<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
		>
<channel>
<title>رنگین کمان</title>
<description>مطالب جالب و خواندنی</description>
<atom:link href="http://ranginkaman.samenblog.com/rss/131/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
<link>http://ranginkaman.samenblog.com/</link>
<generator>RSS Generated by SamenBlog.com</generator><item>
<title>رمان نیما[قسمت ششم]</title>
<link>http://ranginkaman.samenblog.com/131.html</link><category></category>
<description><![CDATA[<div>رمان نیما<br /><div>قسمت 6<br /><br /></div></div><p>
</p><font size="2" face="Tahoma" color="#010101" style="font-size: 8pt;"><font color="#313131">تو اتاقم بودم کلافه و سر در گم ... از فکر اینکه سیاوش چه برخوردی باهام میکنه داشتم میمردم.<br /><font face="Tahoma">کنار پنجره رفتمو به اسمون پر ستاره و مهتابی نگاه کردم.</font><br /><font face="Tahoma">چراغای باغ فضا رو خیلی رویایی و قشنگ کرده بودند . یه لحظه فکر لبای خوش طمع سیاوش دلمو لرزوند.....</font><br /><font face="Tahoma">حرکت چیزی کنار ابگیر توجهمو جلب کرد ...اره بام سیاوش بود بود .</font><br /><font face="Tahoma">نشسته
 بود و دستای مردونشو تو موهای خوش حالتش فرو کرده بود و با ژست غمگینی 
سیگار میکشیدو دودشو حلقه حلقه به اسمون میفرستاد .معلوم بود حسابی فکرش 
مشغوله.</font><br /><font face="Tahoma">. کاش میتونستم برم بهش بگم من یه دخترم و خودمو از این وضعیت فلاکت بار نجات بدم... </font><br /><font face="Tahoma">اگه
 اینقدر نسبت به زنا بدبین نبود این کار شدنی بود اما حالا ... نه نباید 
میذاشتم بفهمه ... باید صبر میکردم ببینم خودش چی کار میکنه ..</font><br /><font face="Tahoma">باید سعی کنم خودمو بیتفاوت نشون بدم . من که کار بدی نکردم . خودش خواست که این بازی رو انجام بدم ... </font><br /><font face="Tahoma">پاپیون بزرگی با روبان هایی که خریده بودم درست کردموو به گیتار مانی وصل کردم.</font><br /><font face="Tahoma">اروم
 در اتاقشو با کردمو گذاشتمش کنار تختش . به صورت معصومش نگاه کردم. چه 
اروم خوابیده بود . گونه اشو به نرمی بوسیدمو اومدم بیرون .</font><br /><br /><font face="Tahoma">اونقدر تورختخوابم تقلا کردم تا بالاخره دم دمای صبح خوابم برد .</font><br /><br /><font face="Tahoma">صدای خشک و رسمی گفت: اقای وحدانی ساعت ده صبحه نمیخواید بلند شید . </font><br /><font face="Tahoma">به ارومی چشمامو باز کردم سیاوش با قیافه سرد و بی روحی بالا سرم بود .</font><br /><font face="Tahoma">از تختم اومدم پایین وبا دلهره گفتم: سلام ... ببخشید دیر خوابیدم و..</font><br /><font face="Tahoma">نذاشت صحبتموادامه بدم گفت: سریع وسایلتونو جمع کنید ... </font><br /><font face="Tahoma">دلم فرو ریخت ...داشت منو اخراج میکرد ...</font><br /><font face="Tahoma">گفتم : اخه چرا؟</font><br /><font face="Tahoma">پشت به من داشت به سمت در اتاقم میرفت که گفت: مانی رو هم اماده کنید میخوام یه سر به ویلای شمالم بزنم ...</font><br /><font face="Tahoma">این حرف و که د نفس راحتی کشیدمو و گفتم چشم...</font><br /><font face="Tahoma">تو دلم گفتم نمیتونستی مثل ادم بگی .. که اینطور میخواست دوباره بشه همون ادم خشک و مقرارتی .... باید مواظب رفتارم باشم ...</font><br /><font face="Tahoma">لباسامو پوشیدمو رفتم تو اتاق مانی ... </font><br /><font face="Tahoma">دیدم گیتار و به اشتباه تو بغل گرفته و داره رو سیماش دست میکشه ...</font><br /><font face="Tahoma">گفتم : پسر گل اشتباه گرفتیش ...</font><br /><font face="Tahoma">مانی
 با شنیدن صدام با شوق سرشو برگردوندو گیتار و گذاشت کنار و دویید تو بغلم و
 گفت: سلام نیمایی ...بیا بیا زود بهم یاد بده چطوری بزنمش...</font><br /><font face="Tahoma">با خنده گفتم: کیو بزنی ؟</font><br /><font face="Tahoma">_گیتارو دیگه ..</font><br /><font face="Tahoma">گذاشتمش زمین و گفتم : اینو نباید بزنی باید بغلش کنی و نازشو بکشی ...</font><br /><font face="Tahoma">مانی با خنده گفت: اااا نیمایی مگه ارمه که نازش کنیم ..؟</font><br /><font face="Tahoma">_اره گلم ...با یه ساز باید مثل یه ادم رفتار کنی تا قشنگ واست بخونه ...</font><br /><font face="Tahoma">بعد به روش درست گیتار و گرفتم تو دستمو وکمی براش ملودی زدم ...</font><br /><font face="Tahoma">اونقدرهیجان زده شده بود که هی کنارم بالا و پایین میپرید..</font><br /><font face="Tahoma">یهو در اتاق مانی باز شد و سیاوش عصبانی اومد داخل و رو به من گفت: مگه نگفتم سریع اماده شید ؟ نشستی واسه من مسخره بازی در میاری؟</font><br /><br /><font face="Tahoma">از حرفاش جا خوردم ..مانی با صدای ترسیده گفت: بابا سیاوش چرا نیمایی رو دعوا میکنی؟</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش
 این بار کمی اروم تر گفت: واسه اینکه به حرف من گوش نکرده ... حالا هم بدو
 برو لباساتو ببپوش و چیزایی که میخوای بده به نیما تا برات بزاره تو ساک 
.. میخوایم بریم کنار دریا که دوست داری...</font><br /><font face="Tahoma">با این حرف مانی دوباره شاد و خندون دویید تو بغل بابا شو گفت: جونمی بابایی .. اب بازی .. شنا ... وایی...</font><br /><br /><font face="Tahoma">از کنارشون بی حرف گذشتمو به اتاقم رفتم . بغغض راه گلومو بسته بود .اما نمیتونستم گریه کنم ..</font><br /><font face="Tahoma">وسایلمو
 تو ساکم ریختم... بد جوری گریم گرفته بود رفتم تو دستشویی و چند مشت اب به
 صورتم زدم .. قطره های اشک اروم از گوشه چشمام اومد پایین ... اخه 
چرا...... چرا سیاوش .... با من اینطوری میکرد ..مگه من چی کارش کرده بودم؟</font><br /><font face="Tahoma">چند دقیقه بعد اروم شده بودم .. به اتاق مانی رفتم و وساییل اونم جمع کردم . </font><br /><font face="Tahoma">وقتی میخواستیم سوار ماشین بشیم بی توجه به سیاوش رفتم کنار مانی رو صندلی عقب نشستم .. که باز سیاوش با لحن بدی برگشت گفت .. </font><br /><font face="Tahoma">فکر کردی راننداتم؟ بلند شوبیا جلو....</font><br /><font face="Tahoma">دلم
 میخواست از ته دلم رو سرش داد بکشم ... اما چه ارزوی محالی . بی صدا رفتم 
جلو نشستم . هنوز در رو نبسته بودم که ماشینو با سرعت به حرکت در اورد ....</font><br /><br /><font face="Tahoma">یک ساعت نگذشته بود که راهی جاده شیراز اصفهان شدیم ... </font><br /><font face="Tahoma">تو راه انگار مانی هم متوجه وضعیت غیر عادیمون شده بود چون اونم بی صدا نشسته بودو چیزی نمیگفت ...</font><br /><font face="Tahoma">طرفای
 ساعت سه بعد از ظهر بود که به اصفهان رسیدم .. مافرای نوروزی همه جای شهر 
دیده میشدند .. معلوم نبود اونا از کی اومده بودند ...</font><br /><font face="Tahoma">با
 شادی و خنده های کودکانه مانی از دیدن سی و سه پل و قایقای درون رودخونه 
کمی جو ماشین بهتر شد. سیاوش شروع به شوخی و خنده با مانی کرد .. اما 
همچنان رابطه بین ما سرد و خاموش بود .. فقط وقتی مانی ازم سوالی میکرد 
جوابشو میدادم در غیر اون صورت ساکت نظاره گر اطراف بودم ... </font><br /><font face="Tahoma">به
 همین منوال گذشت شب تو هتلی در تهران نزدیک جاده رو به شمال گذزوندیم و 
صبح زود به به سمت جاده سر سبز چالوس رفتیم .. صبحونه هم تو راه دل و جیگر 
به سیخ کشیده خوردیم که کلی مزه داد. </font><br /><font face="Tahoma">کم کم یخ بین منو سیاوشم داشت باز میشد .</font><br /><font face="Tahoma">تو جاده ای بودیم که از یه طرف به جنگل و از طرف دیگه به دریا ختم میشد ..</font><br /><font face="Tahoma">اونقدر
 این جاده زیبا بود که همه رو مات و مبهوت کرده بود تو یه لحظه پسر و دختری
 رو دیدم که با دو میخواستند از اون جاده که ماشین ها هم با سرعت ازش رد 
میشدند .. عبور کنند که دختره با اون کفشای پاشنه بلندش وسط جاده خورد زمین
 و نزدیک بود بره زیر ماشین که پسره اونو هل داد رو خط میانی جاده و ماشین 
جلویی ما خورد به اون .. </font><br /><font face="Tahoma">صحنه وحشتناکی بود
 پسر با برخورد به ماشین تو هوا بلند شدو اونطرف جلوی ماشین ما پهن شد رو 
اسفالت فقط یه لحظه دیگه مونده بود که بره زیر چرخای ماشین ما که سیاوش 
ترمز کرد ... نفس تو سینه هامون حبس شده بود .. محال بود با اون ضربه ای که
 بهش خورده بود زنده مونده باشه ... صدای جیغ دختر ما رو از بهت در اورد 
... سریع ازماشین پایین اومدم و به سمت پسر رفتم .. سرش غرق خون بود ... 
نبضشو گرفتم ..خیلی ضعیف میزد ...باید با احتیاط بلندش میکردیم .. </font><br /><font face="Tahoma">ماشینای
 پشت سر ما هم ایستادند .. دختر جیغ میکشید و لنگ لنگون به سمت ما میاومد 
.. یکی داد میزد شماره ماشینو بردارین ..اما دیر شده بود .. اون ماشین به 
سرعت فرار کرده بود .</font><br /><font face="Tahoma">خواستم پسر و بلند کنم اما زورم نرسید .. سیاوش و چند تا مرد دیگه اومدن کمکم کردند در عقب و باز کردیم به مانی گفتم بپر جلو ...</font><br /><font face="Tahoma">نشستم عقب و سر پسرو گرقتم تو بغل .. دختر هم کنار مانی در حالی که گریه میکرد نشست ..سیاوش به سرعت به سمت بیمارستان بین راه رفت ..</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش خیلی عصبانی بود رو به دختر گفت: اخه این چه کار مسخره ای بود.. کدوم ادم عاقل وسط این جاده شلوغ میدوه؟</font><br /><font face="Tahoma">دختر
 فقط زار میزدو میگفت تو رو خدا داداشمو نجات بدین .. تو رو خدا .. شایان 
غلط کردم ..شایان عزیزم تو رو خدا زنده بمون ... همش تقصیر من بود ... با 
دیدن این وضع واسه اروم کردن دختر گفتم :اروم باش دختر خانم . داداشت زنده 
میمونه ..نگران نباش .. نبضشومن گرفتم میزنه ..اون جعبه رو بدین تا خون 
صورتشو پاک کنم ...</font><br /><font face="Tahoma">دختر همچنان ناله میکرد و از خدا میخواست برادرش زنده بمونه ...</font><br /><font face="Tahoma">با دستمال خونای صورت پسرو تمیز کردم از کنار موهای خرمایی رنگش به ارومی خون گرم پایین میومد . چند تا دستمال گذاشتم روش .. </font><br /><font face="Tahoma">همونطور
 که داشتم صورتشو پاک میکردم پسر ناله ای کرد و چشمای خمار سبز رنگشو به 
سختی به روم باز کرد و گقت : اه اه سرم ... فرنوش ... فرنوش کجاست؟ اه .. 
من کجام ... </font><br /><font face="Tahoma">با شنیدن صداش دختر بین گریه 
خندیدوبه سمت عقب خم شد و دستای شایان و گرفت و گفت: من اینجام داداشی 
..قربونت برم .. حالت خوبه ؟ الان میرسیم بیمارستان ..</font><br /><font face="Tahoma">شایان سعی کرد بلند شه من زیر کمرشو گرفتم کمی بلندش کردمو گفتم : مواضب باش شاید جایییت شکسته باشه ...</font><br /><font face="Tahoma">شایان در حالی که به سختی خودشو تو بغل من جابجا میکرد گفت: نه مطمئنم جاییم نشکسته اما حسابی کوفته شدم ...</font><br /><font face="Tahoma">این بار سیاوش گفت: با اون پروازی که تو هواداشتی محاله استخونات سالم مونده باشه... </font><br /><font face="Tahoma">شایان
 در حالی که لبخند محوی رو لبش بود گفت : اره واقعا معجزست .. خدا بهم رحم 
کرد .. اما میدونم جاییم نشکسته جز سرم .. ببخشید که شما رو هم تو زحمت 
انداختیم ..</font> 

<p>فرنوشم که دیگه خیالش راحت شده بود با نگاهی از سر قدر دانی گفت: واقعا ازتون ممنونیم .نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم ...<br /><font face="Tahoma">سیاوش
 گفت: تشکر لازم نیست اما از این به بعد خواهشان دیگه وسط جاده ندویید.. 
اخه هم خودتونو اش و لاش میکنید هم بقیه رو بد بخت .. اگه من به موقع ترمز 
نکرده بودم که الان این اقا شایانتون رفته بود اون دنیاووو</font><br /><br /><font face="Tahoma">یهو فرنوش با حالت قهر گفت: ااا وا خدا نکنه .. زبونتونو گاز بگیرید ...حالا که به خیر گذشت ..</font><br /><font face="Tahoma">شایان
 که انگار یکم رو به راه تر شده بود گفت : ایشون درست میگن فرنوش جان اگه 
شما منو وس وسه نمی کردی که بریم اونسمت جاده یه بار دیگه دریا رو ببینیم 
این اتفاق نمیافتاد ...</font><br /><font face="Tahoma">دیدم که فرنوش دوباره بغض کرده اماده گریه کردنه که من گفتم: فرنوش جان که کناهی نداره ..</font><br /><font face="Tahoma">با این حرفم برگشت و لبخند تشکر امیزی زد.</font><br /><font face="Tahoma">که
 گفتم : اما تقصیر اون کفشای پاشنه بلند بود که واسه دوییدن ساخته نشدند 
... وگرنه شما راحت از جاده رد شده بودین .. این با همگی از یافه دمق فرنوش
 زدند زیر خنده که فرنوش گفت : اره همش تقصیر منه حالا خوب شد ...</font><br /><font face="Tahoma">شایان دلجویانه دستی به سر خواهرش کشید و گفت: ناراحت نشو فرنوشکم داریم کمی شوخی میکنیم ..</font><br /><font face="Tahoma">به
 بیمارستان رسیده بودیم .. با کمک فرنوش شایانو بردیم داخل واسه معینه .. 
که همونطور که خودش تشخیص داده بود صدمه جدی ندیده بود اما واسه احتیاط از 
سرشو دنده هاش عکس گرفتن ...</font><br /><font face="Tahoma">واقعا معجزه بود من که با دیدنش گفتم حتما ضربه مغزی شده ..</font><br /><font face="Tahoma">اما خدا خیلی بزرگه ...</font><br /><font face="Tahoma">از
 اونا خداحافظی کردیم بریم که شایان کارتشو بیرون اورد و یه چیزی پشتش نوشت
 و داد دست سیاوش و ازش خواست که تو این هفته حتما به اونا یه سری بزنیم 
...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش با دیدن ادرس گفت : ااا این که 
کنار ویلای ماست .. پس شما همسایه جدید هستین نه؟ اقای معتمد گفت که ویلاشو
 فروخته .. چه حسن تصادفی ..</font><br /><font face="Tahoma">شایانم خوشحال گفت: چه جالب اینا همش تقدیره میبینی فرنوش جان .. </font><br /><font face="Tahoma">ادمتو کار این دنیا میمونه ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش گفت خوب پس بهتره که با هم بریم مسیرمون که یکیه ... </font><br /><font face="Tahoma">فرنوش خجالت زده گفت: مزاحمتون نمیشیم دیگه .. خودمون میریم .. شما باید دیگه خسته باشین ...</font><br /><font face="Tahoma">اینو وقتی به قیافه خواب الود مانی نگاه میکرد گفت.</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش باز گفت: این چه حرفیه .. میریم ماشینتونو برمیداریم و میریم سمت ویلا...</font><br /><font face="Tahoma">برگشتیم همونجایی که شایان تصادف کرده بود .. با دیدن ماشین سفید کمریشون فهمیدم که اونا هم ثروتمندند .. </font><br /><font face="Tahoma">توی راه شایان تعریف کرد که با فرنوش دوقلو هستند . البته غیر همسان </font><br /><font face="Tahoma">چون
 شایان چشمای سبز و موهای خرمایی و پوستی خوشرنگ و برنز داشت اما فرنوش 
موهاش و چشماش هر دو مشکی با پوست سفید مرمری بود.ولی هر دو قد بلند و خوش 
هیکل بودند . تو اون جمع فقط من کوتاهتر به نظر میرسیدم ...</font><br /><font face="Tahoma">شایان پزشک بود و فرنوش مهندس معماری با پدر و مادرشون واسه تعطیلات اومده بودند ویلای شمالشون که به تازگی خریده بودند .. </font><br /><font face="Tahoma">فرنوش و شایان باهم رفته بودند اطراف یه گشتی بزنند که اون اتفاق افتاد ...و باعث اشنایی ما شد ..</font><br /><font face="Tahoma">رسیدیم
 به ویلا که فرنوش گفت: امشب باید حتما بیاید ویلای ما با پدر و مادرم اشنا
 شید که سیاوش گفت: بهتره بزار واسه فردا اخه تازه از راه رسیدیمو خسته ایم
 مانی هم خوابش برده ... </font><br /><br /><font face="Tahoma">با شایان و فرنوش خداحافظی کردیمو رفتیم توو یلا...</font><br /><font face="Tahoma">مانی تو بغلم بود با راهنمایی سیاوش بردمش تو اتاقی و خوابوندمش .. </font><br /><font face="Tahoma">معلوم بود از قبل سرایدار اونجا رو مرتب کرده اخه همه جا تمیز و مرتب بود .</font><br /><font face="Tahoma">از
 پنجره اتاق مانی به بیرون نگاه کردم .. عجب منظره ای تقریبا مثل منظره ای 
بود که رو دیوار اتاق مانی کشیده بودم .. اما این بار مهتاب به جای خورشید 
خانم نور افشانی میکرد .. دلم بد جوری گرفت ..</font><br /><font face="Tahoma">نمیدونم از کم محلی حای سیاوش بود یا از بی کسیم که دلم خواست گریه کنم ...</font><br /><font face="Tahoma">بدون اینکه سیاوش بفهمه گیتار مانی رو برداشتمو از ویلا زدم بیرون ...</font><br /><font face="Tahoma">یکم که رفتم جای دنجی بین دوتا صخره پیدا کردم .. </font><br /><font face="Tahoma">صدای امواج که اروم به صخره ها میخورد مثل لالایی گوشامو نوازش میداد .. </font><br /><font face="Tahoma">کفشامو بیرون اوردموپاهامو زدم به دریا ... از خنکیش بدنم لرزید ... اومد بیرون و رو شنای نرم ساحل نشستم ... </font><br /><font face="Tahoma">چقدر دلم گرفته بود ... از یه طرف عموم حتی سراغی ازم نگرفته بود از یه طرفم رفتار سیاوش ....</font><br /><font face="Tahoma">گیتارو به اغوش گرفتم فقط اون بود که میتونست منو اروم کنه ...</font><br /><font face="Tahoma">سیماشو با همه غمو اندوهم به صدا در اوردم و خوندم :</font><br /><br /><br /><font color="#000000"><font face="Tahoma">کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را </font><br /><font face="Tahoma">کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!</font><br /><font face="Tahoma">و من مانند شمع می سوزم و هیچی دگر از من نمی ماند!!!</font><br /><font face="Tahoma">ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!</font><br /><font face="Tahoma">درون کلبه ی خاموش خویش اما </font><br /><font face="Tahoma">کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!</font><br /><font face="Tahoma">و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم </font><br /><font face="Tahoma">درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!</font><br /><font face="Tahoma">کسی حال من تنها نمی پرسد</font><br /><font face="Tahoma">ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!</font><br /><font face="Tahoma">که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او </font><br /><font face="Tahoma">ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!</font></font><br /><font face="Tahoma">تو حال خودم بودم که صدایی گفت: چه غمگین میخونی نیما ....</font><br /><font face="Tahoma">دلت از کجا گرفته که اینطور سازتو به عزا نشوندی؟</font> </p>
<p>دستم رو قلبم بود یهو بی اختیار گفتم : وای ترسیدم ...<br /><font face="Tahoma">برگشتم دیدم شایان با گیتاری روی شونش کنارم ایستاده ..</font><br /><font face="Tahoma">با لبخندی روی لب گفت : ببخش ترسوندمت؟ </font><br /><font face="Tahoma">خودمو جمع و جور کردم و گفتم: نه </font><br /><font face="Tahoma">بی تعارف نشست کنارمو گفت: منم مثل تو بیخواب شدم اومدم بیرون با خودم خلوت کنم که دیدم صدای گیتار میاد... </font><br /><font face="Tahoma">دنبالشو گرفتم اومدم دیدم تویی...</font><br /><font face="Tahoma">جالبه که اینقدر قشنگ گیتار میزنی و میخونی ... چون اکثر دخترا توانایی اینوندارن که همزمان این دوکارو با هم انجام بدن...</font><br /><font face="Tahoma">با این حرفش دهنم باز موند ...اخه از کجا فهمیده بود من دخترم ؟</font><br /><font face="Tahoma">خودمو زدم به اون راه و گفتم: چی میگی شایان حالت خوبه ؟</font><br /><font face="Tahoma">دختر کجا بود ؟ منظورت چیه؟</font><br /><font face="Tahoma">با چشمای سبزش که حتی تو اون تاریکی هم برق میزد نگام کرد و گفت: یعنی میخوای بگی من اشتباه کردم ؟</font><br /><font face="Tahoma">_معلومه که اشتباه کردی... درسته ظاهرم غلط اندازه اما من یه پسرم ...</font><br /><font face="Tahoma">یهو خواست دستشو بزاره رو سینه هام که با دستم روشونو پوشوندم ...</font><br /><font face="Tahoma">با لبخندی گفت: پس ینا چیه؟ فکر نکنم پسرا از این چیزا داشته باشن ...</font><br /><font face="Tahoma">کلافه شده بودم نمیدونستم چی بهش بگم...</font><br /><font face="Tahoma">_تو .. از کجا فهمیدی؟ </font><br /><font face="Tahoma">_وقتی منو تو بغل گرقته بودی و داشتی خون صورتمو پاک میکردی دستام خورد بهش و فهمیدم ...</font><br /><font face="Tahoma">_اما اخه؟</font><br /><font face="Tahoma">_اره
 اونا رو خیلی سفت و محکم بستی اما یادت باشه من یه پزشکم حتی اگه دستم به 
اونجا نمیخورد از رو قیافه ورفتارت متوجه میشدم که دختری... اما اخه چرا 
داری وانمود میکنی پسری؟ </font><br /><font face="Tahoma">_من....من مجبورم.. </font><br /><font face="Tahoma">_چرا ؟ خواهش میکنم بگو ...قول میدم به کسی نگم ...بهم اعتماد کن ...</font><br /><font face="Tahoma">تو چشاش نگاه کردم دلم میخواست با یکی درد دل کنم دیگه داشتم میترکیدم دلمو به دریا زدمو گفتم:</font><br /><font face="Tahoma">_
 من دنبال کار میگشتم .. اونجایی که میخواستم برم فقط مردا رو استخدام 
میکردن چون صاحب اونجا که سیاوش باشه از زنا متنفره...واسه همین منم از سر 
احتیاج خودمو اینطوری کردم تا بتونم پرستار مانی بشم ... حالام چون به مانی
 وابسته شدم نمیتونم از اونجا بیام بیرون ...</font><br /><font face="Tahoma">شایان با قیافه متفکر منو نگاه میکرد </font><br /><font face="Tahoma">_باورم نمیشه که سیاوش نفهمیده باشه تو دختری... اخه مگه میشه صورت تو به این ظریفی ... قد و هیکلتم به پسرا نمیخوره اخه...</font><br /><font face="Tahoma">_اما اون فکر میکنه من پسرم چون شناسناممو دیده وطوری نقش بازی کردم که شک نکنه ...</font><br /><font face="Tahoma">_جالبه اگه اینطوره باید بازیگر ماهری باشی ...</font><br /><font face="Tahoma">_نه اینطورام نیست اگه بود تو هم فریب میخوردی..</font><br /><font face="Tahoma">خندیدو
 گفت شاید بخاطر اینه که من با دخترا زیاد سرو کار دارم واسه همین سریع 
فهمیدم .. حالام نگران نباش اگه اینطور راحتی واسه منم یه پسر میمونی .. </font><br /><font face="Tahoma">با
 خوشحالی ازش تشکر کردم خواستم بلند شم برم که گفت: کجا ؟ من تازه یه رفیق 
گیر اوردم که میتونه همپای گیتار زدنم بشه ... میخوای بزاری بری...بشین تا 
چند تا اهنگ با هم نزنیم نمیزارم بری...</font><br /><font face="Tahoma">با اصرار اون نشستم و تا نزدیکای صبح با هم گیتار زدیمو خوندیم ..</font><br /><font face="Tahoma">الحق که واسه خودش استادی بود اونقدر قشنگ میخوند که منو برد به عالم دیگه ای ... </font><br /><font face="Tahoma">دیگه از غم و غصه و دلتنگی خبری نبود مخصوصا وقتی که اهنگ قریه </font><br /><font face="Tahoma">&quot;تو این زمونه عشق نمیمونه &quot;رو خوند. با ادا و عشوه هایی که میومد از خنده مرده بودم ...</font><br /><font face="Tahoma">تو همین حین صدای عصبانی سیاوش خندمو قطع کرد </font><br /><font face="Tahoma">_خوب خلوت کردین و عشق و حال میکنین ... داشتیم اقا شایان ..تنها تنها ؟؟</font><br /><font face="Tahoma">شایان
 کمی خودشو جمع و جورکرد و گفت: شرمنده سیاوش جان راستش اقا نیما میخواست 
برگرده ویلا من نذاشتم .. بعدم فکر کردیم شما خوابین وگرنه صدااتون میکردیم
 </font><br /><font face="Tahoma">سیاوش گفت: مگه شما میذارین ادم بخوابه ؟ صدای سازتون چند تا ویلا اون طرف ترم میره ...</font><br /><font face="Tahoma">شایان باز عذر خواهی کرد و گفت: همش تقصیر منه ببخشید </font><br /><font face="Tahoma">اخه تازه یه همپای گیتار پیدا کردم خواستم بعد از مدتها هم نوازی انجام بدم ...</font> </p>
<p>نمیدونم چرا سیاوش این جوری شده بود .. بد خلق رو کرد به شایان و گفت 
خوب اگه اجازه بدیدن پرستار بچمو ببرم اخه مانی بد خواب شده دنبالش میگرده 
...<br /><font face="Tahoma">شایان از جا بلند شدو با سیاوش دست داد و گفت: خواهش میکنم اجازه ما هم دست شماست ... شب تون خوش...</font><br /><font face="Tahoma">همونطور که پشت کرده بود برهبا کنایه گفت : سحر شما هم بخیر ...</font><br /><font face="Tahoma">سریع گیتارو برداشتمو با یه نگاه از شایان خداحافظی کردمو پشت سر سیاوش رفتم سمت ویلا ...</font><br /><font face="Tahoma">وارد ویلا که شدیم خواستم برم تو اتاق مانی که سیاوش گفت: کجا؟</font><br /><font face="Tahoma">با تعجب نگاش کردم وگفتم: مگه نگفتی مانی...</font><br /><font face="Tahoma">نذاشت حرفمو کامل کنم گفت : خواستم از شر این پسره راحت شم وگرنه مانی راحت خوابیده احتیاجی هم به تو نداره ...</font><br /><font face="Tahoma">از
 لحن حرفش بد جوری ناراحت شدم ..داشت به سمت اتاقش میرفت یشو از یشت گرفتمو
 برش گردوندم سمت خودم و گفتم: چرا همش داری تیکه بارم میکنی هان ؟ مگه من 
چی کار کردم اینجوری میکنی ؟ خستم کردی...</font><br /><font face="Tahoma">یقشو به زور از تو چنگم بیرون کشید و گفت : تو چته؟ یقمو چرا گرفتی ؟ بهت رو دادم پرو شدی؟ هان...</font><br /><font face="Tahoma">با
 داد گفتم: بخاطر اون بوسه لعنتیه اره بخاطر اونه که داری این جوری تحقیرم 
میکنی؟ خودت خواستی نقش بازی کنم ....فکر کردی کی هستی هان کی؟ درسته من 
فقیرم ..بدبختم ..محتاج توام ..اما واسه خودم شخصیت دارم غرور دارم ...تو 
حق نداری با من اینطوری رفتار کنی.</font><br /><font face="Tahoma">از خشم سر تا پام میلرزید و نفس نفس میزدم ..</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش اما فقط سکوت کرد بعدم بی هیچ حرفی راهی اتاقش شد .. داشتم دیوونه میشدم ...اخه چرا چرا....</font><br /><font face="Tahoma">دوباره
 از ویلا زدم بیرون ....دوییدم سمت ساحل ... خودمو زدم به دریا اونقدر داد 
زدم و رفتم جلو که بیرمق شدم دلم خواست خودمو خلاص کنم از این زندگی نکبتب 
از این همه بیکسی....</font><br /><font face="Tahoma">داشتم میرفت به عمقش 
چیزی نمونده بود اب شور دریا تا گردنم رسیده بود میخواستم جلوتر برم که 
دستی از پشت دور کمرم حلقه شد و منو به عقب کشوند ... </font><br /><font face="Tahoma">نه نمیخواستم دیگه زنده باشم اخه چقدر باید تحمل میکردم چقدر ... </font><br /><font face="Tahoma">اما
 اون دستا با قدرت منو به سمت عقب کشید...صدای دورگه شده سیاوش به گوشم 
خورد که گفت: مگه دیوونه شدی؟ بیا بیرون ..میخوای خودتو غرق کنی؟</font><br /><font face="Tahoma">با
 داد گفتم: اره میخوام خودمو خلاص کنم از این دنیای لعنتی متنفرم از پدر 
ومادرم که منو اوره این دنیا کردن بدم میاد ..از عموم که اونطور منو رها 
کرد حالم به هم میخوره ...از تو متنفرم که باعث شدی حس دوست داشتنو تجربه 
کنم ...ازت متنفرم سیاوش میفهمی متنفر.....ولم کم میخوام برم...همونطور که 
تقلا میکردم از دستش خلاص شم اون بی هیچ حرفی منو بلند کرد وانداخت رو شونه
 هاش و به سمت ساحل رفت ...</font><br /><font face="Tahoma">در ویلا و با یه حرکت باز کرد و منو برد تو اتاقش و انداختم روی تخت و رفت بیرون...اونقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد...</font><br /><font face="Tahoma">صبح
 با شنیدن صدا ی خنده شاد مانی از خواب بیدار شدم ..تمام تنم درد میکرد ...
 یه نگاه به خودم انداختم لباسام هنوزم نم داشت ... دشک روی تختم خیسه خیس 
بود ... گلوم به شدت درد گرفته بود ... با اون حالی که من خوابیدم اگه سرما
 نمیخوردم تعجب داشت ... </font><br /><font face="Tahoma">خواستم بلند شم که در اتاق باز شد خودمو زدم به خواب ...</font><br /><font face="Tahoma">از بوی عطرش فهمیدم سیاوشه .. اروم اومدسمت تخت یه چیزی گذاشت رو پاتختی ... بالای سرم ایستاده بود .</font><br /><font face="Tahoma">احساس
 کردم با دستش موهامو داره نوازش میکنه ...نشست کنارم ... با انگشتاش کشید 
رو گونه هام....اروم لبامو لمس کرد اما یهو عقب کشید و به سرعت از رو تخت 
بلند شد و رفت بیرون....</font><br /><font face="Tahoma">خدایا چرا این جوری
 میکرد ... اروم چشمامو باز کردم دیدم یه لیوان شیر داغ گذاشته کنار تخت 
...با درد بلند شدمو لیوان و برداشتم ...از داغی اون گرمای مطبوعی تو بدنم 
پخش شد ...</font><br /><font face="Tahoma">دیگه صدای خنده مانی نمیومد معلوم بود رفته بیرون ویلا بازی کنه...</font><br /><font face="Tahoma">از اتاق رفتم بیرون از تو ساکم که تو اتاق مانی بود لباسامو برداشتمو رفتم سمت حمام تا یه دوش اب گرم بگیرم بلکه کمی سر حال بیام ...</font><br /><font face="Tahoma">بانداز سینه امو باز کردم دلم براشون سوخت چقدر باید زیر این بانداژ له و لوره میشدن اخه ...</font><br /><font face="Tahoma">وان حموم پر از اب گرمکردموتن خستمو سپردم بهش ... </font><br /><font face="Tahoma">کمی اروم شدم ..اما هنوزم تو فکر رفتار عجیب سیاوش بودم .. </font><br /><font face="Tahoma">باید نسبت بهش بیخیال میشدم .. نیاید دوباره از کوره در میرفتم .. اگه گناه کاری اون وسط بود من بودم نه اون ....</font> </p>
<p>از وان اومد بیرون لباسامو پوشیدم و شدم همون نیمای گذشته ...از ویلا 
خارج شدم که دیدم مانی با سیاوش و فرنوش و شایان داره وسطی بازی میکنه ...<br /><font face="Tahoma">با خنده دوییدم سمتشونو گفتم :ای بی معرفتا تنها تنها ... منم بازی ..</font><br /><font face="Tahoma">مانی شوق زده دویید سمت منو گفت :جونمی نیمایی هم اومد ...نیمایی یار ماست ...</font><br /><font face="Tahoma">فرنوش گفت اا قبول نیست شما سه تایین ...</font><br /><font face="Tahoma">صدای بچه گونه ای گفت: منم بازی خاله جون </font><br /><font face="Tahoma">به سمت صدا برگشتمو دیدم یه دختر مو فرفری خوشمزه همسنای مانی همراه زن ومرد تقریبا پنجاه ساله به سمتمون میومدن .. </font><br /><font face="Tahoma">شایان گفت: به افتخار مامان و بابای گلم یه کف مرتب ...</font><br /><font face="Tahoma">همگی دست زدیمو به اونا سلام کردیم .. </font><br /><font face="Tahoma">شایان کپی مادرش بود وفرنوش مثل باباش ... خوب که به ما نزدیک شدند باهامون دست دادند ...</font><br /><font face="Tahoma">مادر شایان گفت : واقعا نمیدونیم با چه زبونی ازتون تشکر کنیم ....ممنونیم که به بچه هامون کمک کردید ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش در حالی که هنوز دستای پدر شایان تو دستش بود گفت: اختیار دارید خانوم کاری نکردیم وظیفه بود ...</font><br /><font face="Tahoma">پدر شایان گفت پس افتخار بدید ناهار در خدمتتون باشیم قراره من از اون جوجه کبابای معروفم درست کنم .. همراه ماهی قزل الا...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش با خنده دست اونو فشرد و گفت زحمت نمیدیم...</font><br /><font face="Tahoma">که این بار مادر شایان گفت: اختیار دارید شما رحمتید ...خوب تا شما بازی میکنید منو شهرام بیریم غذا رو اماده کنیم ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش سری خم کرد و گفت : پس شامم دعوت من وگرنه قبول نمیکنم ...</font><br /><font face="Tahoma">پدر شایان با خنده دستشو اورد بالا و گفت :ما تسلیم حالا چرا میزنی...</font><br /><font face="Tahoma">همگی از کار شهرام خان خندیدم ...اونا رفتند و دختر موفرفری موند پیش ما ...</font><br /><font face="Tahoma">مانی
 داشت ازش میپرسید اسمت چیه که فرنوش صداشو صاف کرد و گفت: این موفرفری 
خوشکلو که میبینید بهارک شیطونک خالشه .... هفت سالشه ....اومده یه چند 
روزی پیش ما بمونه ... </font><br /><font face="Tahoma">دستامو با شوق زدم بهمو گفتم خوب جمعمون جمع شد بیاین بریم وسطی که دلم واسش لک زده ...</font><br /><font face="Tahoma">دوتا گروه شدیم شایان منو و بهارک و انتخاب کرد سیاوشم فرنوشو مانی رو ...</font><br /><font face="Tahoma">قرار شد فرنوش و سیاوش توپ بندازن و ما وسط باشیم .. تو اون هوای افتابی کنار دریا رو ماسه های داغ واقعا این بازی می چسبید ...</font><br /><font face="Tahoma">فرنوش با بدجنسی توپ و محکم زد زد به کمر شایان و اون رفت بیرون بهارکم که همون اول باخت .. حالا من مونده بودم....</font><br /><font face="Tahoma">باید پنج تا ضربه رو رد میکردم تا دوباره یارام بیان وسط...</font><br /><font face="Tahoma">هر
 دوشون سریع و محکم توی و پرت میکردند .. چهارتارو راحت رد کردم اما اخریشو
 فرنوش اونقدر محکم و سریع پرت کرد تو صورتم که دماغم پر خون شد ... یه 
لحظه منگ رو ماسه ها افتادم که شایان سریع دویید سمتمو دستشو گذاشت بالای 
بینیم .. ورو به فرنوش که از ترس دستشو رو دهنش گذاشته بود داد زد برو یخ 
بیار ...</font><br /><font face="Tahoma">مانی و بهارک بالا سرم نگران نگام 
میکردن ..مانی هی میگفت : نیمایی دماغت داره خون میاد ...وایی نیمایی .... 
بابایی نیمایی خونی شده ..</font><br /><font face="Tahoma">قبل ازاینکه فرنوش برسه سیاوش با یه بطری اب اوومد بالا سرم...</font><br /><font face="Tahoma">بین
 ابروهاش گره سختی افتاده بود با کمک شایان منونیم خیز کرد ... اب بطری رو 
ریخت به سرمو و همزمان خونای بینیمو با دستاش پاک کرد و گفت :همیشه میخوای 
قهرمان بازی در بیاری .. اخه کی توپ و با صورتش میگره هان؟</font><br /><font face="Tahoma">از حرفش لجم گرفت بی اختیار رو به شایان گفتم : میشه یه دستمال از توجیب شلوارم بیرون بیاری ...</font><br /><font face="Tahoma">شایان با نگاهی به سیاوش گفت: البته ...و دست کرد تو جیب شلوارم دستمالمو بیرون اورد...</font><br /><font face="Tahoma">دیدیم
 که چشمای سیاوش از خشم برقی زد... بطری روکه ابش تموم شده بود به سمت دریا
 پرت کرد و با خشم سرمو گرفت و به عقب کشید .و گفت :سرتو بگیر بالا خونش 
بند بیاد ....و دستمال و از دست شایان گرفت و محکم باهاش بینیمو فشار داد 
... </font><br /><font face="Tahoma">شایان اومد حرفی بزنه اما با دیدن قیافه سیاوش حرفشو خورد و به سمت فرنوش که یخ به دست به سمتمون میومد رفت ... </font><br /><font face="Tahoma">سیاوش کیسه یخ رو از فرنوش گرفت و با تشکری اونا رو گذاشت رو پیشونی من و گفت بگیرش ...</font><br /><font face="Tahoma">فرنوش ناراحت گفت: شرمنده اقا نیما فکر میکردم مثل قبل جاخالی میدید اما...</font><br /><font face="Tahoma">با لبخندی گفتم: شما اونقدر ماشالله تند و فرز زدید که من نفهمیدم چی شد ...</font><br /><font face="Tahoma">این با سیاوش گفت : خودتوناراحت نکن فرنوش جون بازی اشکنک داره سر شکستنک داره ... </font><br /><font face="Tahoma">با این که حس بدی با حرف سیاوش بهم دست داد اما واسه اروم شدن فرنوش گفتم : اره دیگه بیخیال فدای سرتون ...</font><br /><font face="Tahoma">فوقش اگه شکسته باشه با یه عمل زیبایی از روز اولشم قشگ ترش میکنیم .. با این حرفم همشون خندیدند ... </font><br /><font face="Tahoma">کم کم خون بینیم بند اومد و ما دوباره مشغول بازی شدیم که </font><br /><font face="Tahoma">تو همین موقع شهرام خان اومد و مارو صدا زد..</font><br /><font face="Tahoma">_بچه ها بیاید که جوجه ها و ماهی ها دارن صداتون میکنن...</font><br /><font face="Tahoma">به
 سمت ویلای سر سبز اونا رفتیم... تو حیاط پر گل ویلا میز غذا چیده شده بود 
مشخص بود که مادر شایان از اون زنای هنرمنده .. همه چیزو باسلیقه چیده بود 
گلدونی هم ازگلای باغ پر کرده سر میز گذاشته بود ...</font><br /><font face="Tahoma">غذا تو محیط خیلی شاد صرف شد و قرار شد بعد از ناهار بریم قایق سواری ..</font> </p>
<div class="smallfont">ساعت سه بود که به سمت اسکله رفتیم .همه جا پر بود از تبلیغ کنسرت گروه موسیقی محلی که تو قایق بزرگی وسط دریا برگزار میشد...<br /><font face="Tahoma">با هر بدبختی بود سیاوش از بین جمعیت رد شد و رفت بلیط کنسرتو خرید ... </font><br /><font face="Tahoma">وای موقع سوار شدن خنده دار بود دختر و پسر به هم تنه میزدند .. فحش میدادند جیغ میکشیدند یه اوضاعی بود ...</font><br /><font face="Tahoma">اینبارم سیاوش و شایان زدن تو صف و سوار قایق شدند .. </font><br /><font face="Tahoma">منو فرنوش مانی و بهارک و بلند کردیمو دادیم به به اونا .. مادر شایانم با زور شهرام خان وارد شد...</font><br /><font face="Tahoma">مونده
 بود من و فرنوش که بین جمعیت داشتیم له میشدیم ...شایان از بالای قایق 
صدامون زد و گفت شما هم بیاین تا منوسیاوش بکشیمتون بالا ... فرنوش سرخوش 
دستشو داد به شایان و سیاوش اونا هم با همه قدرت کشیدنش بالا ... حالانوبت 
من بود اما اینبار سیاوش چیزی به شایان گفت که اون رفت عقب ...من موندم و 
سیاوش وقتی دستامو تو دستش گرفت یه حال عجیبی شدم شرمی همه وجودموگرفت ... 
خیلی راحت منو کشید بالا لحظه اخر اومد دستشو بزاره زیر بغلمو کامل منو 
بکشه داخل قایق که اگه این کارو میکرد قشنگ سینه هام میومد تو دستش یهو 
خودمو کشیدم عقب که نزدیک بود پرت بشم پایین که سیاوش این بار دست انداخت 
دور کمرمومنو کشید سمت خودش که هردو باهم پهن شدیم کف قایق از این صحنه همه
 زدند زیر خنده ...</font><br /><font face="Tahoma">خلاصه رو صندلیا وسط 
قایق نشستیم هنوز کلی ادم پایین وایساده بودند و داد میزدند که ما هم 
میخوایم سوار شیم ... اما دیگه ظرفیت تکمیل بود و مجبور بودند تا سانس بعد 
صبر کنند ...</font><br /><font face="Tahoma">تا کمی ازاسکله فاصله گرفتیم نوای تند موسیقی بندری همه رو شاد کرد ...</font><br /><font face="Tahoma">خواننده
 که مرد قد کوتاه و کچلی بود از همه خواست همراه با موسیقی دست بزنندو شادی
 کنند ... درست مثل یه عروسی بود شهرام خان که قر تو کمرش خشک شده بود بعد 
از چند دقیقه وایساد وسط ما و شروع کرد بندری رقصیدن .فریده خانمم مادر 
شایان عین بندریا کل میکشید و سرخوش واسه شوهرش دست میزد ...</font><br /><font face="Tahoma">شایان
 وفرنوشم به پدرشون ملحق شدند ... خواننده از دیدن اونا حسابی شارژ شده بود
 و با حال تر میخوند ... مانی و بهارکم بامزه خودشونو اون وسط تکون میدادند
 من که دیگه از خنده غش کرده بودم که فرنوش اومد دستمو گرفت و گفت یالا تو 
هم بیا یه تکونی به خودت بده ... </font><br /><font face="Tahoma">شایانم از
 اون طرف سیاوشو میکشید وای اونجا شده بود سن رقص هر کی یه گوشه ای با 
خانوادش میرقصید ... از بس فرنوش منوکشید بالاخره بلند شدم ...یدفعه اهنگ 
کردی شد شهرام خان دست فریده خانمو گرفت اونم دست شایان .. شایانم دست 
.فرنوشم..اونم دست منوسیاوشم طرف دیگه من ومانی و بهارکم دوتایی بهم چسبیدن
 همه با هم شروع کردیم به کردی رقصیدن .. وای که چه حالی بهمون داد مدتها 
بود که همچین رقصی نکرده بودم ...چه خوشبخت به نظر میومدیم .. یه لحظه به 
شایان و فرنوش حسودیم شد که همچین پدر و مادر شادی داشتند...</font><br /><font face="Tahoma">قایق که به اسکله نزدیک شد خواننده از حضار کلی تشکر کرد وخواست که دیگه حفظ ابرو کنیمو بشینیم تا حراست اونجا بهشون گیر نده ...</font><br /><font face="Tahoma">از بس که رقصیده بودیم دیگه جون تو پاهامون نبود .. با خیال راحت رو صندلیامون نشستیم تا همه پیاده بشن بعد ما بریم پایین ... </font><br /><font face="Tahoma">خیلی بهمون خوش گذشت .. اصلا فکر نمیکردم شهرام خان و فریده خانم اینقدر دل به نشاط باشن ...</font><br /><font face="Tahoma">شبم سیاوش رفت گوشت کبابی گرفت و کنار ساحل بند و بساط کباب پهن کردیم ...</font><br /><font face="Tahoma">شهرام خان یه شیشه شراب چند ساله که خودش انداخته بود اورد سر فره وگفت: با این کباب این شراب خوردن داره بخورید گارای وجودتون...</font><br /><font face="Tahoma">همشون یکی دو پیکی زدند اما من فقط کباب خوردم که شهرام خان گفت:نیما جان قابل نمیدونی که نمیخوری؟</font><br /><font face="Tahoma">گفتم : شرمنده... قصد جسارت نداشتم... امامن نمیخورم ... اهلش نیستم ...</font><br /><font face="Tahoma">فرنوش با تعجب گفت: وا یعنی تا حالا لب به شراب و عرق نزدی؟</font><br /><font face="Tahoma">سرمو انداختم پایین و گفتم : اگهراستشو بخواید نه .. علاقه ای ندارم ..</font><br /><font face="Tahoma">فرنوش
 یکی ریخت وگفت:اینو باید از دست من بخوری اقانیما که خوردن داره 
..باباجونم یه شرابایی میندازه که نگو نپرس اقا داداش پزشکم روش نظارت داره
 ...</font><br /><font face="Tahoma">نتونستم دستشو رد کنم اونقدر التماس کرد که شایان گفت : حالا یکم بخور ببین چی هست خوشت اومد ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش گفت : عادت نداره یهو حالش بد میشه ولش کنین بچه ها ..</font><br /><font face="Tahoma">نمیدونم
 چرا با این حرف سیاوش یهو دلم خواست بخورم استکانو از فرنوش گرفتمو گفتم 
میخورم سلامتی همتون و یه نفس دادم بالا ...وای که چه تلخ بود عین زهر مار 
....</font><br /><font face="Tahoma">چطور این زهر ماری رو اینا میخوردن وکلی عشق میکردن؟تمام گلوم داشت میسوخت همشون با این حرکت من یکی یه پیک دادند بالا ..</font><br /><font face="Tahoma">دوباره یکی واسه من پر کردند ...</font><br /><font face="Tahoma">چند دقیقه ای گذشت یه حال عجیبی بودم بیخودی خندم میگرفت ...</font><br /><font face="Tahoma">سرم گیج میرفت تو حال خودم نبودم ...</font><br /><font face="Tahoma">انگار
 بین زمین واسمون بودم ... شایان داشت واسمون گیتار میزد ... بقیه که از 
اونطرف اتیش داشت با چشمای خمار خوش حالتش منو نگاه میکرد ...</font><br /><font face="Tahoma">چه
 رنگی داشت این چشما تو نور قرمز نارنجی اتیش عسلی شده بود ...گونه های 
برجسته اش از حرارت برنز شده بود اخکه دلم میخواست دستمو بکنم تو اون موهای
 لختش .....</font><br /><font face="Tahoma">نمیدونم چی شد یهمو دلم اشوب شد حس کردم هر چی تو معدمه به سرعت داره از دهنم میریزه بیرون ...</font><br /><font face="Tahoma">از جا بلند شدمو به سرعت دوییدم سمت دریا ...هرچی خورده بودم بالا اوردم ...</font><br /><font face="Tahoma">چشام
 هیچ جا رو نمیدید فقط صدای دورگه شده سیاوش بود که میگفت : حقته...تا تو 
باشی لج بازی نکنی ...اخه تو که تا حالا نخورده بودی چرا زیاده روی کردی..؟</font><br /><font face="Tahoma">و محکم با دستای مردونش بین دو کتفم میزد....</font><br /><font face="Tahoma">چشام
 باز نمیشد به زور از جام بلند شدم اما همه چیزو دوتایی میدیدم...بین زمین 
واسمون معلق بودم ..صدای سیاوشو که از بقیه خدا حافظی میکرد و میشنیدم ... 
مانی متعجب اومد کنارمو دستمو گرفت و گفت: نیمایی چی شده حالت بده؟</font><br /><font face="Tahoma">با
 بدبختی حواسمو جمع کردم و گفتم مانی امشب رو کمکت حساب میکنم ..منو ببر تو
 اتاقت و نزار بابا تیهو لباسمو در بیاره خودت این کارو کن ..نذار بابات 
بفهمه .......</font><br /><font face="Tahoma">چند قدمی تلو تلو خوردم که مانی با دستای کوچیکش منونگه داشت ...</font><br /><font face="Tahoma">یهو احساس کردم از زمین کنده شدم... اره سیاوش خودم بود که منوانداخته بود رو کولشو داشت میبرد ...</font><br /><font face="Tahoma">چشمام دیگه بسته شد و چیزی نفهمیدم .... 
<div class="CenterPost2">نور خورشید رو صورتم میتابید با سختی چشمامو باز کردم درد بدی تو سرم پیچید ...<br /><font face="Tahoma">_کجا بودم ...چی به سرم اومده بود؟ .. لباسام عوض شده بود ...</font><br /><font face="Tahoma">یادم افتاد به دیشب ......اخ که دستم پیش سیاوش روشده بود ... از جا به سرعت بلند شدم اطراف و نگاه کردم ..</font><br /><font face="Tahoma">دیدم مانی اروم گوشه ای دیگه تخت خوابیده ... اروم صداش زدم </font><br /><font face="Tahoma">_مانی ..مانی ... بلند شو ... کارت دارم ..مانی...</font><br /><font face="Tahoma">چشاشو مالیدو بیدار شد و گفت:</font><br /><font face="Tahoma">_نیمایی حالت خوب شد؟</font><br /><font face="Tahoma">_ دیشب چی شد مانی؟ ... کی لباسمو عوض کرد ؟ بابات فهمید نه؟بد بخت شدم...</font><br /><font face="Tahoma">_نه نیمایی جون منو دست کم گرفتی؟ </font><br /><font face="Tahoma">با این حرفش قلبم یه کمی اروم گرفت </font><br /><font face="Tahoma">_بگو چی شد دیشب..؟</font><br /><font face="Tahoma">_دیشب بابایی انداختت رو کولشو با هم اومدیم سمت ویلا .. وای حسابی خنده دار شده بودی ..میزدی تو سر بابام ..موهاشو میکشیدی...</font><br /><font face="Tahoma">شعر میخوندی ...اخرشم روش استفراق کردی که حال بابا سیاوشو به هم زدی انداختت وسط اتاق منو سریع رفت لباسشو عوض کنه </font><br /><font face="Tahoma">منم
 دوییدم در اتاق و قفل کردم .. بابا سیاوش که برگشت دید در قفله هر کاری 
کرد باز نکردم ..الکی بهش گفتم میخوای نیمایی رو بزنی که روت استفراق کرده 
.. منم در و باز نمیکنم ...</font><br /><font face="Tahoma">گفت میخواد فقط 
لباستو عوض کنه ..منم گفتم ساکش اینجاست خودم بلدم لباستو عوض کنم ... 
خلاصه هر چی بابا سیاوش اصرار کرد در و باز کنم نکردم... تا الانم چند بار 
اومده پشت در و رفته ...</font><br /><font face="Tahoma">با شیطونی زد زیر خنده محکم گرفتمش تو بغلمو لپای تپل وخوشمزشو بوسیدمو گفتم: قربون مانی باهوشم برم .. </font><br /><font face="Tahoma">صدای در اومد .. سیاوش بود ..</font><br /><font face="Tahoma">_مانی درو باز کن .. با نیما کار دارم ... نترس کتکش نمیزنم ..واسش شربت عسل اوردم .. درو باز کن..</font><br /><font face="Tahoma">خودمو مرتب کردمو در و به روش باز کردم ... </font><br /><font face="Tahoma">با شادی گفتم: سلام سیاوش خان صبح بخیر ..</font><br /><font face="Tahoma">وقتی منو سرحال دید با کنایه گفت: ظهر شما هم بخیرنیما خان ...سرحال شدی..دیشب که خوب رو من بالا اوردی ... </font><br /><font face="Tahoma">سرمو انداختم پایین و گفتم : ببخشید خوب دست خودم نبود ... </font><br /><font face="Tahoma">لیوان شربتو داد دست منو گفت اینو بخور ...</font><br /><font face="Tahoma">بعد اومد تو اتاق و گفت : ای مانی بلا حالا دیگه درو رو بابات میبندی هان ... و افتاد دنبال مانی که مثلا بگیره تنبیهش کنه ...</font><br /><font face="Tahoma">مانی هم جیغ کشون از زیر دستش در میرفت ...</font><br /><font face="Tahoma">پدر و پسر دور من میچرخیدند و جیغ و داد میکردند ..</font><br /><font face="Tahoma">بالا خره سیاوش مانی رو گرفت و انداخت رو تخت اونقدر قلقلکش داد که مانی به غلط کردن افتاد...</font><br /><font face="Tahoma">کمی که اروم شدند .. </font><br /><font face="Tahoma">سیاوش رو به من گفت : وسایلتون و جمع کنید باید برگردیم ..</font><br /><font face="Tahoma">مانی با اعتراض گفت: ااا بابا سیاوش هنوز چند روزم نشده .. تو رو خدا نریم...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش دستی به موهای بلوند پسرش کشید و گفت ..منم دلم میخواد بیشتر بمونیم اما مادر بزرگت اومده.... تو که میدونی این یعنی چی؟</font><br /><font face="Tahoma">مانی با چشمای گشاد شده گفت: وای بابایی حالا میخوای چیکار کنی؟ </font><br /><font face="Tahoma">اگه مادر بفهمه دق میکنه ... </font><br /><font face="Tahoma">_تو نگران نباش پسرم یه فکری میکنم .. قراره فقط یه هفته اینجا باشه ...</font><br /><font face="Tahoma">از حرفاشون سر در نیاوردم .. وقتی سیاوش رفت بیرون گفتم مانی جریان چیه؟</font><br /><font face="Tahoma">مانی
 که مثل ادم بزرگا تو فکر رفته بود گفت : نیمایی مادر بزرگم داره از هلند 
میاد ... اون نمیدونه مامان بهنازم مرده ... اگه بفهمه سکته قلبی رو زده ..
 اخه میگن خیلی مامانمودوست داشته ...</font><br /><font face="Tahoma">_یعنی این همه سال نفهمیده که مادرت مرده؟ مگه میشه؟نمیومده به شما سر بزنه؟ تلفن نمیزده؟</font><br /><font face="Tahoma">_نه...
 یه بار اومد ایران .. اما ما گفتیم مامانم همراه خانوادش رفته مسافرت خارج
 ... هر بارم تلفن میزد کیوان یکی از خدمتکارا صدای زنونه در میاورد و با 
هاش حرف میزد ... ... نمیدنیم این بارو چی کارش کنیم ..</font><br /><font face="Tahoma">یهو نگاه مانی موذی شد و اومد نزدیک من و یه چرخ دور من زد و دویید باباشو صدا زد ..</font><br /><font face="Tahoma">_بابا سیاوش.. بابا.. بیا که پیداش کردم ... </font><br /><font face="Tahoma">سیاوش در حالی که داشت به ما نزدیک میشد گفت:</font><br /><font face="Tahoma">_چیه مانی ؟ چیو پیدا کردی؟</font><br /><font face="Tahoma">مانی دست باباشو گرفت و کشید اورد کنار من و گفت : نیمایی میشه مامانم این جوری مادرم نمیفمه...</font><br /><font face="Tahoma">با این حرف مانی وحشت زده گفتم : چی میگی مانی من با این ریخت و قیافه بشم مامان تو ؟</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش
 یکتای ابروشو داده بود بالا و خیره نگام میکرد... عین همونموقع که ازم 
خواست نقش عشقشو بازی کنم ... یه چرخ دورم زد ... یهو با یه دستش فکمو 
گرفت... صورتمو این برو اونبر کرد و گفت: اره فکر خوبیه .. </font><br /><font face="Tahoma">ریش و سیبیل که نداری ...گونه هاتم برجسته است .. لباتم قلبه ایه .. </font><br /><font face="Tahoma">بنظرم خدا تو خلقت تو اشتباه کرده تو با این همه ظرافت باید دختر میشدی نه پسر نیما ...</font><br /><font face="Tahoma">با
 عصبانیت خودمو کشیدم عقب و گفتم :دوتاتون دیوونه شدین ..چطور میخواید یه 
پسر سبزه چشم عسلی رو به یه زن بلوند چشم ابی تبدیل کنید بعدش مادر بزرگت 
که خنگ نیست حتما میفهمه ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش با نگاه 
خیره ای گفت : مادرم بهنازو فقط شب عروسیم دید .. زیاد صورتشو یادش نیست ..
 فقط کافیه لنز ابی بزاری و یه کلاه گیس بلوند .. همین .. ابروهاتم که 
برداری احدی نمیفهمه که تو پسری باور کن ...</font><br /><font face="Tahoma">خواستم از در اتاق بیرون برم که سیاوش گفت :بازم میخوای اخراج شی؟</font><br /><font face="Tahoma">خواستم یه چیزی بگم که مانی دستامو گرفت واونقدر معصومانه نگام کرد که حرفم نیومد ...</font><br /><font face="Tahoma">با عصبانیت گفتم : اره دیگه دیوار کوتاه تر از من پیدا نمیکنید .. .</font><br /><font face="Tahoma">یه بار باید نقش دوست پسرتو بازی کنم .. حالام که نقش زنتو ..حتما بعدم میگی نقش مادر بزرگتو بازی کنم هان؟</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش با لحن شوخی مثل اونموقع ها گفت: باور کن دیگه ازت چیزی نمیخوام ...فقط همین یه بار...کمکم کن ..</font><br /><font face="Tahoma">اگه مادرم بفهمه حتما یه بلایی سرش میاد .. تو که دلت نمیخواد یه پیر زن اخر عمری دق مرگ بشه ...</font><br /><font face="Tahoma">مردد گفتم : اما... اخه اگه مادرت فهمید چی؟ </font><br /><font face="Tahoma">مانی با شوق پرید تو بغلمو گفت: مگه منو بابایی مردیم که مادر بفهمه .. نمیزاریم بفهمه نیمایی ... </font>

<p>وسایلمونو برداشتیمو در ویلا رو قفل کردیم... از خانواده شایان هم خدا حافظی کردیم و رفتیم .<br /><font face="Tahoma">میخواستم
 سوار ماشین بشم که شایان کارتی داد دستموگفت : این شماره همراه و مطب منه 
اگه یه زمانی دچار مشکل شدی به من خبر بده .. فرنوشم اومد کنار شایان ورو 
به سیاوش گفت: نکنه ما رو فراموش کنیدا تهران اومدید حتما به ما سر بزنید 
...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش سری تکون داد و گفت حتما شما هم بیاید شیراز ادرسو دادم خدمت پدرتون...</font><br /><font face="Tahoma">نزدیکای ده صبح بود که راه افتادیم .. سیاوش و مانی صدای اهنگ و بلند کرده بودند و همراش میخوندند.</font><br /><font face="Tahoma">منم یکمی که گذشت خسته از فکرای الکی خودمو باز سپردم دست تقدیرموهمراه اونا شروع کردم به خوندن...</font><br /><br /><font face="Tahoma">مادر سیاوش فردا شب ساعت سه میرسید وقت تنگ بود .. سیاوش بدون توقف یه سره تا شیراز روند ... </font><br /><font face="Tahoma">خسته
 و خورد نزدیکای نه صبح رسیدیم .مانی رو که خوابش برده بود از رو صندلی عقب
 بلند کردم ببرم تو اتاقش که چشماشو یو باز کرد و گفت:رسیدیم؟</font><br /><font face="Tahoma">گفتم: اره خوشگلم رسیدیم..</font><br /><font face="Tahoma">_ساعت چنده نیمایی؟</font><br /><font face="Tahoma">_تقریبا نه و نیمه...</font><br /><font face="Tahoma">از بغلم اومد پایین ورفت سمت سیاوش که داشت ساکا رو از ماشین میاورد بیرون و گفت: بابایی باید بریم واسه نیمایی لباس بخریم..</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش خندید و گفت : خودم میدونم اما بزار یکم خستگی بیرون کنم بعد میریم...</font><br /><font face="Tahoma">همونطور که به سمت ساختمون میرفتیم یهو مانی ایستاد و گفت : وای بابایی ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش که از داد مانی ترسید برگشت و گفت: دیگه چیه مانی؟ </font><br /><font face="Tahoma">مانی چشمکی به من زد و گفت: بابایی نیمایی که سینه نداره مثل مامانی...</font><br /><font face="Tahoma">با این حرف مانی از خجالت داشتم سرخ میشدم که سیاوش با حالت متفکری گفت: راست میگیا حالا چطور واسه این نیما سینه درست کنیم؟</font><br /><font face="Tahoma">خودمو
 زدم به عصبانیت و گفتم: حتما الان میگید باید برم سینه بکارم نه؟ من یکی 
نیستم .. اصلا چرا نمیرید یه دختر واقعی بیارید ..چیزی که فراونه دختر...</font><br /><font face="Tahoma">اینبار سیاوش با لحن جدی گفت : اره دختر فراونه اما تا من زنده ام هیچ دختری حق نداره پاشو تو این عمارت بزاره .. </font><br /><font face="Tahoma">از حرفش تنم لرزید مات نگاش میکردم که با خنده گفت: </font><br /><font face="Tahoma">غصه
 نخور یه دوست جراح دارم الان زنگ میزنم میگم واسمون یه جفت پروتز سینه از 
نوع اعلاش اماده کنه .. تا تو هستی احتیاجی دختر نداریم نیما جان؟</font><br /><font face="Tahoma">شاد
 و خندون با مانی رفتن تو عمارت .. ادوارد دست به سینه بالای پله های 
ایستاده بود ..بهمون خیرمقدم گفت و کمک کرد وسایلمون و ببریم تو اتاق ...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش ادوارد و صدا زد و گفت : همه مستخدما رو جمع کن باید یه چیزی بهشون بگم.</font><br /><font face="Tahoma">چند دقیقه ای طول کشید تا همه جمع شدند .. </font><br /><font face="Tahoma">سیاوش بالای پله های توی سالن پزیرایی ایستاد و گفت:</font><br /><font face="Tahoma">مادرم
 بعد از سالها داره امشب از هلند میاد و تا یه هفته اینجا میمونه ..میدونید
 که از مرگ همسرم اطلاعی نداره .. واسه اینکه دچار شوک قلبی نشه تا زمانی 
که اینجاست قراره نیما نقش همسر خدا بیامرز منو بازی کنه ..حواستونو جمع 
کنید مبادا سوتی بدین که فقط اخراج جواب این اشتباه شماست... </font><br /><font face="Tahoma">اگه سوالی نیست برید سر کاراتون </font><br /><font face="Tahoma">کمی با هم پچ پچ کردند و بعد با تعظیمی به سر کاراشون برگشتند ..</font><br /><font face="Tahoma">تمام مستخد تما به من نگاه میکردند .</font><br /><font face="Tahoma">اره
 والا نگاه کردنم داشت نیشخندو گوشه لبای تک تکشون میدیدم.. از فکر اینکه 
قرار بود بهم بگن خانم... یا بهناز یه حالی سرم اومد ... </font><br /><font face="Tahoma">از یه طرفم خوشحال بودم که بعد از مدتها قرار بودمثل یه زن باشم ...دیگه کم کم داشت فراموشم میشد یه دخترم...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش خسته رو به ادوارد گفت زود صبحونه رو بیار که داریم ضعف میکنیم .</font><br /><font face="Tahoma">بعد از خوردن صبحونه کمی سرحال تر شدیم ...</font><br /><font face="Tahoma">رفتیم لباسامونو عوض کردیمو به قصد خرید از عمارت زدیم بیرون...</font> </p>
<p>یه قیافه خنده دار این پدر و پسر واسه من ساخته بودند که بیا و ببین .. <br /><font face="Tahoma">سیاوش
 لباس تابستونه بلند گل درشتی که داشت داد به من که بپوشم بعدشم یه دستمال 
گردن ساتن که تقریبا شبیه روسری بود کردند سرم .. خودشون که از خنده مرده 
بودند ..</font><br /><font face="Tahoma">قبل از اینکه به بریم خرید رفتیم 
در خونه دوست سیاوش تا پروتز های سینه رو ازش بگیریم دم درشون هر کاری 
سیاوش کرد نرفتم داخل چون حتما میخواستند لباسامو در بیارن و خودشون واسم 
سینه هرو وصل کنن .. خلاصه سیاوش رفت وقتی برگشت دیدیم سینه هاش برجسته شده
 وای که منو نیما از خنده مرده بودیم .. </font><br /><font face="Tahoma">خودش اما صداشو زنونه کرده بودو میگفت: ااا وا رو اب بخندین .. </font><br /><font face="Tahoma">چه مرگتونه مگه تا حالا سینه به این قشنگی ندیدن ؟</font><br /><font face="Tahoma">مانی حمله کرد سمت سیاوش و سینه های مصنوعی رو گرفت تو دستش.. و با هیجان گفت .. وای بابایی چه نرمه...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش زد پشت دست مانی و باز با همون لحن گفت: دست تو بکش پسره بی حیا سینه هامو له کردی واییی...</font><br /><font face="Tahoma">یهو
 دکمه های پیرهنشو باز کرد وای اون پروتز های مصنوعی روی سینه پهن و پر موی
 سیاوش اونقدر مسخره و بود که از خنده اشک از چشمامون میومد ...</font><br /><font face="Tahoma">با عشوه پروتز ها رو جدا کرد وداد دست منو گفت: بیا اینم سینه هات ...</font><br /><font face="Tahoma">تو اتاق پرو میام واست وصلش میکنم ...</font><br /><font face="Tahoma">اونا
 رو ازش گرفتم وگذاشتمش تو جعبه اش .عین سینه های واقعی میمونست .. خیالم 
راحت شد دیگه میتونستم یه مدتی سینه های بد بختمو از حصار بانداژ رها کنم 
...</font><br /><font face="Tahoma">به سمت مالی اباد رفتیم وارد پاساژ گاندی شدیم .</font><br /><font face="Tahoma">وارد یه بوتیک شیک شدیم که مانتو های مدل دار خوشگلی تو ویترینش بود .. </font><br /><font face="Tahoma">فروشنده تا سیاوشو با اون تیپ خفن و مارکدار دید از جاش بلند شدو شروع کرد به چاپلوسی..</font><br /><font face="Tahoma">_سلام خیلی خوش اومدین .. بفرمایید بنده در خدمتم...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش چند دست مانتو برداشت داد دست من که برم پرو کنم.</font><br /><font face="Tahoma">تا
 وارد اتاق شدم سیاوش هل خورد تو اتاق و گفت بیا بیا واست پروتزارو بزارم 
...جعبه رو ازش گرفتم و یهو هلش دادم بیرون وگفتم خودم بلدم سیاوش خان و در
 اتاق پرو و بستم ..</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش از بیرون گفت :بابا خودت تنهایی نمیتونی .. منم دکتر واسم گذاشت ...</font><br /><font face="Tahoma">حسابی
 خندم گرفته بود اروم لباسامو بیرون اوردم لباس زیری که قبلنا میزدم همراه 
خودم اورده بودم سینه هامو ازبانداژ خلاص کردمو تو جای نرم وگرم اصلیش قرار
 دادم.... اخ که چه حس خوبی داشت بعد از مدتها میتونستم راحت اونا رو ازاد 
بزارم ..</font><br /><font face="Tahoma">مانتو اول و که سرخابی باز بود و 
مدل خیلی جالبی داشت و پوشیدم خیلی بهم میومد .. اروم در اتاق پرو رو باز 
کردم سیاوش و مانی منتظر ایستاده بودن ... تا در و باز کردم نگاهشون رو 
سینه هام میخکوب شد ..</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش اروم اومد جلو 
وکنار گوشم گفت: نه بابا خبره ای چه خوب بستیش .. انگار رو تن تو بیشتر 
خودشو نشون میده اخه برجسته تر به نظر میرسه ...</font><br /><font face="Tahoma">چشمکی زدمو گفتم: ما اینیم دیگه ...</font><br /><font face="Tahoma">خواست با دستسینه هامو لمس کنه که سریع برگشتم تو اتاق پرو و مانتوی بعدی رو امتحان کردم ...</font><br /><font face="Tahoma">دوباره
 همون تیپ مسخره رو زدمو اومدم بیرون .. چهار تا مانتو رو سیاوش خرید موقع 
حساب کردن یه لحظه متوجه نگاه خیره پسر فروشنده رو سینه هام شدم .. بدبخت 
تعجب کرده بود..</font><br /><font face="Tahoma">اخه وقتی اومدیم مغازش صافه صاف بود بعد یهو گلوپی زده بود بیرون </font><br /><font face="Tahoma">چند
 تا مغازه دیگه هم رفتیم یه چند تا لباس واسه تو خونه گرفتم که اکثرا استین
 بلند بودند به اصرار سیاوش دو تا تاپ یقه اسکی هم برداشتم ..</font><br /><font face="Tahoma">کفش و کیفو ...خلاصه همه چیز خریدیم ...وای که تو عمرم این همه خرید نکرده بودم ...</font><br /><font face="Tahoma">ظهر بود قرار شد واسه ناهار بریم رستوران گردون پارمین که همون نزدیکیا بود ..</font><br /><font face="Tahoma">وارد سالن که شدیم گارسون اومد سمتمون و گفت از اینطرف خواهش میکنم ..</font><br /><font face="Tahoma">ما رو به سمت میز و صندلی کنار پنجره هدایت کرد وصندلی رو واسه من کشید عقب و گفت: بفرمایید خانم ...</font><br /><font face="Tahoma">همینکه رفت سیاوش و مانی ریز خندیدند ..</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش گفت : نیما انگار دختر بشی بیشتر به نفعته ...دیدی چطوری تحویلت گرفت ..</font><br /><font face="Tahoma">دستمالی که رو میز بود وبرداشتم و با صدای واقعیم گفتم:ااا برو گمشو تو هم ...</font><br /><font face="Tahoma">با
 شنیدن صدام سیاوش مات منو نگاه کرد و گفت:ای ول بابا تقلید صداتو برم .. 
منو بگو که تازه میخواستم یادت بدم چطور اون صدای کلفت خرکیتو نازک کنی...</font><br /><font face="Tahoma">اینبار با عشوه گفتم: اااا صدای خودت خرکیه بیتربیت ...</font><br /><font face="Tahoma">تو همین حین گارسون اومد و سیاوش سفارش غذا داد .. ربع ساعتی شد </font><br /><font face="Tahoma">با شوخی و خنده شیشلیکی که اورده بودند و خوردیم ..</font><br /><font face="Tahoma">چه خوب بود که باز سیاوش اینطور صمیمی و شوخ شده بود ... </font><br /><font face="Tahoma">ولی هنوز رفتارقبلش برام عجیب بود ..</font><br /><font face="Tahoma">بعد از ناهار منو بردند به ارایشگاه معرف &quot;عروس لبنان&quot;قرار شد کارم تموم شد به موبایل سیاوش زنگ بزنم .</font><br /><font face="Tahoma">وارد اونجا شدم بوی تافت و رنگ همه جا رو پر کرده بود ..غل غله بود </font><br /><font face="Tahoma">یکی موهاشو رنگ میکرد.. یکی کوتاه .. یکی لخت شده بود بدنشو موم مینداخت خلصه هرکی به بلایی سر خودش میاورد ..</font><br /><font face="Tahoma">از منشی اونجا یه وقت گرفتم و نشستم ...</font><br /><font face="Tahoma">باورم نمیشد اومده باشم اینجا .. </font><br /><font face="Tahoma">چند ساعتی گذشت تا بالا خره نوبت من شد ...کلاه گیس و لنز رو دادم به ارایشگرو بهش گفتم چی کار کنه ... </font><br /><font face="Tahoma">نمیدونم چقدر گذشت اما وقتی به ایینه نگاه کردم دیگه نیما رو ندیدم به جاش یه دختر مو بلوند چشم ابی با ارایش ملیحه عروسکی بود ...</font><br /><font face="Tahoma">همونطور مات مونده بودم که زن ارایشگر گفت : ماشالله چه تیکه ای شدی بپا امشب چشمت نکن...</font><br /><font face="Tahoma">با لبخندی ازش تشکر کردم رفتم تو اتاق پرو لباسایی که خریده بودیمو پوشیدم...</font><br /><font face="Tahoma">تو دلم گفتم واقعا بهناز خر بوده که سیاوشو ول کرده رفته با یکی دیگه ...</font><br /><font face="Tahoma">زنگ زدم به سیاوش ...</font><br /><font face="Tahoma">ربع ساعت نشده زنگ ارایشگاه زده شد ... منشی صدا م زد و گفت اومدن دنبالت ...</font><br /><font face="Tahoma">یه حال عجیبی داشتم ... دلم شور میزد ... از پله ها رفتم پایین سیاوش پشت به در رو به مانی ایستاده بود و داشت یه چیزی میخورد ...</font><br /><font face="Tahoma">مانی با دیدنم جیغی از شادی کشید و گفت : وایی نیمایی ..</font><br /><font face="Tahoma">با این حرفش سیاوشم برگشت سمت من ....بستنی تو دستش افتاد رو زمین خیره و بهت زده منو نگاه میکرد ...</font><br /><font face="Tahoma">نگاهش تا عمق وجودموسوزوند .. میدونستم الان داره به بهناز فکر میکنه </font><br /><font face="Tahoma">یهو مانی زد به پهلوی سیاوش و گفت: بابایی چرا ماتت برده... ن</font><br /><font face="Tahoma">یمایی خودمونه میبینی چه خوشگل شده...</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش خودشو جمع وجور کرد و گفت : اره میبینم ... خوب بیاید بریم خونه کلی کار داریم ...سوار شیم ...</font><br /><font face="Tahoma">توی را ه دیگه از اون شوخیا خبری نبود بازم تو خودش فرورفته و سخت درگیر بود ...</font><br /><font face="Tahoma">مانی اما هی به موهام دست میزد و شیطونی میکرد ...</font><br /><font face="Tahoma">وقتی وارد ساختمون عمارت شدیم همه چیز رنگ و بوی تازه گرفته بود عکس سه نفره مانی و بهناز و سیاوش جای عکس قبلی رو گرفته بود ...</font><br /><font face="Tahoma">وقتی عکس رو دیدم از خوشگلی بهناز دهنم باز موند ..</font><br /><font face="Tahoma">سرشو رو شونه های سیاوش گذاشته بود ولبخند ملیحی به لب داشت ...</font><br /><font face="Tahoma">حسادتی عجیب قلبمو فشرد.</font><br /><font face="Tahoma">داشتم به سمت اتاقم میرفتم که سیاوش صدام زد و گفت : وسایلتو بیار تو اتاق خواب من .. از امشب اونجا میخوابی ..</font><br /><font face="Tahoma">یه لحظه از فکر اینکه باید شب تو اتاق اون بخوابم وحشت زده شدم ..</font><br />یه لحظه از فکر اینکه باید شب تو اتاق اون بخوابم وحشت زده شدم .<br /><font face="Tahoma">گفتم : چرا؟</font><br /><font face="Tahoma">بی
 انکه به من نگاهی بندازه گفت: زن و شوهری دیدی تو دوتا اتاق بخوابند .. ؟ 
مجبوری جلو مادرم همراه من بیای تو اتاق....اون که خوابید هر جا خواستی برو
 بخواب ... </font><br /><font face="Tahoma">کمی خیالم راحت شد..</font><br /><br /><font face="Tahoma">چند ساعتی گذشت .. </font><br /><font face="Tahoma">کم
 کم اماده شدم که همراه مانی و سیاوش به استقبال مادرش برم ... مانتوی 
خوشرنگ فیروزه ای رو همراه با جین ابی اسمونی پوشیدم .. شال حریر سفید و 
فیروزه ای رو موهای بلوندم با اون لنزای ابی از من کس دیگه ای ساخته بود ..
 </font><br /><font face="Tahoma">توی راه هر سه ساکت بودیم که من گفتم: راستی سیاوش اسم مادرت چیه ؟میشه از بهناز واسم بگی؟ با مادرت چطور بود ؟ </font><br /><font face="Tahoma">سیاوش یه لحظه تو چشمای من خیره شد وگفت: اسم مادرم نسترنه ....رابطه اش با مادرم خوب بود ... .مادرم خیلی دوستش داشت .</font><br /><font face="Tahoma">بیخیال قراره به مادر بگیم یه تصادف کردی ویه مدت تو کما بودی و حافظتو از دست دادی ... حالام داریم سعی میکنیم حافظتو برگردونیم ..</font><br /><font face="Tahoma">خوب فکری کرده بودند ... این جوری از شر جواب سوالهای مادرش راحت میشدم ...</font><br /><font face="Tahoma">توی فرودگاه مانی دستای منو گرفته بود و هر سه به سمت سالن انتظار میرفتیم .. </font><br /><font face="Tahoma">پچ پچ مردمو میشنیدم که می گفتند : چه نازه .. وای ببین پسرشم مثل خودشه ... ووو</font><br /><font face="Tahoma">از
 حرفاشون لذت میبردم .. تو دلم یه حال باحالی بود ..اما یهو یادم افتاد که 
اونا دارن از قیافه بهناز تعریف میکنند نه من ... کاش منم به همین زیبایی 
بودم شاید اون وقت ......</font><br /><font face="Tahoma">با صدای مانی که گفت: اوناهاش مادره .. داره میاد ...همزمان بالا و پایین پرید و دستاشو تو هوا تکون داد ...</font><br /><font face="Tahoma">رد نگاهشو گرفتم ... نسترن و دیدم زنی حدودا شصت ساله با موهای خیلی شیک و رنگ شده که روسری حریر بنفش اونا رو احاطه کرده بود . </font><br /><font face="Tahoma">همراه
 با کت و دامن شیک با دمجونی رنگ که اندام موزونشو پوشونده بودو ارایش 
ملیحی که چهره اشو جونتر نشون میداد ... لبخند به لب به سمت ما می یومد ...
 باربری هم چمدونای بزرگشو دنبالش میاورد ...</font><br /><font face="Tahoma">با ورم نمیشد مادرش اینقدر سر حال وسر زنده باشه .. </font><br /><font face="Tahoma">از در عبور کرد با شوق منو تو بغلش گرفت و گفت: سلام عروسک من ...قربونت بشم عزیزم..... دلم وواست یه ذره شده بود ...</font><br /><font face="Tahoma">منم گرم اونو در اغوش گشیدمو گفتم: سلام نسترن جون .. فداتون بشم .. دل منم واستون یه ذره شده بود .</font><br /><font face="Tahoma">چه
 گرم و پر مهر بود اغوشش .. بوی مادرمو میداد .. بی اختیار اشک تو چشمام 
جمع شد و گوله گوله اومد پایین ... خوب بود ریمل زد اب واسم زده بودند 
وگرنه تمام صورتم سیاه شده بود ...</font><br /><font face="Tahoma">صدای سرفه مانی و سیاوش ما رو به خودمون اورد .</font><br /><font face="Tahoma">مادرش سیاوشو تو بغل گرفت وهای های شروع کرد به گریه کردن ...و میگفت: سیاوشم ..عزیزه دل مادر .. دلم پوسید مادر تو اون غربت ....</font><br /><font face="Tahoma">خوب که داغه دلشو خالی کرد مانی و گرفت تو اغوشش و اونقدر بوسید ش که مانی گفت: وای بسه دیگه مادرجون لپمو کندی...</font><br /><font face="Tahoma">از این حرفش همه امون به خنده افتادیم ... </font><br /><font face="Tahoma">سوار ماشین شدیم .. اومدم بشینم عقب که مادر سیاوش نذاشت وگفت : نه عزیزم راحت باش ...من میخوام یکم پیش این نوه گلم بشینم ...</font><br /><font face="Tahoma">توی
 راه مادرش گفت سیاوش جان : میشه بریم تو شهر دور بزنیم؟ میدونم خسته این 
اما دلم میخواد ببینم تو این چند سالی که نبودم چطور شده؟</font><br /><font face="Tahoma">سیاوش
 با لحن شوخی گفت: خیالت تخت هیچ جا عوض نشده مثل همون موقعه هاست .. بیاید
 امشب بریم راحت لالا کنیم فردا صبح دربست در اختیارتونم و شهر و با هم 
میگردیم بعدم ناهار میریم همونجایی که قبلا میرفتیم دیزی میخوریم...</font><br /><font face="Tahoma">مادرش موافقت کرد و ما به سمت خونه به راه افتادیم...</font><br /><font face="Tahoma">توی راه کلی با هم خوش و بش کردیم و خندیدیم تا به عمارت رسیدیم ... </font><br /><font face="Tahoma">مادر سیاوش با شوق نفسشو از عطر بهار نارنج پر کرد و دادبیرون ...</font><br /><font face="Tahoma">رو به من گفت: بهناز هیچ کجا مثل شیراز خودمون نمیشه دختر ... اونجا هزاران گل دارن اما بوی هیچ کدوم مثل بهار نارنج ما نمیشه ...</font><br /><font face="Tahoma">لبخندی
 زدمو گفتم : واقعا ...منم عاشق بهار نارنجم مخصوصا شربتش...که یهو مادر 
سیاوش نگام کرد و گفت: وا تو که قبلا میگفتی به بهار و شربتش حساسیت داری 
...</font><br /><font face="Tahoma">وا رفتم .. اولین سوتی داده شد ... با من من گفتم : اره خوب داشتم اما ...</font><br /><font face="Tahoma">مانی پرید وسط حرف مو گفت: بابا سیاوش بردش دکتر یه امپول به چه گندگی زدن به مامان بهناز که دیگه به هیچی حساسیت نداره ...</font><br /><font face="Tahoma">نفس راحتی کشیدمو چشمکی به مانی زدم </font><br /><font face="Tahoma">نسترن که از لحن مانی خندش گرفته بود لپ اونو کشید و گفت: ای قربون این شیرین زبونیت برم من ...</font><br /><font face="Tahoma">رفتیم داخل ...احمد با بدبختی چمدونای بزرگ مادر سیاوشوبرد بالا تو اتاقی که قبلا من توش بودم .</font> </p></div></font></div></font></font><p>
</p>]]></description>
<pubDate>Sun, 26 Jan 2014 14:29:26 GMT</pubDate>
<dc:creator>ranginkaman</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://ranginkaman.samenblog.com/131.html</guid>
</item>
</channel>
</rss>