<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
		>
<channel>
<title>رنگین کمان</title>
<description>مطالب جالب و خواندنی</description>
<atom:link href="http://ranginkaman.samenblog.com/rss/128/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
<link>http://ranginkaman.samenblog.com/</link>
<generator>RSS Generated by SamenBlog.com</generator><item>
<title>رمان نیما[قسمت سوم]</title>
<link>http://ranginkaman.samenblog.com/128.html</link><category>رمان نیما</category>
<description><![CDATA[<div>رمان نیما<br /><div>قسمت 3<br /><br /></div></div><p>
</p><font face="Arial" color="#010101" style="font-size: 15pt;"><font face="Tahoma" color="#010101" style="font-size: 8pt;"><font color="#313131">چند
 راهرو پشت سر گذاشتیم تا اینکه برخلاف قبل جلوی در بزرگ مشکی با رگه های 
سفید متوقف شدیم .جالب بود همه درها به جز این یکی سفید بود . از همینجا پی
 به شخصیت متضاد مانی با پدرش شدم . <br /><font face="Tahoma">ادوارد رفت 
منم اروم ضربه ای به در زدم . صدایی نیومد . دوباره این کارو کردم بازم 
جوابی نشنیدم . با خودم در گیر بودم که ایا برم تو یا نرم .</font><br /><font face="Tahoma">سریع
 درو باز کردم و وارد شدم تمام دیوار و وسایل اتاق ترکیبی از رنگ سیاه و 
سفید بود به محض عقب رفتن در یه سطل اب یخ رو سرم خالی شد شکه شدم همونجا 
تو دهانه در ایستادم . </font><br /><font face="Tahoma">صدای خنده ریزی به گوشم خورد چشمامو اروم باز کردم .</font><br /><font face="Tahoma">اما کسی نبود . فهمیدم که میخواد قایم باشک بازی کنه . </font><br /><font face="Tahoma">طوری که بشنوه گفتم میخوای بازی کنی؟ باشه قبول ولی یه شرط داره .</font><br /><font face="Tahoma">با خنده ریزی گفت: چه شرطی؟ </font><br /><font face="Tahoma">گفتم: اگه تو ده شماره پیدات کردم قبول کنی پرستارت بشم . </font><br /><font face="Tahoma">گفت : بشمار. </font><br /><font face="Tahoma">گفتم چشم. یک </font><br /><font face="Tahoma">در کمدو که نصفش سیاه بود نصفش سفید باز کردم اما نبود .</font><br /><font face="Tahoma">_دو....زیر میز کامپیوترش نگاه کردم </font><br /><font face="Tahoma">_سه ... زیر تختشو دیدم اونجا هم نبود .</font><br /><font face="Tahoma">_چهار .... نمیدونستم دیگه کجا رو بگردم .</font><br /><font face="Tahoma">_ پنج.... صندلی رو گذاشتم رفتم روش در کمد بالایی رو باز کردم .خبری نبود .</font><br /><font face="Tahoma">_شش.... زمان داشت از دستم میرفت . فکر نمیکردم این قدر زبل باشه .</font><br /><br /><font face="Tahoma">_هفت...یعنی این شیطونک کجا میتونست باشه ؟</font><br /><font face="Tahoma">_هشت....پنجره اتاقش باز بود حتما بیرون پنجره بود ...</font><br /><font face="Tahoma">_نه.... دوییدم سمت پنجره سرمو بیرون کردم دیدمش ..</font><br /><font face="Tahoma">_ده... داد زدم دیدمت ... دیدمت ...</font><br /><font face="Tahoma">پسری
 حدودا نه ساله با موهای بلوند و پوستی به سفیدی برف با چشمانی به رنگ دریا
 جیغی از سر شادی وهیجان کشید و گفت قبول نیست باید بیای منو بگیری تا 
پرستارم بشی .</font><br /><font face="Tahoma">وای خدا باورم نمیشد اینقدر 
شیطون باشه داشت تو اون ارتفاع سبکبال رو تیغه اضافه که شبیه طاقچه باریکی 
بصورت ماریچ دور تا دور عمارتو گرفته بود راه میرفت . </font><br /><font face="Tahoma">هوا هم ابری بود و باد بدی شروع به وزیدن کرده بود .</font><br /><font face="Tahoma">داد زدم مانی پسر خوب برگرد ... خدایی نکرده میافتی دستو پات میشکنه ها...</font><br /><font face="Tahoma">خندید و گفت: نترس من حرفه ایم تو یه فکری به حال خودت کن که قراره منو بگیری اینو گفت و سرعتشو بیشتر کرد . </font><br /><font face="Tahoma">ای خدا چه غلطی کردما . اگه می افتاد جواب این بابای گنده دماغشو چی بدادم ..</font><br /><font face="Tahoma">بسم الله گفتمو از پنجره رفتم بالا جرات اینکه پایینو نگاه کنم نداشتم . </font><br /><font face="Tahoma">چسبیدم به دیوار و اروم اروم پامو کشیدم جلو از خودم خندم گرفت داشتم عین حلزون میخزیدم جلو .</font><br /><font face="Tahoma">مانی که منو تو اون وضع دید زد زیر خنده و گفت : اره بیا ...اون پرستار قبلیم از همین بالا افتاد گردنش شکست . </font><br /><font face="Tahoma">ای خدا گیر چه جونوری افتاده بودم پس قاتلم بود . </font><br /><font face="Tahoma">دیگه چیزی نمونده بود بهش برسم که بارون گرفت اونم چه بارونی .</font><br /><font face="Tahoma">از ترس اینکه کلاه گیسمو باد نبره کلاه سویشرتمو که پوشیده بودم با بدبختی انداختم رو سرم و بندشو محکم بستم .</font><br /><font face="Tahoma">با فشاری که به دستم اوردم دوباره بد جوری درد گرفت و خونریزی کرد .</font><br /><font face="Tahoma">نمیدونم این بچه چطور با سرعت رو این لبه نازک راه میرفت . </font><br /><font face="Tahoma">هراز گاهی برمیگشت ببینه من تو چه وضعیم ....</font><br /><font face="Tahoma">وقتی دید بهش نزدیک شدم بازم سرعت گرفت و گفت: اگه تونستی منو بگیری </font><br /><font face="Tahoma">تمام هیکلش خیش اب شده بود اما عین خیالشم نبود ...</font><br /><font face="Tahoma">سعی کردم تندتر حرکت کنم . چند قدم دیگه بیشتر نمونده بود بگیرمش که دیدم پاش لیز خورد نزدیک بود پرت شه پایین.</font><br /><font face="Tahoma">.با یه دست حفاظ پنجره ا ی که کنارم بود گرفتم و دست دیگمو حلقه کردم دور کمرش و بین زمین و اسمون نگه داشتم . </font><br /><font face="Tahoma">مانی با چشای دریای رنگش که از ترس گشاد شده بود تو چشمام نگاه میکردو هی میگفت : </font><br /><font face="Tahoma">نذار بیفتم تو رو خدا ... منو ببخش ..</font><br /><font face="Tahoma">قول میدم بذارم پرستارم بشی ...فقط نذار بیفتم .. خواهش میکنم </font><br /><font face="Tahoma">دارم میفتم منو محکم بگیر ...</font><br /><font face="Tahoma">سعی
 کردم بکشمش بالا اما مانی سنگینتر از اون چیزی بود که فکر میکردم .دستم به
 شدت داشت ازش خون میومدو از درد میسوخت بارونم محکم به صورتم سیلی میزد . 
مانی با گریه التماس میکرد . خدایا کمکم کن .</font><br /><font face="Tahoma">چند
 ثانیه مثل چند ساعت گذشت .همه قدرتمو جمع کردموکه اونو با یه حرکت بکشم 
بالا ... با فریادی از ته دل گفتم یا ااااااااخخخخخدددداااااااا اااا و 
اونو همه قدرتی که برام مونده بود کشیدم بالا و گرفتم تو بغلم .</font><br /><font face="Tahoma">هردوموبی
 رمق رو اون طاقچه باریک فرو رفته تو بغل هم نشسته بودیم که صدای پارس تازی
 به گوش رسید . ادوارد چتر به دست از عمارت بیرون اومد و داشت به سمت تازی 
میرفت که مانی داد زد ادوارد ...ادوارد بیا کمکمون کن .</font><br /><font face="Tahoma">پیرمرد لحظه ای ایستاد اطراف رو نگاه کرد اما ما رو ندید .</font><br /><font face="Tahoma">دوباره اومد بره که مانی داد زد : ادوارد مگه با تو نیستم بیا کمک من این بالا همون جای همیشگی....</font><br /><font face="Tahoma">پیرمرد لحظهای سرشو بالا کرد و ما رو تو اون وضعیت دید . </font><br /><font face="Tahoma">خونسرد گفت : نگران نباشید اقا الان احمدو میفرستم بیاد . و سریع به داخل عمارت رفت .</font><br /><font face="Tahoma">چند
 دقیقه بیشتر نگذشت که احمد از اون سمت باغ نردبون به دست به سمت ما اومد .
 داشتم مانی رو از نردبون میفرستادم پایین که دیدم اقای بهداد با اون هیبت و
 صلابت سراسیمه به سمتمون اومد وادواردم چتر به دست دنبالش میدوید .</font><br /><font face="Tahoma">دستم
 زیر خون بود چشام دیگه درست نمیدید قدم رو نردبون گذاشتم مانی رو دیدم که 
با چشمای گریون تو بغل پدرش بود و بهداد داشت اونو سرزنش میکرد .</font><br /><font face="Tahoma">یه
 لحظه چشمام سیاهی رفت و پام از رو نردبون لیز خورد احساس کردم به سرعت 
دارم به پایین سقوط میکنم . یادم افتاد به حرف مانی که گفته بود پرستار 
قبلیشم از همین بالا افتاده و گردنش شکسته بود . لحظه ای دلم به حال خودم 
سوخت .</font><br /><font face="Tahoma">کاش حداقل چند ماهی از کارمیگذشت بعد به دست این وروجک کشته میشدم . </font><br /><font face="Tahoma">قطره های بارونم بی محابا به سرو صورتم میخورد وبلاخره افتادم </font><br /><font face="Tahoma">اما نه رو زمین بلکه تو بغل گرم ومحکم اقای بهداد . </font><br /><font face="Tahoma">صدای پر اضطرابشو شنیدم که میگفت : اقای وحدانی چشماتونو باز کنید ....اقای وحدانی .... ادوارد زنگ بزن ارژانس بیاد بدو .</font><br /><font face="Tahoma">تا اسم ارژانس اومد با زور چشماموباز کردم اگه دکتر میومد لومیرفتم. </font><br /><font face="Tahoma">نباید رشته هام پمبه میشد . </font><br /><font face="Tahoma">با صدای ضعیفی گفتم : نه...اورژانس نمیخواد من خوبم </font><br /><font face="Tahoma">و سعی کردم از تو بغل بهداد بیام بیرون .</font><br /><font face="Tahoma">بهداد نفس عمیقی کشید و گفت : حالتون خوبه اقای وحدانی ؟</font><br /><font face="Tahoma">به
 سختی رو پام ایستادم و گفتم :بله ...که باز تعادلم بهم خورد و نزدیک بود 
بیفتم که این بار مانی با اون جثه کوچیکش منو گرفت وگفت: بابا دستش خیلی 
خون اومده باید زخمشو ببندیم . </font><br /><font face="Tahoma">بهداد با چشمای نگران منو نگاه کرد و گفت الان میگم یه دکتر بیاد ببینتش .</font><br /><font face="Tahoma">با شنیدن اسم دکتر باز وحشت زده گفتم: نه دکتر نمیخوام ...</font><br /><font face="Tahoma">بهداد اما با خشونت گفت : مگه میشه اقا با این خونی که ازت رفته حتما باید یه دکتر ببینتت. </font><br /><font face="Tahoma">باکمک
 احمد منو به اتاق مانی روفتم و تو تخت سفید و مشکی مانی دراز کشیدم . هرکی
 واسه کاری رفت .من موندمو مانی . وقتی تنها شدیم گفتم : فکر کنم از این 
شیطونیا زیاد میکنی که کسی تعجب نکرد نه؟</font><br /><font face="Tahoma">مانی با لحن بچگونه ای گفت : این عادی ترین کارمه .</font><br /><font face="Tahoma">گفتم: پس خدا غیرعادیش بخیر کنه</font><br /><br /><font face="Tahoma">یه دفعه مانی اومد جلو و با لبای خوش حالتش گونمو بوسید و با دست کوچیکش گره کلاهمو باز کرد و شروع کرد کلاگیسمو مرتب کردن .</font><br /><font face="Tahoma">با لحن غمگین و عجیبی گفت : تو بوی مامانمو میدی . حتی مثل اون بغلم کردی .</font><br /><font face="Tahoma">کمی ترسیدم نکنه چیزی فهمیده بود .</font><br /><font face="Tahoma">گفتم : خوب همه وقتی میترسن همینجوری همدیگه رو بغل میکنن .</font><br /><font face="Tahoma">با همون نگاه گفت : اما هیچ کس غیر مامانم و تو منو اینجوری بغل نکرده بود حتی بابام .</font><br /><font face="Tahoma">کمی خیالم راحت شد وگفتم : مردا بخاطر غرورشون هیچ وقت نمیتونن درست ابراز محبت کنن.</font><br /><font face="Tahoma">مانی با نگاه پرسشگری گفت : پس چرا تو مثل بقیه مردا نیستی؟</font><br /><font face="Tahoma">خاک
 تو سرم خودم داشتم خودمو لو میدادم اومدم جوابشو بدم که در باز شد و اقای 
بهداد همراه مردی میانسال وارد شد . مشخص بود دکتر خوانوادگیشونه . </font><br /><font face="Tahoma">پیررمرد سریع کیفشو باز کردو اومد سمت من . سلامی گفتم که با گرممی جوابمو داد .</font><br /><font face="Tahoma">گوشی معاینشو از زیر لباس رو قلبم گذاشت . نبضمو گرفت بعد </font><br /><font face="Tahoma">بانداژخونی رو از دستم برداشت و شروع به استیریل زخمم کرد . </font><br /><font face="Tahoma">امپولی از کیفش در اورد و هواگیری کرد خواست بزنه تو دستم که سریع دستمو جمع کردموگفتم : دکتر امپول نه.</font><br /><font face="Tahoma">پیرمرد با تعجب به من نگاه کرد و گفت: نگو که مثل بچه ها از امپول میترسی .</font><br /><font face="Tahoma">گفتم : اتفاقا چرا از تنها چیزی که تو زندگیم ازش ترسیدم امپول بوده .</font><br /><font face="Tahoma">مانی با شادی خندید ....لبخند محوی رو لبای اقای بهداد بود .</font><br /><font face="Tahoma">دکتر به زور میخواست امپول و به دستم بزنه و هی میگفت :نمیشه اینو نزنی اخه سگ گازت گرفته شاید کزاز بگیری .</font><br /><font face="Tahoma">از من نه از اون که اره باید بزنی مانی اومد نشست رو سینم و محکم دستمو گرفت وگفت: بزن دکتر من گرفتمش.</font><br /><font face="Tahoma">بعد مثلا میخواست حواس منو پرت کنه گفت: اسمت چیه پرستار ؟</font><br /><font face="Tahoma">از لحنش خندم گرفت و گفتم : نیما </font><br /><font face="Tahoma">بهداد دیگه داشت به وضوح میخندید که موبایلش زنگ زد عذرخواهی کرد و رفت بیرون. </font><br /><font face="Tahoma">تو همین حین سوزش شدیدی تو دستم حس کردم . اخ که چه دردی داشت امپول .از بچگی ازش متنفر بودم .</font><br /><font face="Tahoma">دلم میخواست عین بچه ها بزنم زیر گریه .</font><br /><font face="Tahoma">وقتی تموم شد مانی خندون با یه جست از روم پرید پایین و گفت دیدی درد نداشت نیمایی. </font><br /><font face="Tahoma">اشک از گوشه چشمم اومد پایین و گفتم اره اصلا درد نداشت.</font><br /><font face="Tahoma">دکتر با دیدن اشکم لبخندی زد و گفت : از سن شما بعید دخترم حالا اون دستتو بده فشارتو بگیرم . </font><br /><font face="Tahoma">شکه شده بودم به مانی نگاه کردم . چشای ابیش برق عجیبی میزد با لبخند موذی گفت: دیدی گفتم مثل مامانم بغلم کردی .</font><br /><font face="Tahoma">نمیدونستم چی بگم فقط با صدایی که از ته چاه بیرون میومد گفتم : خواهش میکنم نذار پدرت بفهمه . مطمئن باش الان بی سرو صدا میرم .</font><br /><font face="Tahoma">مانی اومد جلو و همون لحن کودکانش گفت: نمیزارم بری مگه شرطمون یادت رفت؟ خواهش میکنم ...بخدا به بابایی چیزی نمیگم . </font><br /><font face="Tahoma">دکتر متعجب از حرف مانی و من گفت : چیو نباید سیاوش بفهمه؟</font><br /><font face="Tahoma">سرمو انداختم پایین و اهسته گفتم : که من یه دخترم .</font><br /><font face="Tahoma">دکتر سری تکون دادو گفت: عجب پس بگو چرا این تیپ پسرونه رو زدی. واسه اگهی خودتو این شکل کرده بودی؟</font><br /><font face="Tahoma">مانی با التماس گوشه کت دکتر و گرفته بود و میگفت: اقا کیوانی تو رو خدا به بابایی چیزی نگو ... بزار نیمایی پرستارم بمونه .</font><br /><font face="Tahoma">دلم
 از التماسای مانی کباب شد ببین این بچه چقدر کمبود محبت داشت که بخاطر یه 
اغوش پر مهر اینطور واسه خاطر من غریبه خواهش و تمنا میکرد . </font><br /><font face="Tahoma">پیرمرد دست پر مهری رو سر مانی کشید و گفت : باشه پسرم من چیزی نمیگم ...اما این چیزی نیست که پدرت نفهمه دیر یا زود متوجه میشه .</font><br /><font face="Tahoma">مانی باز ملتمس گفت: تو چیزی نگو اقا کیوانی من و نیمایی یه کاری میکنیم بابام نفهمه .</font><br /><font face="Tahoma">دکتر با لبخند پر مهری گفت: چشم مانی جان . این تو اینم نیماییت ببینم ببینم چی کار میکنید . هر وقتم کمک خواستید رو من حساب کنید . </font><br /><font face="Tahoma">با
 نگاه قدر شناسانه ای به دکتر نگاه کردم و گفتم : نمیدونم با چه زبونی از 
شما تشکر کنم . یک دنیا ازتون ممنونم . من خیلی به این کار احتیاج دارم 
وگرنه ادم حقه بازی نیستم به خدا .</font><br /><font face="Tahoma">پیرمرد همونطورمهربون نگام کرد و گفت : تو رو به تقدیرت میسپارم دخترم شاید تو بتونی سیاوشو برگردونی به قبل .</font><br /><font face="Tahoma">رفت به سمت کیفشو وسایلشو جمع کرد . </font><br /><font face="Tahoma">از حرفش سر در نیاوردم گفتم : منظورتون چی بود دکتر .</font><br /><font face="Tahoma">گفت: خودت کم کم میفهمی دخترم .و از تاق بیرون رفت . </font><br /><font face="Tahoma">تا تنها شدیم مانی باز اومد جلو و گونمو بوسیدو دستاشو از هم باز کرد و گفت : نیمایی میشه دوباره مثل مامانم بغلم کنی ؟ </font><br /><font face="Tahoma">پرسیدم: مانی چرا از فعل گذشته واسه مادرت استفاده میکنی؟ مگه مادرت کجاست؟</font><br /><font face="Tahoma">بغض راهگلوشو بست وگفت:. وقتی من پنج سالم بود مرد.</font><br /><br /><font face="Tahoma">از این حرفش دلم لرزید دستامو از هم باز کردم واونو تو بغل گرفتم و گذاشتم گوشه ای از خلا محبتشو پر کنه .</font> 

<p>طرفای ساعت پنج بعد از ظهر بود که با کلی قول به مانی که فردا صبح زود برمیگردم از اون عمارت بیروم اومدم.<br /><br /><font face="Tahoma">وقتی پیش بهداد رفتم واسه کسب اجازه بد جوری حالمو گرفت . </font><br /><font face="Tahoma">با خودم گفتم حالا کلی ازم تشکر میکنه که جون پسر یکی یدونشو نجات دادم .</font><br /><font face="Tahoma">اما
 زهی خیال باطل زل زد تو چشامو با لحن خشک و سردی که ادم مور مورش میشد 
گفت: اقای وحدانی , از شما با اون حرفایی که زدید انتظار نداشتم این مسخره 
بازی رو در بیارید . </font><br /><font face="Tahoma">حسابی جا خورده بودم متعجب گفتم : ببخشید متوجه منظورتون نشدم اقای بهداد.</font><br /><font face="Tahoma">با تمسخر نگاهی بهم انداخت و گفت: بهتون نمیاد دیر فهم باشید . منظورم واضحه چرا مانی رو تو این کار خطرناک همراهی کردید ؟</font><br /><font face="Tahoma">اگه دنبالش نمیرفتید این اتفاق نمی افتاد . </font><br /><font face="Tahoma">دلم میخواست یه حرف گنده نثارش کنم اما حیف که محتاج این کار لعنتی بودم . </font><br /><font face="Tahoma">منتظر گفت: چرا جواب نمیدید؟</font><br /><font face="Tahoma">در حالی که به سختی خودمو کنترل کرده بودم گفتم: حق با شماست . </font><br /><font face="Tahoma">من نمیدونستم که با این کار مانی ترغیب میشه . مطمئن باشید از این به بعد همچین اشتباهی از من سر نمیزنه .</font><br /><font face="Tahoma">بهداد
 که انگار منتظر یه بحث و توجیه از طرف من بود . با گفته من که حق رو به 
اون داده بودم سگرمه هاش کمی از هم باز شد و گفت: فردا صبح زود اینجا باشید
 مانی صبح باید بره مدرسه شما هم همراهیش میکنید گویا باز شیطونی کرده منو 
خواستن . صبح قبل از رفتن بیاید چکی بهتون بدم که به مدیر مدرسش بدید . </font><br /><font face="Tahoma">گفتم: چشم فردا ساعت 7 اینجا هستم . امری نیست ؟</font><br /><font face="Tahoma">بهداد متکبرانه سری تکان داد که یعنی نه.و با دست به سمت در اشاره کرد که منظورشو خوب فهمیدم .</font><br /><font face="Tahoma">تازه متوجه شدم چرا مانی اینطوری شده بود . با این کاراش میخواست توجه پدرشو جلب کنه اما این بهداد اصلا تو این باغا نبود .</font><br /><font face="Tahoma">با خودم گفتم باید این مرد از خود راضی رو ادب کنم . اما حالا وقتش نبود . باید خوب اعتمادشو جلب میکردم بعد . </font><br /><br /><font face="Tahoma">داشتم
 از در خارج میشدم که صداشو شنیدم: ضمنا اقای وحدانی ممبعد دیگه با این تیپ
 سر کار حاضر نشید .به این ادرس برید و چند دست کت و شلوار اسپرت و مجلسی 
بگیرید این مبلغم فعلا پیشتون باشه تا سر ماه باز پرداخت کنم . </font><br /><font face="Tahoma">چشام ازدیدن تراول ها برق زد فکر نمیکردم حقوقمو جلو جلو بهم بده .</font><br /><font face="Tahoma">با تعارف گفتم: بزارید حالا یک ماهی بگذره ببینید از کارمن راضی هستید بعد .</font><br /><font face="Tahoma">باز سگرمه هاش تو هم رفت و گفت: بهتره تعارف و بزارید کنار اقای وحدانی من از تعارف کردن متنفرم . بگیرید فردا هم هفت اینجا باشید . </font><br /><font face="Tahoma">بی هیچ حرفی پولو گرفتم و بیرون اومدم .</font><br /><font face="Tahoma">احساس
 حقارت میکردم . یه لحظه به سرم زد که پولا رو پرت کنم تو صورتشو خودمو از 
این ذلت نجات بدم .اما یاد چهره به غم نشسته مانی پشیمونم کرد .</font><br /><br /><font face="Tahoma">کلی راه رفتم تا خودمو به ایستگاه رسوندم . منتظر خط شدم .</font><br /><font face="Tahoma">به ادرسی که بهم داده بود نگاه کردم اوه اقا از کجا خرید میکرد . </font><br /><font face="Tahoma">ستار خان بوتیک الیزه .که گرونترین وخوش دوخت ترین کت و شلورا رو از</font><br /><font face="Tahoma">ترکیه وارد میکرد . </font><br /><font face="Tahoma">پولم حتی به اندازه یه دست کت و شلوارم نمیرسید . </font><br /><font face="Tahoma">اتوبوس
 اومد سوار شدم باید حتما یه سر به ارایشگاه میزدم . نمیشد با کلاه گیس به 
این کار ادامه بدم هر ان ممکن بود اتفاقی بیفته و ضایع بشم . </font><br /><font face="Tahoma">سه
 ایستگاه رفتم که چشمم به ارایشگاه مردونه دیپلمات سرخیابون بصفای قصر و 
دشت افتاد سریع دکمه ایست و زدم و از واحد پیاده شدم .رفتم تو کوچه کنارشو 
تو یه چشم به هم زدن کلاه گیسو برداشتم رفتم توی ارایشگاه .</font><br /><font face="Tahoma">خدا رو شکر دوتا مشتری بیشتر نبود .</font><br /><font face="Tahoma">مرد که کمی اوا خواهرمیزد تا منو دید گفت: سلام . خوش اومدین. کامی هستم. </font><br /><font face="Tahoma">منم سلامی دادم و گفتم: نیما هستم . اومدم موهامو یه مدل خوب کوتاه کنید . </font><br /><font face="Tahoma">دستی تو موهای خوشحالتم کرد و گفت: وا دلت میاد مو به این قشنگی وکوتاه کنی؟</font><br /><font face="Tahoma">تازه الان بلند مده نیما جون </font><br /><font face="Tahoma">با بی حوصلگی گفتم . من میخوام کوتاه شه سر کار ازم ایراد گرفتن.</font><br /><font face="Tahoma">کامی
 با حرکت خنده داری دستشو تکون داد و گفت : واه واه نمیدونم موها ی 
کارمنداشون چه دخلی به کار اونا داره . نمیزارن مردم هر جور دوست دارن 
بگردن . </font><br /><font face="Tahoma">منو راهنمایی کرد که بشینم . پیشبندو بست و سرمو با ابپاش خیس کرد . </font><br /><font face="Tahoma">در
 حالی که خودشو ناراحت نشون میداد گفت: تو عمرم موهای پسرس رو به این لطیفی
 ندیدم . مثل مال دخترنرم وخوش رنگه . چی به موهات میزنی این قدر پر پشت و 
خوشرنگ شده؟</font><br /><font face="Tahoma">خندم گرفت وگفتم: شامپو سدر صحت.</font><br /><font face="Tahoma">کامی لحظه ای دست از کار کشید و با ژست بامزه ای دستشو زد به کمرو گفت : داری مسخرم میکنی.</font><br /><font face="Tahoma">دیدم ناراحت شده گفتم: نه بخدا من از بچگیم صابون گلنار میزدم تا زگی هام سدرصحت استفاده میکنم . </font><br /><font face="Tahoma">در
 حالی که با حلت بهت و شگفتی شروع به کار کرد گفت: خوب شانس اوردی . حتما 
ارث دارین وگرنه مردم این همه شامپو خارجی میزنن کچل میشن اونوقت تو با این
 شامپو و صابون دره پیتی موهات اینطوری مونده . </font><br /><font face="Tahoma">با لبخند گفتم :اره شاید ....چون بابامم موهاش به همین پر پشتی بود . </font><br /><font face="Tahoma">کارش
 که تموم شد خودمو تو اینه دیدم موهام خیلی عجیب و غریب کوتاه شده بود در 
همو نامنظم اما جالب بود که خیلی صورتمو مردونه و جذاب کرده بود . </font><br /><font face="Tahoma">کامی که رضایتو تو چشام دید گفت: میدونستم خوشت میاد .</font><br /><font face="Tahoma">به این صورت و موی لطیف فقط مدل فشن میاد درست شدای عین این پسرای خوشتیپ کره ای .</font><br /><font face="Tahoma">بزار ابروتم یکم مرتب کنم تا جذاب تر شی . </font><br /><font face="Tahoma">گفتم : نه ممنون همینجوری خوبه بدم میاد ابروم دست بخوره . </font><br /><font face="Tahoma">چپکی نگام کرد و گفت: وا مثل این پسر امولا حرف میزنی باورکن فقط روشو کوتاه میکنم اخه خیلی بیرخته... تو چشم میزنه . </font><br /><font face="Tahoma">حریفش نشدم با اون قیچی ظریف موهای ابرومو کوتاه کرد . </font><br /><font face="Tahoma">خلاصه
 کارش تموم شد و الحق که خیلی تمیز کار میکرد . با خودم گفتم دیگه همیشه 
میام همین ارایشگاه .حق والزمشو دادمو راه افتادم به سمت بوتیک الیزه.</font><br /><font face="Tahoma">اینبار با تاکسی رفتم رسیدم دیدم اوووه ه ه ساعت هفت شبه تازه داره باز میکنه .</font><br /><font face="Tahoma">کمی صبر کردم کامل که باز کرد رفتم داخل . </font><br /><font face="Tahoma">فروشنده که برعکس کت و شلوار خوشدوخت تنش بیرخت بود گفت: چه امری داشتید قربان؟ در خدمتم .</font><br /><font face="Tahoma">با اکراه گفتم : من از طرف اقای بهداد اومدم چند دست کت و شلوار میخواستم .</font><br /><font face="Tahoma">با شنیدن اسم بهداد گل از گلش شکفت : بله بله بفرمایید صفا اوردید .</font><br /><font face="Tahoma">الان کارامونو نشونتون میدم .بفرمایید بشینید . </font><br /><font face="Tahoma">سریع تلفن و برداشتو شماره گرفت: سلام </font><br /><font face="Tahoma">لطف کنید کیک و قهو بفرستید اشتراک 23 . و گوشی رو گذاشت . </font><br /><font face="Tahoma">همونطور
 که داشت چاپلوسی میکرد کت اسپرت مشکی رو اورد . کمک کرد بپوشمش . یکم سازش
 برام بزرگ بود اندام ظریفم تو اون کت اصلا جالب نبود . پسر که خودش متوجه 
شده بود سریع رفت و یه ست دیگه اورد .</font><br /><font face="Tahoma">_لطف کنید کامل بپوشید.</font><br /><font face="Tahoma">رفتم
 تو اتاق پرو با بدبختی خودمو از شر پلیور زمختم رها کردم . پیرهن لطیف 
مشکی از جنس ساتن که خیلی براق بود و پوشیدم کامل اندازه بود برامدگی سینه 
هامم توش مخفی مونده بود . </font><br /><font face="Tahoma">شلوارپارچه ای بههمون رنگ پوشیدم اما کمی برام بلند بود که پسر فروشنده علامت گذاشت و گفت: نگران نباشید همین الان کوتاهش میکنم . </font><br /><br /><font face="Tahoma">بعد کت اسپرت مشکی از جنسی که تا اون موقع ندیده بودم بهم داد .</font><br /><font face="Tahoma">کامل که شدم نگاهی به خودم انداختم چه بهم میومد . دیگه یه درصدم کسی شک نمیکرد من دخترم .</font><br /><font face="Tahoma">چند دست دیگه هم به عناوین مختلف برداشتم</font><br /><font face="Tahoma">دیگه وقت رفتن بود دلم واسه پولای بیزبونی که میخواستم بدم میسوخت . رو به پسر گفتم : حسابم چقدر میشه ؟</font><br /><font face="Tahoma">فروشنده لبخندی زد و گفت آقای بهداد حساب کردند .</font><br /><font face="Tahoma">در حالی که قند تو دلم اب میشد گفتم: کی؟ اخه اینطوری که نمیشه . پولشونو پس بدید خودم حساب میکنم .</font><br /><font face="Tahoma">فروشنده این بار با تمسخر نگاهم کرد و گفت : فکر نمیکنم شما الن همچین پولی همراهتون باشه .</font><br /><font face="Tahoma">در حالی که بهم برخورده بود گفتم: مگه چقدر میشه ؟ بگید شاید همراهم باشه .</font><br /><font face="Tahoma">با با همون لبخند تمسخر امیز گفت:قابل نداره با تخفیف ویژه بخاطر اقای بهداد میشه </font><br /><font face="Tahoma">دو میلیونو هشتصد هزار تومن.</font><br /><font face="Tahoma">کفم برید تا حالا بیشتر از صد هزار تومن واسه خودم چیز نخریده بودم اونوقت حالا....</font><br /><font face="Tahoma">کمی خودمو جمع و جور کردمو گفتم بهتره همون اقای بهداد حساب کنن . </font><br /><font face="Tahoma">و بدون لب زدن به کیک و قهوه از اونجا خارج شدم . </font><br /><font face="Tahoma">مخم داشت سوت میکشید . دومیلیون . من حتی این مقدار پولو یکجا ندیده بودم .</font><br /><font face="Tahoma">خسته خودمو به خونه رسوندم بازم تنها بودم . سکوت تمام خونه رو پر کرده بود . </font><br /><font face="Tahoma">داشتم به فردا فکر میکردم به اینده نامعلومم .....</font></p>
<div class="CenterPost2">نیمه های شب احساس کردم کسی کنارمه تا چشامو باز 
کردمو تکونی خوردم دستی رو دهنمو گرفت . حالم از بوی تند الکلی که به مشامم
 رسید بهم خورد . تو تاریکی اتا ق چشمام صورت مست کرده مهران و تشخیص داد 
که با حالت بدی بهم زل زده بود و نیشخند میزد . <br /><font face="Tahoma">داشتم
 از ترس میمردم . باید یه کاری میکردم . تقلا کردم دستشو از رو دهنم بردارم
 که تنه سنگینشو انداخت روم . نفسم داشت بند میومد . اشک تو چشام جمع شده 
بود .</font><br /><font face="Tahoma">صدای چندش اورشو شنیدم : بیخودی زور نزن . نترس ... اروم باش </font><br /><font face="Tahoma">کاریت ندارم فقط میخوام یکم با دختر عموم اختلات عاشقانه کنم . همین .</font><br /><font face="Tahoma">با
 دستام موهای فرفریشو که عین پشم گوسفند میمونست گرفتم و با هرچی زور تو 
بدنم بود کشیدم . از درد ناله ای کرد و دستشو از رو دهنم برداشت هلش دادم 
عقب </font><br /><font face="Tahoma">خواستم از زیر بدنش خودمو بکشم بیرون که سیلی محکمی تو گوشم خوابوند تا مغز سرم سوت کشید . گیج و منگ شده بودم .</font><br /><font face="Tahoma">با
 وحشی گیری پیرهنمو پاره کرد . لبای کثیفشو رو بدم پایینو بالا میرفت . نفس
 نفس میزد و میگفت: ای جان .. چه هیکلی قایم کرده بودی زیر این لباسا ... 
ووو حس میکردم یه سگ بد بو داره لیسم میزنه . تقلا کردنم فایده نداشت مثل 
یه جوجه زیر بدنش داشتم له میشدم . </font><br /><font face="Tahoma">خواستم 
جیغ بکشم که یاد حرفای زن عموم افتادم نه نباید می ذاشتم باز بهم تهمت بزنه
 . داشت به زور شلوار جینمو از پام میکشید بیرون که </font><br /><font face="Tahoma">حواسمو
 جمع کردم ساعت زنگدار کنار رختخوابمو برداشتم و اونقدر محکم کوبوندم تو 
سرش که بی هیچ صدایی نقش زمین شد .تن گندشو از روم کنار زدم.</font><br /><font face="Tahoma">سریع
 لباسا و هر چی که به ذهنم میومد ریختم تو ساک دستیم . هی برمیگشتم عقب 
ببینم بهوش نیمده که یه لحظه دیدم تکون خورد دیگه واینستادم ساک و انداختم 
رو کولمو به سمت در رفتم که از پشت افتاد روم با صورت پهن شدم رو زمین</font><br /><font face="Tahoma">سینه
 هام بد جوری درد گرفتن . موهامو ی کوتاه شدمو تو چنگ گرفت و با صدای دورگه
 ای گفت . تو سر من میزنی ماده سگ . همه دخترا منتظر یه اشاره منن اونوقت 
تو ...... منو با یه حرکت پرت کرد گوشه دیوار و کمر شلوارشو شل کرد . دیگه 
تحمل نداشتم با چشمای گریون گفتم : جلو نیا ...تو رو خدا ... تو که این همه
 دوست دختر داری .. منو میخوای چی کار .... بخدا جیغ میکشم مهران و عمو 
بیان ...</font><br /><font face="Tahoma">با خنده چندش اورش گفت : جیغ بکش 
...یالا دیگه جیغ بکش ... فکر کردی خرم وقتی اونا خونه ان بیام سراغت ... 
هیچکی تو خونه نیست ... الگی گلوتو پاره نکن ...</font><br /><font face="Tahoma">از
 ترس قالب تهی کردم دیدم داره میاد طرفم پیرهنشو در اورد قلبم عین گنجیشک 
میزد بالشتمو به سمتش پرت کردم با یه حرکت اونو طرف دیگه ای انداخت . 
گلدون... کتاب.... هر چی تو دستم میومد به سمتش پرت میکردم اما فایده نداشت
 . مقابلم بود خواست با دستاش منو بگیره که عین گربه از کنارش چارچنگولی در
 رفتم از پشت پامو گرفت کشید سمت خودش با خودم گفتم دیگه کارم تمومه با 
صدای بلند زار میزدم و التماسش میکردم که یهو چشمم به حشره کش گوشه اتاق 
افتاد . با تقلای زیاد پامو از دستش بیرون اوردمو دوییدم سمت پیف پاف اونم 
پشت سرم تا خواست دوباره بگیرتم اسپری رو تو صورتش خالی کردم با دست رو 
چشماشو گرفت و داد زد : ای چشمم .. کثافت کورم کردی ... ا..بی پدر میکشم 
... اااای ی ی چششمم ... میکشمت نیماااااا</font><br /><font face="Tahoma">جلدی ساکمو برداشتم و دوییدم بالا و از در خارج شدم ... </font><br /><font face="Tahoma">هوا هنوز تاریک بود پرنده تو شهر پر نمیزد ...هنوز داشتم میدوییدم .</font><br /><font face="Tahoma">اشک
 چشمام صورتمو خیس کرده بود اونقدر ترسیده بودم که نفهمیدم چطور از خونه 
زدم بیرون ... اصلا کجا بودم ... پشت سرمو نگاه کردم خبری از مهران نبود . 
گوشه دیوار ایستادمو از نفس افتاده بودم . </font><br /><br /><br /><font face="Tahoma">همیشه
 از مهران بدم میومد .نگاه هرزش بدنمو میلرزوند اما فقط در حد همون نگاه 
بود ... هیچوقت جرات همچین کاری رو نداشت ... اره شاید بخاطر اینکه همیشه 
تو خونه مرداد هوامو داشت ... اما امشب کجا بود ... چرا هیچکدومشون خونه 
نبودن ...</font><br /><font face="Tahoma">دیگه اون خونه جای موندن نبود . به اطاف نگاه کردم </font><br /><font face="Tahoma">هوا هنوز تاریک بود فکر کنم ساعت 3 صبح بود .</font><br /><font face="Tahoma">به سر تا پام نگاهی انداختم .</font><br /><font face="Tahoma">با
 لباس پسرونه کفشی که پشتش خوابونده شده بود و برامدگی سینه ام که وقت 
نکرده بودم ببندمش . سریع ساکمو گذاشتم زمین مانتو و شالی در اوردمو پوشیدم
 . باید دنبال یه جایی میگشتم تا بتونم لباسامو عوض کنم . اما اخه کجا ؟</font> 

<p>سر خیابون اصلی رسیدم .باید ازش رد میشدم ...<br /><font face="Tahoma">ماشینای
 سنگین از کنارم میگذشتند. بعضیاشون واسم چراغ و بوق میزدند . بعضیای دیگه 
وامیستادن . دوباره شروع کردم به دوییدن و از خیابون گذشتم وارد کوچه پس 
کوچه ها شدم . اینقدر رفتم تا به پارک محله که بخاطر قوری بزرگی که ازش اب 
میریخت معروف بود به پارک قوری رسیدم. تنها جایی که میشد تغییر قیافه داد 
همینجا بود . با قدمای سریع به سمت توالتهای ته پارک رفتم . اروم در و هل 
دادم عقب که یهو یه پیزی از پشت درو گرفت هر چی فشار میدادم فایده نداشت . 
صدای هراسون دو دختر به گوشم خورد </font><br /><font face="Tahoma">_حتما مامور انتظامیه . </font><br /><font face="Tahoma">_درو محکم بگیر بچه ها از پنجره در برن .</font><br /><font face="Tahoma">_ خودم چی؟ </font><br /><font face="Tahoma">یه بار دیگه هل دادم اینبار در بشدت باز شد و هل خوردم تو دیدم دختری داره از پنجره ساختمون توالت فرار میکنه .</font><br /><font face="Tahoma">دخترای فراری بودن . یه لحظه با خودم گفتم : خوب شد حداقل یه سقف بالا سرم بود و گرنه حتما منم مثل اینا اواره مستراح میشدم . </font><br /><font face="Tahoma">بوی گند توالت حالمو بهم زد . به سمت صندلی ته راهرو رفتم </font><br /><font face="Tahoma">دیدم
 یه پیر زن مچاله گوشه یکی از توالتا افتاده . شیبه معتادا بود بد جوری 
حالم داشت بهم میخورد . از این همه فقر وکثافت اوقم گرفت . </font><br /><font face="Tahoma">سریع ساکمو رو صندلی گذاشتم .</font><br /><font face="Tahoma">مقابل ایینه شکسته اونجا ایستادمو لباسمودر اوردم سوز پاییزی بدنمو لرزوند . بانداژ و برداشتم سینمو محکم بستم . </font><br /><font face="Tahoma">کتو شلوار ست مشکیمو پوشیدم دستامو خیس کردمو تو موهام کشیدم و سعی کردم همون مدلی که کامی واسم درست کرده بود درش بیارم .</font><br /><font face="Tahoma">وقتی
 مرتب شدم وسایلمو جمع کردم برم که باز پیرزن ودیدم نمیدونم زنده بود یا 
مرده هر چی خواستم به سمتش برمو کمکش کنم نتونستم . خواستم برم اما باز دلم
 راضی نشد هر چی پول نوت داشتم از تو ساکم در اوردم سرجمع پنجاه هزاری میشد
 با اکراه به سمتش رفتم و پولو گذاشتم کف دستای چرکش .میدونستم بازم با این
 پول مواد میخره اما نمیدنم چرا نتونستم بی تفاوت ازش بگذرم .</font><br /><font face="Tahoma">سریع از توالت خارج شدم و عقی زدم .</font><br /><font face="Tahoma">باورش
 برام سخت بود . همیشه فکر میکردم جزء قشر فقیر جامعه ام اما حالا با دیدن 
این صحنه فهمیدم زیر خط فقرم کسایی هستند که زندگی میکنن . درواقع زندگی که
 نه مرگ تدریجی .</font><br /><font face="Tahoma">چه روز گندی رو شروع کرده بودم .</font><br /><font face="Tahoma">لحظه ای عمارت باشکوه بهداد و با توالت مخروبه پارک مقایسه کردم . </font><br /><font face="Tahoma">چه اختلافی بود . </font><br /><font face="Tahoma">هوا کم کم رو به روشنی میرفت ساعت بزرگ پارک ده دقیقه به شش رو نشون میداد .</font><br /><font face="Tahoma">وقت نداشتم باید سریع خودمو به خونه بهداد میرسوندم . تاکسا هم تک و توک بیرون اومده بودن جلوی یکشون و گرفتم و گفتم در بست.</font><br /><font face="Tahoma">دو پایی زد رو ترمز گفت :کجا؟</font><br /><font face="Tahoma">گفتم : خیابون ارم چند میبری؟</font><br /><font face="Tahoma">نگاهی به سروضعم کردو گفت: چهار تومن . </font><br /><font face="Tahoma">معلوم بود میخواد تیغم بزنه گفتم : او چه خبره؟ دو وپونصد میدم میبری؟ </font><br /><font face="Tahoma">با عصبانیت گفت : نه عامو برو با یکی دیگه . فکر کردیم سر صبحی خدا بمون رو کرده .</font><br /><font face="Tahoma">از اونجایی که دیرم شده بود سوار شدم و گفتم باشه بیا اینم چهار تومن . </font><br /><font face="Tahoma">با سرخوشی پول و گرفت و گفت خدا بده برکت .</font><br /><font face="Tahoma"><br /></font><br /><strong>از خیابونای دود گرفته گذشتیم تا به باغ سر سبزارم رسیدیم.</strong><br /><br /><br /><font face="Tahoma">سر کوچه عمارت بهداد بودیم که گفتم :ته همین کوچه . </font><br /><font face="Tahoma">وقتی راننده مقابل عمارت ترمز زد با اهی گفت: ای خدا مصبتو شکر ببین </font><br /><font face="Tahoma">یکی را داده ای صد ناز و نعمت یکی قرص نون الوده در خون . </font><br /><font face="Tahoma">دیگه وانستادم بقیه گلشو از خدا بشنوم.</font><br /><font face="Tahoma">رفتم سمت در بزرگ اهنی و زنگ در و زدم .</font><br /><font face="Tahoma">چند دقیقه بعد در باز شد و من پا به درون عمارت سر سبز بهداد گذاشتم . </font></p>
<p>مثل روز قبل ادوارد عین برج زهر مار در سرسرا رو برام باز کرد و من وارد شدم . <br /><font face="Tahoma">داشتم به سمت اتاق مانی میرفتم که گفت: اقا منتظرتون هستن . راهمو کج کردمو به اتاق بهداد رفتم . </font><br /><font face="Tahoma">باز
 هم پیپ به دست با همون کت و شلوار رو مبل راحتی سفیدش لم داده بود و از 
پنجره بزرگ اتاقش ابگیرو تماشا میکرد . تا صدای پامو شنید به سمتم برگشت .</font><br /><font face="Tahoma">برق تحسینو تو چشماش دیدم . سلامی گفتم که کمی گرمتر از روز قبل پاسخمو داد </font><br /><font face="Tahoma">از جا بلند شدو به سمت میز کارش رفت .</font><br /><font face="Tahoma">چیزی نوشت ...کاغذی به سمت گرفت و گفت : این نامه رو همراه چک به اقای محتشم مدیر مدرسه مانی بدید . </font><br /><font face="Tahoma">چشمی گفتم و خواستم برگردم که با کمی تمسخر گفت: از کت و شلوارتون راضی هستید ؟</font><br /><font face="Tahoma">نفس
 عمیقی کشیدم و به سمتش برگشتم گفتم : بله البته کیه که از کت به این 
خوشدوختی راضی نباشه . ضمنا از شما هم واقعا ممنونم بابت اینا . مطمئن 
باشید در اسرع وقت هزینشو به شما برمیگردونم . </font><br /><font face="Tahoma">با
 ز با همون لبخند کجکی گفت: نمیخواد به فکر پس دادن پول باشی این یه هدیه 
بود بخاطر نجات جون مانی . بعدشم تو از من حقوق میگیری میخوای پول خودمو به
 خودم برگردونی . بیخیال پسر جون برو خوش باش . </font><br /><font face="Tahoma">خدایا چرا این مرد همه حرفاش نیش دار بود . خوب بگو تو که هدیه میدی چرا تو رخ میکشی پس ؟ </font><br /><font face="Tahoma">بی هیچ حرفی درو باز کردمو بیرون اومدم . از بس ناخونمو تو مشتم فشردم جاش رو کف دستم مونده بود . </font><br /><font face="Tahoma">با
 خوشحالی به سمت اتاق مانی رفتم . این بار در و با احتیاط باز کردم . اما 
خوشبختانه خبری از سطل اب خبری نبود . مانی اروم تو تختخوابش خوابیده بود.</font><br /><font face="Tahoma">پتوش کنار رفته بود و قسمت کمی از بدنشو پوشونده بود . </font><br /><font face="Tahoma">اروم موهاشو نوازش کردم و گفتم: مانی ... مانیه خوشکلم بیداری ؟ </font><br /><font face="Tahoma">چشمای ابیش با شوق از هم باز شد . پرید تو بغلم و گفت: سلام نیمایی جونم </font><br /><br /><font face="Tahoma">همونطور که تو بغلم بود به سمت دستشویی اتاقش بردمشو گفتم: سلام عزیز دلم </font><br /><font face="Tahoma">چشماشو مالید و با شوق نگام کرد وگفت: وای چه ناز شدی نیمایی کت و شلوار چه بهت میاد ...</font><br /><font face="Tahoma">بعد با احتیاط دستشو رو موهام کشید :وای موهاتم از این سیخ سیخیا کردی .؟ منم تابستونا که مرسه نمیرم موهامو اینجوری میکنم . </font><br /><font face="Tahoma">با لبخند گفتم: اول مرسی از اینهمه تعریف هر چی باشم به پای خوشگلی تو نمیرسم دوما مرسه نه مدرسه .</font><br /><font face="Tahoma">سوما خ دیشب خوب خوب خوابیدی؟ </font><br /><br /><font face="Tahoma">با اخم سرشو تکون داد و با لحن خوشمزه گفت :نه </font><br /><font face="Tahoma">گفتم: ااا چرا گلم؟ </font><br /><font face="Tahoma">گفت: اخه دیشب خواب بد دیدم .کلی ترسیدم . </font><br /><font face="Tahoma">سرشو
 بوسیدمو گفتم : اشکال نداره عزیزم از امشب دیگه نمیزارم خواب بد ببینی 
.حالا بیا برو یه جیش بکن ....صورتتو بشور تا بریم مدرسه که داره دیر میشه .</font><br /><font face="Tahoma">با لحن خنده داری گفت: وای ی ی ..نه ..بازم مرسه..</font><br /><font face="Tahoma">خندیدمو گفتم : مدرسه نه مرسه</font><br /><font face="Tahoma">گفت حالا هر چی. </font><br /><font face="Tahoma">تا مانی دست و روشو میشست از ادوارد خواستم صبحونه مانی رو بیاره اتاقش که با سردی تمام گفت: اقا زاده هیچ وقت صبحونه نمیخورن . </font><br /><font face="Tahoma">از لحنش بدم میومد انگار با من پدر کشتگی داشت از لجش گفتم اتفاقا خودش گفته که میخواد . </font><br /><font face="Tahoma">این بار کمی تعجب تو اون چشای بی حالش نشست و بی هیچ حرفی رفت . چند دقیقه بعد با سینی کامل صبحونه برگشت .</font><br /><br /><font face="Tahoma">مانی داشت صورتشو خشک میکرد که گفتم : مانی بیا صبحونتو بخور تا زود بریم </font><br /><font face="Tahoma">با دست دماغشو گرفت و گفت: پیف پیف بدم میاد ازبوی تخم مرغ . ببرش </font><br /><font face="Tahoma">وقتی دید من دارم جدی نگاش میکنم گفت: خوب نیمایی بو میده دوست ندارم .</font><br /><font face="Tahoma">دستی روموهای لختش کشیدمو گفتم : میدونی الان چند تا بچه دوست داشتن جای تو بودن و این غذا های خوشمزه رو میخوردن؟ خیلیا یکوشونم من </font><br /><font face="Tahoma">مانی با این حرف بچگونه خندید و گفت ااا نیمایی مگه تو هم بچه ای؟</font><br /><font face="Tahoma">با شیطنت گفتم :اره وقتی با تو هستم دلم میخواد بچه باشم . حالا بیا مثل دو تا بچه خوب صبحونه بخوریم بریم مرسه .</font><br /><font face="Tahoma">دستاشو بهم زد و گفت: مرسه نه نیمایی مدرسه .</font><br /><font face="Tahoma">با خنده دستشوگرفتمو به سمت سینی غذا رفتم. وای اینقدر گشنم بود که نگو . </font><br /><font face="Tahoma">لقمه های کوچیک کره مربا واسه مانی میگرفتمو دهنش میذاشتم واسه خودمم تخم مرغ .</font><br /><font face="Tahoma">وقتی
 تموم شد اونیفورم مانی و تنش کردمو مرتب و منظم کنار کمری سفیدی منتظر 
راننده شدیم . مردی با عینک وکلاه و اورکت بلندی از اتاقک کوچکی اونسمت باغ
 بیررون اومد و سلامی داد. به گرمی دست منو فشرد و گفت قاسمی هستم . منم به
 همون گرمی گگفتم : وحدانی هستم .</font><br /><font face="Tahoma">در و 
واسمون باز کرد . تنها ماشین مدل بالایی که توش نشسته بودم همون تاکسی یای 
سمند بود که اونم فقط یکی دوبار اتفاقی سوار شده بودم .</font><br /><font face="Tahoma">چه حالی میکردن این پولدارا یعنی منم میتونستم یه روز همچین ماشینی بخرم ؟</font><br /><font face="Tahoma">با لبخندی به خودم گفتم : اره تو اون دنیا خدا حتما یکیشو بهت جایزه میده .</font><br /><br /><br /><font face="Tahoma">چند
 خیابون ساحلی رو پشت پسر گذاشتیم تا به مدرسه معروف دکتر حسابی رسیدم جایی
 که کلی از خانواده ها ارزوشون بود بچشون اونجا درس بخونه .</font><br /><font face="Tahoma">اما هزینه سنگین ثبت نام این اجازه رو بهشون نمیداد . </font></p>
<p>از محوطه چمن کاری شده حیاط گذشتیم. مانی رو فرستادم سر کلاسش و به سمت دفتر مدرسه رفتم .<br /><font face="Tahoma">وقتی وارد شدم دو مرد و یک زن تو اتاق نشسته بودن . سلامی دادمو گفتم ببخشید با اقای محتشم کار داشتم .</font><br /><font face="Tahoma">زن با نگاه عشوه گری گفت شما؟</font><br /><font face="Tahoma">گفتم ولی مانی بهداد هستم.</font><br /><font face="Tahoma">زن در حالی که چشاش گرد شده بود گفت: فکرنمیکردم مانی پدر به این جونی داشته باشه .</font><br /><font face="Tahoma">با لحن محکمی گفتم : من پدرش نیستم پرستارشم . حالا ممکنه اقای محتشمو ببینم .</font><br /><font face="Tahoma">زن سرشو با عشوه به سمت راست اتاق چرخوند وگفت بفرمایید داخلند.</font><br /><font face="Tahoma">در زدم . و وارد شدم .</font><br /><font face="Tahoma">مردی حدودا پنجاه ساله با ریش وسبیل جو کندمی با عینکی به چشم پشت میز نشسته بود . </font><br /><font face="Tahoma">سلام کردم جوابمو داد و گفت: بله چه کمی از من برمیاد . ؟</font><br /><font face="Tahoma">گفتم : من از طرف اقای بهداد اومدم .</font><br /><font face="Tahoma">با شنیدن اسم بهداد سگرمه هاش تو هم رفت وگفت: وحتما پرستار جدید </font><br /><font face="Tahoma">مانی هستید نه.؟</font><br /><font face="Tahoma">گفتم :بله ونامه بهدادو از جیبم در اوردم و بهش دادم.</font><br /><font face="Tahoma">بدون اینکه نامه رو باز کنه گفت : اینم حتما یه چکه چند ملیونیه</font><br /><font face="Tahoma">پاکتو بهم پس داد و گفت : ببینید اقای محترم من دیگه نمیتونم مانی روتو این مدرسه نگه دارم حتی با این چکهای چند ملیونی .</font><br /><font face="Tahoma">من که تا اون لحظه ساکت بودم گفتم: میشه علتشو بگید اقای محتشم ؟</font><br /><font face="Tahoma">دلیل
 از این بالاتر که اقای بهداد تو طول این دو سالی که بچه اشو اینجا ثبت نام
 کرده حتی یک بار نیومده سر بزنه ببینه مشکل چیه ما چرا مدام میخوایم 
ایشونو ببینیم اما بجای خودش یا پرستاربچه اشو میفرسته یاچک چند میلیونی . 
نمیشه اقا اینطور پیش بره</font><br /><font face="Tahoma">این بچه پیش فعاله همه معلما و بچه های مدرسه از دستش العمانن.</font><br /><font face="Tahoma">تو
 همین حین صدای داد وفریادی اومد و در اتاق به شدت بز شد و زنی سراسیمه 
وارد اتاق شد و گفت: من دیگه یه لحظه تو این مدرسه نمیمونم یا جای منه یا 
جای ااین پسر ..</font><br /><font face="Tahoma">مدیر که از قبل عصبانی بود گفت : بازم مانی بهداد؟</font><br /><br /><font face="Tahoma">زن
 گفت: اسمشو هم نیارید بیاید بریم ببینید چه به روزم اورده یه موش کره به 
چه بزرگی انداخته تو کیفم ..خدا از دست این پسر چیکار کنم تازه همین که 
نیست وسط دفتر یکی از پچه ها هم کلی کرم خاکی گذاشته ..</font><br /><font face="Tahoma">محتشم
 با عصبانیت رو کرد به منو گفت: ملاحظه میکنید اقا میبینید . همین امروز 
پروندشو میدم ببرید . خانم عبادی پرونده مانی بهدادو بیارید .</font><br /><font face="Tahoma">از شنیدن حرفای زن داشتم شاخ در میاوردم یعنی همه این کارا رو مانی تو همین چند دقیقه کرده بود . </font><br /><font face="Tahoma">هرچی خواهش و التماس کردم فایده نداشت اقای محتشم از عصبانیت داشت منفجر میشد . </font><br /><font face="Tahoma">گفت
 اقا فکر کردید بار اول و دومشه؟ نه ما دوساله داریم شیطنت های این بچه رو 
تحمل میکنیم حتی یک بار اومده بود تو اتاق من ورو تمام این دفتر و دسک 
ادرار کرده بود اقا ادرار میفهمید . </font><br /><font face="Tahoma">خانم 
عبادی پرونده به دست وارد شد و اونو داد به اقای محتشم اونم یه امضا پاش 
کردو داد دست من .ازدفتر با حالت بهت بیرون اومدم که مانی رو کیف به دست 
توحیاط دیدم . </font><br /><font face="Tahoma">سرشو انداخته بود پایین و داشت چمنا رو لگد کوب میکرد .</font><br /><font face="Tahoma">باورم نمیشد بچه ای با این مظلومیت بتونه همچین کارایی بکنه . نمیدونم چطور موشو گذاشته تو کیفش که من نفهمیدم .؟</font><br /><font face="Tahoma">تا منو دید گفت: چی شد اخراجم کردن؟</font><br /><font face="Tahoma">گفتم : خوبه که خودتم میدونی .</font><br /><font face="Tahoma">در
 حالی که لبخند شیطنت باری رو لبش بود گفت : بیخیال نیمایی این سومین باره 
که منو اخراج کردن اما هر با ر با یه چک بابا دوباره برگشتم .</font><br /><font face="Tahoma">با
 لحن جدی گفتم: اما فکرنکنم دیگه این بار باباتم با پولاش بتونه تو رو 
برگردونه فعلا بیا بریم خونه تا با بابات صحبت کنم ببینم چی کار میشه کرد .</font><br /><font face="Tahoma">دوباره
 سوار ماشین شدیمو به سمت خونه برگشتیم . توی راه همش به این فکر میکردم که
 چی به این بهداد بگم باورم نمیشد اینقدر نسبت به پسرش سهل انگار باشه .</font> </p></div></font></font></font><p>
</p>]]></description>
<pubDate>Sun, 26 Jan 2014 14:25:38 GMT</pubDate>
<dc:creator>ranginkaman</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://ranginkaman.samenblog.com/128.html</guid>
</item>
</channel>
</rss>