی من راحت باشی....</font><br /><font face="Tahoma">با این حرفش انگار دنیا رو بهم دادند .. پریدم تو بغلشو با شوق بوسیدمش .. </font><br /><font face="Tahoma">_اخ که چقدر بوی مادرمو میدی نسترن جون ... اگه مادر منم زنده بود الان همسن شما بود ... خیلی دلم واش تنگه ..خیلی...</font><br /><font face="Tahoma">اروم سرمو نوازش کرد و اجازه داد عقده چند سالمو تو اغوش گرمش خالی کنم ... </font><br /><font face="Tahoma">_تو هم مثل دخترم میمونی .. ای کاش زودتر از اینها با سیاوش اشنا شده بود .. اون دختر زندگی همونو ازداغون کرد ...</font><br /><font face="Tahoma">خیلی دلم میخواست بیشتر از بهناز بدونم گفتم: نسرین جون میشه از بهناز بگی .. چطور با سیاوش اشنا شد؟</font><br /><font face="Tahoma">_هی
 دختر قصه اش طولانیه ... یه روز سیاوش میره خونه یکی از دوستش اتابک خان 
... بهناز اونجا کلفت بود .. داشته زمینو میسابیده که یهو سیاوش که داشته 
از اونجا رد میشده لیز میخوره ومیافته تو بغل بهناز . .. نمیدونم چی میشه 
همونجا سیاوش با چشمای ابی بهناز جادو میشه ..خودت که عکسشو دیدی عزیزم ...
 صورتش عین پری بود اما سیرتش یه شیطون به تمام معنا بود ...</font><br /><font face="Tahoma">من کلی با این ازدواج مخالفت کردم اما پدر سیاوش هزم خواست بزارم سیاوش خودش واسه اینده اش تصمیم بگیره ...</font><br /><font face="Tahoma">این شد که اونا ازدواج کردن .. همون موقع هم قلب من بخاطر این تنشا دچار مشکل شد و مجبور شدم با اتابک خان بریم هلند پیش دخترم ...</font><br /><font face="Tahoma">قلب
 من بهتر شد اما اتابک و همونجا از دست دادم ....از اونجایی که خیلی به هم 
وابسته بودیم منم طاقت نیاوردم و باز افتادم گوشه بیمارستان .. دخترمم جسد 
اتابک خانو فرستاد ایران تا تو مقبره خانوادگیشون خاک بشه .. من حتی 
نتونستم تو مراسم عشقم شرکت کنم ...</font><br /><font face="Tahoma">اشک مجال بیشتر گفتنو به اون نداد ...</font><br /><font face="Tahoma">سرشوتو بغل گرفتم و دل داریش دادم ...</font><br /><font face="Tahoma">دوباره
 گفت: یک سال گذشت و من تو کما بودم ... یکی از همون شبا که تو 
بیمارستان... اتابک خان اومد به خوابم و گفت: نسترن بانو ...بلند شو.. چرا 
خوابیدی..... پسرت بهت احتیاج داره ... بلند شو ...</font><br /><font face="Tahoma">اون
 شب از کما در اومدم یه هفته طول کشید تا کاملا خوب شدم ...دلم مثل سیر و 
سرکه میجوشید ... تلفن زدم اما سیاوش مغرور تر از این حرفا بود که از مشکلش
 به من بگه ...</font><br /><font face="Tahoma">به دکتر کیوان زنگ زدم : 
دیدم خوابم بی مورد نبوده ..بهناز همون شب میخواسته مانی رو بکشه ... دیگه 
نتونستم طاقت بیارم خواستم برگردم که دکترام بهم اجازه ندادند ...این شد که
 دکتر کیوان از همون موقع از حال و روز اونا بهم خبر میداد ... نمیدونی چه 
سخته بپه ات جلو چشمات پر پر بزنه و تو نتونی کمکش کنی....</font><br /><font face="Tahoma">اخر سرم که خودت بهتر میدونی .. دختر دیوونه با یه دکتر فرار کرد ... </font><br /><font face="Tahoma">به سیاوش گفته بود من فقط واسه پولت میخواستمت ... نه چیز دیگه...</font><br /><font face="Tahoma">اشک تو چشمام جمع شده بود ...باورم نمیشد بهناز اینقدر پست باشه .. بهتر از سیاوش کیو میخواست .. ؟</font><br /><font face="Tahoma">گفتم: هیچ خبری ازش ندارین؟</font><br /><font face="Tahoma">_بگم
 نه دروغ گفتم... کلی پول به یه کاراگاه مخفی دادم تا رد اونا رو تو کاندا 
پیدا کرد ...ادرس خونشم دارم .. تا همین چند وقت پیش که بهم خبر داد اونا 
اومدن ایران ... منم واسه همین بلند شدم اومدم ایران از ترس اینکه مبادا 
دختر دیوونه یباد یه بلایی سر سیاوش و مانی بیاره ...</font><br /><font face="Tahoma">باید حواسمونو جمع کنیم .. اصلا میخوام به سیاوش پیشنهاد بدم بریم شمال یه مدت اونجا بمونیم ... </font><br /><font face="Tahoma">هموجا هم یواش یواش بهش میگم که من از موضوع بهناز خبر دارم تا تو هم اینقدر زجر نکشی ...</font><br /><font face="Tahoma">گفتم: مرسی .. اما نگرانم کردین یعنی ممکنه بهناز دوباره این طرفا پیداش بشه؟</font><br /><font face="Tahoma">حتما
 اخه هنریک بهم گفت: دو روز پیش اومده بوده بوده جلو عمارت و چند دقیقه ای 
اونجا مونده ...معلوم نیست چه نقشه ای کشیده .. باید هواسمون جمع باشه ...</font><br /><font face="Tahoma">_حتما .. فردا به سیاوش بگید تا بریم ویلاتون تو شمال ...اینجوری بهتره ...</font><br /><font face="Tahoma">_باشه عزیزم .. برو دیگه بگیر بخواب ...خسته شدی .. مواظب خودتم باش ..</font><br /><font face="Tahoma">_منم همینجا پیشتون میخوابم .. </font><br /><font face="Tahoma">_نه
 عزیزم امشبم تحمل کن .. فردا یه جوری به سیاوش میگم که میدونم تو پرستار 
مانی هستی ..نه بهناز ...از فردا راحت تو اتاق شخصی خودت میگیری میخوابی 
...برو قربونت برو...</font><br /><font face="Tahoma">گوشو بوسیدمواز اتاق خارج شدم و به سمت اتاق سیاوش رفتم ...</font><br /><font face="Tahoma">اوه
 ساعت دو نیمه شب بود .. احساس رامش عجیبی سر تا پامو گرفته بود از فکر 
اینکه دیگه لازم نیست جلوی مادر سیاوش نقش بازی کنم کلی خوشحال بودم ...</font> 

<p>در اتاق و باز کردم همه جا تاریک بود سیاوش با حالت غریبی روی روی صندلی
 کنارپنجره خوابیده بود .. نور مهتاب صورتشو نوازش میداد .. نمیدونم چرا 
اونجا خوابیده بود ... روی میز کنارش بطری خای مشروب همراه با نیم لیوانی 
که پر از ته سیگار شده بود قرار داشت ...<br /><font face="Tahoma">با خودم گفتم :اونقدر مشروب خورده بود که از هوش رفته ...</font><br /><font face="Tahoma">.تو اون نور کم جلوی ایینه ایستادم خودمو نگاه کردم دیگه اون موی بلوند و چشمای ابی برام قشنگ نبود ...</font><br /><font face="Tahoma">خواستم
 کلاه گیسو بردارم که یهو دیدم سیاوش پشت سرم ایستاده با صدایی که مستی از 
اون میبارید گفت: ببالاخره اومدی... چطور جرات کردی بیای اینجا کثافت هرزه 
...روت شد بیای بیشرف... باید همون موقع تو رو میکشتم ...</font><br /><font face="Tahoma">به سمت من حمله کرد .. شکه شده بودم </font><br /><font face="Tahoma">فقط
 یه لحظه دیدم که دستای سیاوش دور گردنمه و داره به شدت گلومو فشار میده 
... و با داد میگه: جنده بی همه چیز میکشمت ... میدونستم یه روز دوباره 
برمیگردی ...هر چی تقلا میکردم خودمو از دستای قویش رها کنم فایده نداشت 
... نفسم داشت بند میومد .. با بدبختی گفتم: مم..ن...نی...نیمام...سیا.وش 
.. ولم ..کن....</font><br /><font face="Tahoma">اشک توی چشمای به خون نشسته
 اش جمع شده بود و با سرعت پهنای صورتشو خیس میکرد ...انگار دیوونه شده بود
 ... منو جای بهناز عوضی گرفته بود و داشت واقعاخفه ام میکرد ... </font><br /><font face="Tahoma">_قسم خوردم که با همین دستام خفه ات کنم بهناز .. فکر کردی از هرزه گی هات خبر نداشتم ..</font><br /><font face="Tahoma">میدونی
 چند بار تو رو با مردای دیگه دیدم ... تو بغلشون ... جیک توجیک ..دل 
میدادی و غلبه میگرفتی... کثافت ... اما هر بار گذشتم ... اینبار دیگه نه 
... باید دنیا از هرزه هایی مثل تو پاک شه ...</font><br /><font face="Tahoma">صورتم سیاه و کبود شده بود .</font><br /><font face="Tahoma">دستمو با زور بردم سمت کلاه مویی و اونو از سرم برداشتم و باز گفتم : من نیمام ... نیما ... نیماااااااااااااااااااااا اا...</font><br /><font face="Tahoma">با
 دیدن موهای تیره رنگم انگار تازه به هوش اومد ... دستاش از دور گردنم شل 
شد و کنارش افتاد ... مثل کسی که تو خواب حرف میزنه گفت: نیما ...</font><br /><font face="Tahoma">نشستم رو زمین و نفس نفس زدم ... چیزی نمونده بود که برم اون دنیا ...</font><br /><font face="Tahoma">خسته
 جلو روم نشست اروم با انگشتاش صورتمو نوازش کرد وبا چشمای اشک بارش گفت: 
نیما ..بگو توهم مثل بهناز نامردی نمیکنی .. بگو نارفیق نمیشی بگو...نیما 
.. من خیلی بدبختم .. بگو تنهام نمیذاری ...</font><br /><font face="Tahoma">با
 دیدن اشکاش انگار قلبم صد تکه شد ... بی اختیار دست کردم تو موهاشو گفتم: 
نمیدونم بهناز چی به سرت اورده ..اما مطمئن باش سیاوش ... من مثل اون 
قلبتونمیشکونم ..من نارفیق نمیشم ...من نا مردی........</font><br /><font face="Tahoma">گرمی لباش به جسم مرده ام جون دوباره ای داد .. بوسه هاش گرم و سوزنده بود ...منم با همه وجودم جواب بوسه هاشو میدادم ...</font><br /><font face="Tahoma">یهو دست از بوسیدن کشید پیشونیشو چسبود به پیشونیم ...و چشماشو بست....</font><br /><font face="Tahoma">_نیما ...ما داریم گناه میکنیم .. ما نباید .. من و تو ... اخه دوتا مرد نمیتونن ..نیما ...</font><br /><font face="Tahoma">دلم
 میخواست تو اون لحظه داد بزنم : من یه دخترم نه پسر ....اشک تو چشمام جمع 
شد ... اگه اینو میگفتم شاید واسه همیشه از دستش میدادم ...</font><br /><font face="Tahoma">نه من نمیخواستم باید تا ابد مال خودم میموند ... من نمیتونستم دیگه یه لحظه هم بدون اون بمونم ...</font><br /><font face="Tahoma">هیچی
 نداشتم بهش بگم فقط اروم اشکام جاری گونه هام شدند ...با دیدن خیسی گونه 
هام با چشمای خیس و خمارش نگام کرد ... با سر انگشتاش اروم اونا روپاک کرد و
 دوباره لباشو رو لبام گذاشت و محکم بوسید .....</font><br /><font face="Tahoma">با
 صدایی که از هیجان میلرزید گفت: میدونم گناهه..میدونم دوتا مرد نمیتونن 
عاشق هم بشن ..اما دوست دارم نیما ... اخرش جهنمه ..اما باز دوست دارم ... 
بزار مردم هر چی میخوان بگن ...من دوست دارم .. با همه وجودم .. نیما ... 
بیا فقط عاشق باشیم و از هیچی نترسیم...از هیچی .</font><br /><font face="Tahoma">بی
 اختیار لبام از هم باز شد و گفتم: منم دوست دارم سیاوش ... منم تو رو 
میخوام و هیچی واسم مهم نیست ...چهره هر دومون خیس از اشک شده بود ...</font><br /><font face="Tahoma">اون شب فقط من بودم و سیاوش و مهتاب که نظاره گر بوسه های گرمی بود که اون با عشق روی لبام مینشوند ...</font> </p>
<p>اروم خوابیده بود اما من تا صبح بیدار بودم ..از فکر فردا و پس فردا و 
اینده وحشت داشتم...از خودم به خاطر دروغی که به سیاوش گفته بودم متنفر 
شدم...<br /><font face="Tahoma">نزدیکای صبح سر سیاوشو از رو سینه ام 
برداشتم ..بلند شدم رفتم تو حمام ..سینه هامو با بانداژ تخت و صاف کردم .. 
پروتز ها رو برداشتم و گذاشتم رو پاتختی تا صبح که سیاوش بلند میشه جلو 
خودش پروتزا رو بردارم مثلا ببرم بزنم ...</font><br /><font face="Tahoma">ساعت طرفای نه بود که بالاخره سیاوش چشمای خسته و خمارشو باز کرد ...سریع خودمو زدم به خواب ...</font><br /><font face="Tahoma">احساس
 کردم با سر انگشتاش داره موهامو نوازش میکنه ...صدای گرم و عاشقانشو کنار 
گوشم شنیدم که گفت: تو هم دیشب همون خوابی رو دیدی که من دیدم؟</font><br /><font face="Tahoma">همونطور که چشمام بسته بود اروم گفتم: خواب نبود یه رویا عجیب بود .. رویای عاشقانه ...</font><br /><font face="Tahoma">با انگشتاش رو گونه ام کشید و اروم صورتمو سمت خودش برگردوند ...</font><br /><font face="Tahoma">هنوز چشمامو باز نکرده بودم که گرمی لباشو رو لبم حس کردم...</font><br /><font face="Tahoma">چه
 نرم وعاشقانه میبوسید یه لحظه از فکر اینکه بهنازم همینجوری میبوسیده 
احساس حسادت همه وجودمو گرفت ...اروم خودمو کنار کشیدمو گفتم: فکر کنم بقیه
 بیدار شدند ... بهتره زودتر بریم پایین ..</font><br /><font face="Tahoma">خودم زودتر بلند شدم و پروتزا رو برداشتم ..رفتم سمت حمام ...</font><br /><font face="Tahoma">تو
 حین رفتم دیدم دنبالم اومد و پروتزا رو ازم گرفت و گفت: دیگه دلم نمیخوام 
خودتو شکل بهناز کنی ..همین الان میرم به مادرم میگم که تو بهناز نیستی ...</font><br /><font face="Tahoma">با این حرف رفت تو دستشویی و ابی به دست و صورتش زد ...خواست بره بیرون که گفتم: زحمت نکش مادرت میدونه که من بهناز نیستم...</font><br /><font face="Tahoma">با این حرف به سرعت به سمت برگشت و گفت: چی گفتی؟ میدونه ؟ از کجا ؟ چطوری؟</font><br /><font face="Tahoma">خودمو
 زدم به اون راهو گفتم: نمیدونم از کجا ولی دیشب تو اتاق مانی بودیم ..عکس 
ماتی که از خودم کشیده بودمو دید و یهو گفت: پس قیافه اصلیت اینطوریه نیما 
خان ...</font><br /><font face="Tahoma">اون میدونست من پرستار مانی هستم ...تازه قرار بود خودش بیاد بهت بگه تتا دیگه من تو عذاب نباشم ...</font><br /><font face="Tahoma">نشت رو صندلی و دستشو کرد تو موهاش ..نمیدونم ناراحت بود یا خوشحال ....</font><br /><font face="Tahoma">نفس
 عمیقی کشید و خوشحال اومد سمت منو دست انداخت دور گردنم و گفت: خوب پس 
دیگه راحت شدیم ...دیگه لازم نیست نقش بازی کنی... داشت حالم از اون کلاه 
یس زرد به هم میخورد ...بیا بریم که دلم داره ضعف میره ...</font><br /><font face="Tahoma">رفتیم
 پایین .مادر و مانی مثل روز قبل رو تراس نشسته و صبحونه میخوردند ..مانی 
با دیدن چشماش گرد شد ..مادرسیاوشم لبخند به لب منو نگاه کرد ..سیاوش رفت 
سمت مادرشو همزمان که گونه اشو میبوسید گفت: حالا دیگه ما رو رنگ میکنی 
مادر .. چرا زودتر نگفتی تا این نیمای بیچاره رو اینقدر اذیت نکنیم؟</font><br /><font face="Tahoma">مادرش قیافه حق به جانبی گرفتوو با خنده گفت: ای بچه پرو دست پیش میگیری که پس نیفتی؟ مثل اینکه شما داشتین سیا کاری میکردینا...</font><br /><font face="Tahoma">منم دیدم میخواین فیلم بازی کنید تو فیلمتون یه نقش رزرو کردم ...</font><br /><font face="Tahoma">با این حرف نسترن .همگی زدیم زیر خنده مانی هم شاد گفت : اخ جون باز نیمایی میشه پرستار خودم ...</font><br /><font face="Tahoma">این بار سیاوش با خنده گفت: نه دیگه پرستار تو تنها نه مجبوری با بابات شریک بشی...</font><br /><font face="Tahoma">مانی بلند شد اومد نشست تو بغلمو گفت: عمرا بابا سیاوش ..برو یه پرستار دیگه واسه خودت پیدا کن ...نیمایی فقط مال منه ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش در حالی که از شیرین زبونیه مانی سر حال لومده بود گفت: ای پدر صلواتی ..این زبونت رو کی رفته بچه...</font><br /><font face="Tahoma">این بار مادر سیاوش بود که گفت: رو پدرش ...</font><br /><font face="Tahoma">و دوباره همگی خندیدم...</font><br /><font face="Tahoma">بعد از صبحونه بود که مادر سیاوش گفت: من خیلی دلم واسه ویلای شمالمون تنگ شده ...سیاوش جان میشه همین امروز بریم یه سر بزنیم؟</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش دستاشو زد به سینه اشو گفت: ای به چشم مامان خانم ..هر چی شما بگید ...اما قبلش باید یه کم بیاید تو اتاق من کارتون دارم ... </font><br /><font face="Tahoma">باید ازتون اعتراف بگیرم ...</font><br /><font face="Tahoma">مادرش با خنده گفت: اول منو ببر شمال تو راه واسط اعتراف میکنم....</font><br /><font face="Tahoma">همگی به سمت اتاقامون رفتیمو وسایلمون و برداشتیم و ساعت 11 به سممت شمال حرکت کردیم...</font><br /><font face="Tahoma">خوشحل بودم که یه بار دیگه به اون ویلای با شکوه میریم ...</font><br /><font face="Tahoma">توی راه مادر سیاوش به صورت رمزی به سیاوش گفت : همون موقع که بهناز مرد اون خبر داشته و دورا دور مراقبشون بوده ......</font><br /><font face="Tahoma">کلی اهنگ گوش دادیم ...خندیدم ..رقصیدیم . ...توی راه توقف چندانی نداشتیم واسه همین نیمه شب به شمال رسیدیم...</font><br /><font face="Tahoma">مانی
 خواب بود ..اروم بغلش کردم بردمش تو اتاقش ...مادر سیاوشم یکی دیگه از 
اتاقا رو برداشت..موند یه اتاق که سیاوش وسایل منو برداشت با مال خودش برد 
توش...</font><br /><font face="Tahoma">نمیدونستم چیکار احساس معذب بودن میکردم ... </font><br /><font face="Tahoma">همگی
 به اتاقاشون رفتند ..امامن سر در گم بودم ..از ویلا زدم بیرون وکنار ساحل 
رفتم...نسیم خنک از روی دریا میگذشت و موهامو با خودش به این ور و اونور 
میبرد ... کفشامو از پام در اوردم.... پاچه شلوارمو زدم بالا و رو شنهای 
مرطوب و نم دار قدم زدم ... باید به سیاوش میگفتم دیگه طاقت این همه پنهان 
کاری رو نداشتم ... </font><br /><font face="Tahoma">چراغای ویلا خاموش 
بود... ساعتها کنار دریا قدم زدمو و با خودم فکر کردم .. همین فردا حقیقت و
 به سیاوش میگم ..حتی اگه منو از خودش برونه ..باید این کار و میکردم ...</font> </p>
<div>به سمت ویلای خاموش وتاریک رفتم .. معلوم بود حتی مادرم امشب خوابش 
برده ..نزدیکای ویلا بودم که شبه زنی رو پشت پنجره مانی دیدم .. خون تو 
رگهام منجمد شد ... هیکل ظریفش فقط به یه نفر میخورد اونم بهناز ... 
نمیدونستم میخواد چی کار کنه ؟ دستپاچه شده بودم باید سیاوشو خبر میکردم 
... اما نمیشد ... تا من اونا رو خبر میکردم شاید خیلی دیر میشد ...<br /><font face="Tahoma">سریع و اروم خودمو پشت پرچینای ویلا انداختم ... نباید بی گدار به اب میزدم ...</font><br /><font face="Tahoma">دیدم
 اروم پنجره رو باز کرد و خودشو کشید تو اتاق مانی ... پاورچین رفتم دسته 
بیل بلندی که سرایدار کنار باغچه جا گذاشته بود برداشتم و رفتم پشت پنجره و
 کمین کردم ...حتما میخواست مانی رو بدزده ...</font><br /><font face="Tahoma">اما
 نکنه یه وقت بخواد اونو بکشه خدای من ..نه ... خواستم همون موقع بپرم داخل
 که احساس کردم داره میاد ... دوباره خودمو کشیدم کنار ... معلوم بود داره 
یه چیز سنگینو با خودش میکشه...</font><br /><font face="Tahoma">کیسه بزرگی رو از پنجره اروم گذاشت رو زمین .. حتما مانی داخل اون بود ...</font><br /><font face="Tahoma">خودشم
 اهسته و بی صدا همون جور که وارد شده بود اومد بیرون .. تا خواست کیسه رو 
برداره .. با دسته بیا محکم به کمرش زدم با فریادی رو زمین پهن شد .. 
خواستم بشینم رو کمرش که نتونه فرار کنه .اما دیر شده بود با لگدی که تو 
شکمم زد خودشو از زیر بدنم کشید بیرون ...همون موقع با همه وجودم داد زدم و
 دوییدم دنبال بهناز ... ..سیاوش سیاوش و... کمک .... مادر ... سیاوش 
...و... چراغ اتاق سیاوش باز شد ... صدای مادرو شنیدم .. </font><br /><font face="Tahoma">بهناز بخاطر ضربه ای که بهش زده بودم نمیتونست تند بدود ..</font><br /><font face="Tahoma">با
 یه خیز خودمو رسوندم بهش و چنگ انداختم تو موهای بلندش که از حصار روسری 
ریخته بود بیرون ... برگشت و با ناخنای تیزش چنگ انداخت رو دستم اما موهاشو
 ول نکردم ... با صدای خشمگینی گفت ..ولم کن ... کثافت ... ولم کن ... بزار
 برم ... </font><br /><font face="Tahoma">منم با همن خشم گفتم: کثافت تویی ... ولت کنم ..که چی بشه بازم مانی رو اذیت کنی ... یا سیاوشو داغون کنی ... </font><br /><font face="Tahoma">پامو کردم پشت پاشو انداختمش رو زمین ... تو همین هین چنگ انداخت و موهای کوتاهمو گرفت و با جیغ و نفرت کشید ....</font><br /><font face="Tahoma">درد
 تو تمام سرم پیچید ... صدای اژیر نیروی ساحلی دلمو اروم کرد...بهترین کار 
همین بود سیاوش نباید دستش به خون این عوضی الوده میشد ...</font><br /><font face="Tahoma">بهناز با دیدن پلیس تقلاش بیشتر شدطوری که سرشو اورد بالا و با همه قدرتش دندونای تیزشو تو بازوم فرو کرد...</font><br /><font face="Tahoma">احساس
 کردم داره گوشت دستم کنده میشه ... با یه ضربه به سرش انداختمش اونطرف 
..اونم از فرصت استفاده کرد و دویید سمت صخره بلندی که نزدک دریا بود ... </font><br /><font face="Tahoma">صدای ایست گفتم پلیشو شنیدم .. اخطارایی که میدادند .. اما بهنازبی توجه میدویید..</font><br /><font face="Tahoma">تیر هوای در کردند ... </font><br /><font face="Tahoma">بهناز
 و دیدم که از صخره داره تند و تند میره بالا پلیسام دنبالش... به سختی از 
جام بلند شدم ...میخواستم برم دنبالش که دستای گرم سیاوشو دور کمرمو گرفت 
ومانع ام شد ...</font><br /><font face="Tahoma">صدای گریه مانی که مادر سعی در اروم کردنش داشت رو شنیدم : حالت خوبه نیما ... خوبی ... </font><br /><font face="Tahoma">با اینکه بازوم به شدت درد میکرد مانی رو ازش گرفتم و گفتم : اره خوبم ...</font><br /><font face="Tahoma">سعی کردم مانی رو اروم کنم ..با هق هق گریه اش میگفت: نیمایی ... دزد میخواست منو ببره .. نیمایی.... من میترسم ...</font><br /><font face="Tahoma">همون لحظه بهنازو دیدم که رو نوک صخره ایستاده ... دستی به سمت سیاوش تکون داد و با خندهای جنون امیز بلند بلند خندید ... </font><br /><font face="Tahoma">پلیسا داشتند بهش نزدیک میشدند که دستاشو از هم باز کرد و با خنده خودشو پرت کرد پایین .. ...</font><br /><font face="Tahoma">صدای خندیدنش قطع شد ... صورت و گوشای مانی رو گرفته بودم تا نه صدایی بشنوه نه چیزی ببینه...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش و دیدم که به سمت پایین صخره میره همونجا که بهناز افتاده بود ....</font><br /><font face="Tahoma">مانی رو دوباره سپردم به مادر سیاوش که چشماش پر اشک شده بود و بی صدا گریه میکرد .. دنبال سیاوش رفتم ...</font><br /><font face="Tahoma">پلیسا
 دور تا دور بهنازو گرفته بودند .. اطراف بدنش از سرخی خون سرش رنگین شده 
بود ...... چشماش باز بود حتی تو اون هوای نیمه تاریک برق میزد ...خنده 
محوی روی لبش بود ...سیاوش بالای سرش ایستاده بود لحظهای نشست ..اروم پلک 
چشمای بهناز رو رو هم گذاشت و بست....</font><br /><font face="Tahoma">گیج و منگ بلند شد ..صورتش از اشک چشماش خیس بود ... </font><br /><font face="Tahoma">دستاش رو زیر بغلش زد و به سمت ویلا برگشت ...</font><br /><font face="Tahoma">مامورا ملافه سفیدی روی جسد کشیدند و با برانکارد به سمت ماشین بردند ...</font><br /><font face="Tahoma">موجدریا به صخره میخورد ...خونای بهناز به ارومی از صخره شسته میشد ... چرا سیاوش گریه میکرد ... یعنی هنوزم عاشق بهناز بود ؟ </font><br /><font face="Tahoma">تو
 چشم به هم زدنی همه چیز اروم شد ... دوباره به سمت ویلا برگشتم ...مانی رو
 که هنوز گریه میکرد و گرفتم تو. بغلمو سخت به خودم فشردم ... و شروع کردم 
واسش شعر خوندن ... اونقدر خوندم که دیگه صبح شده بود ... مانی خواب رفته 
بود ..</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش تو اتاقش خودشو حبس کرده و مادرشم لب دریا مونده بود ...</font><br /><font face="Tahoma">چه شب غریبی بود دیشب ...مثل کابوسی بود که گذشت .. باورم نمیشد که دیگه بهنازی وجود نداره ...</font>
 با اتفاقی که افتاد صلاح نبود رازمو بر ملا کنم ...پتو رو رو مانی مرتب 
کردمو به سمت اتاق سیاوش رفتم ...خواستم برم تو اما تردید داشتم ...<br /><font face="Tahoma">اروم
 در و باز کردمو رفتم داخل ...رو صندلی راحتی با یه بطری مشروب تو دستش 
نشسته و سرشو گذاشته بود رو زانوش ...شونه هاش میلرزید ..معلوم بود داره 
گریه میکنه...</font><br /><font face="Tahoma">دو زانونشستم روبه روش ...دستمو با اکراه گذاشتم رو شونه هاش و گفتم:سیاوش...</font><br /><font face="Tahoma">سرشو
 بلند کرد با چشمای سرخ و خیس از اشکش تو چشمام زل زد و یهو مثل یه بچه بی 
پناه خودشو انداخت تو بغلم وگفت: باور کنم نیما .. باور کنم که دیگه نیست 
...بگو حقیقته .. بگو دیگه سایه شومش رو زندگیم نیست .. نیما ... </font><br /><font face="Tahoma">موهاشو اروم نوازش کردمو گفتم: اره عزیزم باور کن ... دیگه سایه شومش رو زندگیت سنگینی نمیکنه ... خدا اونو به جزای اعمالش رسوند... </font><br /><font face="Tahoma">بین
 گریه لبخندی زد و یهو از جاش بلند شد و گفت : باید جشن بگیریم ... اره 
باید برم قربونی کنم ...خدایا ممنونتم .. ممنونتم که نذاشتی دستم به خون 
کثیفش الوده بشه ... </font><br /><font face="Tahoma">انگار داشت با خودش حرف میزد .. پس گریه اش بخاطر غم از دست دادن عشق رفته اش نبود بلکه از خوشحالی نبود اون بود ... </font><br /><font face="Tahoma">دست
 منو گرفت و از ویلا اومد بیرون ..مادرشو که کنار ساحل رو به دریا بود و 
صدا زد و گفت :مادر میخوام جشن بگیرم ...میخوام برم یه بره بگیرم بیارم 
قربونی کنیم...</font><br /><font face="Tahoma">ممادرش که اشک تو چشماش جمع 
شده بود با دستاش سر سیاوشو گرفت و گفت: اره پسرم باید شکر گذاری کنی... 
باید خوشحال باشی ..دیگه کسی نیست که خواب اروم شبهاتونو اشفته کنه ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش گفت: بیا بریم نیما ... </font><br /><font face="Tahoma">گفتم: سیاوش ممکنه باز مانی بیدار شه و نا ارومی کنه ...بهتره با مادر بری .. ضمنا فکر کنم باید یه سر به اداره اگاهی هم بزنید ...</font><br /><font face="Tahoma">با خوشحالی لپ منو گرفت . کشید وگفت: چشم ..هر چی شما بگید...</font><br /><font face="Tahoma">دست مادرشو گرفت و گفت: بریم مامان جان ...</font><br /><font face="Tahoma">_بریم...</font><br /><font face="Tahoma">باورم نمیشد این همون سیاوش باشه.. سرخوش دور مادرش میدویید .. میپرید هوا ..بلند میخندید .. .</font><br /><font face="Tahoma">نمیدونم بهنازچه بلاهایی به سر سیاوش اورده بود که نبودش اینقدر اونو اروم و شاد کرده بود ...</font><br /><font face="Tahoma">تا بعد از ظهر نیومدند .. من و مانی هم کمی تو ساحل بازی کردیم تا بالاخره پیداشون شد ... </font><br /><font face="Tahoma">از بیرون غذا گرفته بودند ... مانی با شادی پرید تو بغل باباشو گفت: سلام بابایی ..دزد رو گرفتین...؟؟</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش اونو از زمین بلند کرد و گفت: اره بابایی قربونت بشه .. دزد و گرفتیم انداختیم زندان تا دیگه مانی گل منو اذیت نکنه ...</font><br /><font face="Tahoma">مانی با تردید گفت: یعنی دیگه نمیاد منو ببره ؟</font><br /><font face="Tahoma">_نه عزیز دلم ... دیگه هیچ وقت نمیاد ..چون تا ابد تو زندونه ..</font><br /><font face="Tahoma">مانی با شادی کودکانه ای دست زد و گفت: اخ جون ... </font><br /><font face="Tahoma">چه خوب بود که مانی نفهمید اون دزد مادرش بوده وگرنه تا عمری کابوس شبانش ادامه پیدا میکرد ...</font><br /><font face="Tahoma">غذامونو خوردیم و به پیشنهاد مادر سیاوش رفتیم قایق سواری ... </font><br /><font face="Tahoma">دریا کمی مواج بود اما نه اونقدر که نشه قایق سواری کرد ... </font><br /><font face="Tahoma">کنار ساحل جایی که قایق سوارمنتظر ایستاده بودند رفتیم ... </font><br /><font face="Tahoma">سوار
 شدیم .. مرد اول اروم بعد به سرعت دل دریا رو شکافت و قایق و پیش برد 
...همگی هیجان زده بودیم ... قایق روی موجا بلند میشد و محکم به سطح دریا 
میخورد ...باد موهامونو به هر سویی میکشید... من و مانی و جلو نشسته بودیم و
 سیاوش و مادرش عقب ... </font><br /><font face="Tahoma">داشتم جیلیقه نجات مانی رو درست میکردم همون لحظه </font><br /><font face="Tahoma">قایقران
 باسرعت داشت دور میزد که موج سنگینی زیر قایقمون اومد و اونو بلند کرد وبه
 سطح دریا کوبوند ... قایق یه ور شد و نفهمیدم چطور تعادلم به هم خورد و 
پرت شدم تو دریا ... </font><br /><font face="Tahoma">شوکه و بهت زده به عمق
 دریا کشیده میشدم ... ترس تو وجودم رخنه کرد یاد حرف پدرم افتادم که گفته 
بود برادرم نیما از قایق پرت شده و تو دریا غرق ...</font><br /><font face="Tahoma">یعنی
 سرنوشت منم مثل اون بود ... هیچ وقت تو ابای عمیق شنا نکرده بودم ... تقلا
 کردم خودمو بکشم بالا اما بیشتر فرو میرفتم ...دستپاچه شده بودم نمیدونستم
 باید چی کار کنم ... نفسم داشت بند میومد ...چشام بسته شد ... دیگه امیدی 
واسم نمونده بود .. خودمو سپردم دست سرنوشت ...</font><br /><font face="Tahoma">که
 دستی دور کمرمو گرفت و به سرعت کشیده شدم بالا .... بی اختیار دهنم باز شد
 و اب شور و بد مزه دریا ورد حلقم شد ..نفسم بند اومد و چشمام سیاهی رفت و 
دیگه هیچی نفهمیدم ...</font><br /><font face="Tahoma">فشارای دستی رو قفسه 
سینه ام احساس کردم ... پشت اون اب با فشار از معدم اومد بالا و از حلقم 
ریخت بیرون که باعث شد به سرفه بیافتم و راه نفسم باز شه ...</font><br /><font face="Tahoma">سیلی های پی در پی که به صورتم میخورد و صدایی که اسممو فریاد میزد .. کم کم باعث هوشیاریم شد .. چشمامو اروم باز کردم ....</font><br /><font face="Tahoma">نور خورشید چشمامو اذیت کرد .دوباره بستمو باز کردم ...</font><br /><font face="Tahoma">چهره سیاوش و دیدم که دل نگران اسممو صدا میزد و میخواست که بیدار شم ..</font><br /><font face="Tahoma">دورم
 صدای هم همه میومد ...صدای گریه مانی و مادر سیاوش و شنیدم دوطرفم نشسته 
بودند ..مادرش با دیدن چشمای بازم دستشو بهسمت اسمون دراز کردو گفت :خدایا 
شکرت ..شکرت ..مانی خودشو انداخت تو بغلم و گفت: نیمایی جونم ..خدا دعامو 
قبول کرد .. تو زند ه ای ..نیمایی </font><br /><font face="Tahoma">عابرای غریبه هم دور و برمون بودند .. یکی خواست ارژانس زنگ بزنه که سیاوش نذاشت و گفت : خطر رفع شده ... </font><br /><font face="Tahoma">هنوزم گیج و منگ بودم...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش منو رو دست بلند کرد و به سمت ویلا رفت... </font><br /><font face="Tahoma">سرم
 رو سینه اش بود ضربان قلبش بهم ارامش غریبی داد .. از اینکه زنده مونده 
بودمو میتونستم دوباره گرمی دستاشو لمس کنم خدا رو شکر کردم ..</font><br /><font face="Tahoma">وارد یلا شدیم سیاوش منو بر تو اتاقش ... </font><br /><font face="Tahoma">حس کردم بوی گند ماهی گرفتم ..</font><br /><font face="Tahoma">سردم شده بود دلم میخواست تو وان اب گرم تن خورد شدمو رها کنم ...</font><br /><font face="Tahoma">با صدای ضعیفی گفتم : واسم وان و پر اب گرم کن سیاوش ...</font><br /><font face="Tahoma">بی هیچ حرفی داخل حمام شد و برگشت... </font><br /><font face="Tahoma">گفت: داره پر میشه .. ... چیزی خواستی مادریا مانی رو صدا کن ... باید برم همین الان یه بره بخرم و قربونی کنم ...</font><br /></div></div></font></font><p>
</p>]]></description>
<pubDate>Sun, 26 Jan 2014 14:30:39 GMT</pubDate>
<dc:creator>ranginkaman</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://ranginkaman.samenblog.com/132.html</guid>
</item>
</channel>
</rss>