<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
		>
<channel>
<title>رنگین کمان</title>
<description>مطالب جالب و خواندنی</description>
<atom:link href="http://ranginkaman.samenblog.com/rss/127/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
<link>http://ranginkaman.samenblog.com/</link>
<generator>RSS Generated by SamenBlog.com</generator><item>
<title>رمان نیما[قسمت دوم]</title>
<link>http://ranginkaman.samenblog.com/127.html</link><category>رمان نیما</category>
<description><![CDATA[<div>رمان نیما<br /><div>قسمت 2<br /><br /></div></div><p>
</p><font face="Arial" color="#010101" style="font-size: 15pt;"><font face="Tahoma" color="#010101" style="font-size: 8pt;"><font color="#313131">هوا هنوز کامل روشن نشده بود که از خواب بیدار شدم اینقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد .<br /><font face="Tahoma">گرمکن ورزشیمو انداختم رو سرم و به سمت دستشویی ته حیاط رفتم </font><br /><font face="Tahoma">اخ که چه سرد بود هوا داشتم یخ میکردم . سریع کارمو کردم و دوییدم تو اتاقم. </font><br /><font face="Tahoma">باید قبل از بیدار شدن عموم میرفتم .اما بهتر بود یه دوش میگرفتم ناسلامتی قرار بود برم مصاحبه .</font><br /><font face="Tahoma">جلدی
 حوله و مسواکمو برداشتم دوییدم سمت حموم که کنار دستشویی بود از بس هوا یخ
 بود بی توجه در حموم و باز کردم و رفتم تو که یهو دیدم مهرداد لخت داره 
خودشومیشوره تا منو دید دستشو گرفت جلوش و داد زد منم از ترس چشامو بستم و 
شروع کردم به جیغ زدن نفهمیدم چطور اومدم بیرون .از خجالت اب شدم </font><br /><font face="Tahoma">اخه
 نیمای خر حواست کجا بود چرا یهو پریدی تو حموم تو که میدونی معمولا مهرداد
 صبحای زود میره حموم وای خدا حالا چه فکرا که پیش خودش نمیکنه .</font><br /><br /><font face="Tahoma">حوله و مسواکمم جا گذاشتم اااه. اصلا بیخیال حموم بهتره تا نیومده بیرون برم.</font><br /><font face="Tahoma">در
 اتاقمو قفل کردم که کسی سر زده وارد نشه . لباسامو بیرون اوردم بانداژایی 
که خریده بودم برداشتمو مشغول مخفی کردن برامدگی های بدنم شدم . </font><br /><font face="Tahoma">تا
 میتونستم سفت بستم تا صاف صاف بشه . پیرهن رکابی مردونه ای پوشیدم تا 
بانداژا معلوم نشه بعد پولیورو شلوار جین مردونه ای که خریده بودمو پوشیدم 
با این لباس ضخیم و گشاد خیالم راحت بود . </font><br /><font face="Tahoma">حالا
 نوبت کلاه گیسم یود با دقت موهامو بستم و کلاه و روسرم گذاشتم .یه نگاه به
 خودم انداختم هیچ نشونی از نیمای قبل نبود . سریع مانتو و شالمو پوشیدم 
مدارکمو گذاشتم تو کیفمو چند تا از کارای نقاشی چهرمو برداشتم سریع از 
اتاقم زدم بیرون تا اومدم در و باز کنم یکی از پشت سر کیفمو گرفت و گفت: 
کله سحری کجا تشریف میبرین؟</font><br /><font face="Tahoma">با اکراه برگشتم رومنمیشد تو صورتش نگاه کنم . </font><br /><font face="Tahoma">سر به زیر گفتم س..سس..سلام . </font><br /><font face="Tahoma">مهراد با لحن شوخی گفت: علیکه سلام .خانوم خانوما میگم صبح به این زودی کجا میری؟</font><br /><font face="Tahoma">وقتی لحن اروم و شوخشو شنیدم خیالم یه کم راحت شد و گفتم : دارم میرم مصاحبه دعا کن قبول شم .</font><br /><font face="Tahoma">مهردادگفت:ااا با اون دست گلی که چند دقیقه پیش به اب داری توقع دعا هم داری؟ خیلی پرویی بچه . یه عذر خواهی...یه چیزی .</font><br /><font face="Tahoma">با دلخوری گفتم: تقصیر من نبود بخدا از بس هوا سرد بود بی توجه پریدم تو حموم.</font><br /><font face="Tahoma">مهرداد با سوظن نگاهی بهم انداخت وگفت :عجب..یعنی صدای ابم نشنیدی؟</font><br /><font face="Tahoma">سرم بالا اوردمو با چشای گشاد شدهاز ترس به صورت مردونه و جذابش زل زدمو گفتم :نه به خدا مهرداد .باور کن .اصلا متوجه نشدم.</font><br /><font face="Tahoma">مهرداد
 که از قیافم خندش گرفته بود گفت:چیه حالا ؟ چرا قیافت عین بچه ترسو ها شده
 . نخواستم که اعدامت کنم . این بارو میبخشمت اما دفعه دیگه خواستی بری 
حموم اول در بزن بعد برو تو .حالام برو به کارت برس .</font><br /><font face="Tahoma">با خوشحالی چشمی گفتم و در خونه رو باز کردم دستی تکون دادم و گفتم از عمو هم خداحافظی کن بگو کار داشتم .</font><br /><font face="Tahoma">مهرداد هم دستی تکون دادو گفت: نیستش دیشب رفت حاج خانومو بیاره خودشم موندگار شد برو به سلامت...</font><br /><font face="Tahoma">صلواتی فرستادمو اولین قدمو تو جاده پر پیچ وخمی که انتخاب کرده بودم گذاشتم.</font><br /><font face="Tahoma">تو واحد مرتب دعا میخوندم بد جوری دلم شور میزد .</font><br /><font face="Tahoma">یک ساعت بعد جلوی خونه ای بودم که ادرسش تو روزنامه بود .</font><br /><font face="Tahoma">خونه
 نبود که قصر بود . در بزرگ یشمی با میله های طلایی بین دیوار خودنمایی 
میکرد .گلای پیچک سر تا سر دیوار خونه باغ و گرفته بود . اطراف و نگاه کردم
 پرنده پر نمیزد .سریع تو کنج دیوار قایم شدم و شال و مانتو همو در اوردم 
گذاشتم تو کوله پشتیم .کلاه گیسمو مرتب کردم .</font><br /><font face="Tahoma">هوای خنک پاییزی صورتمو نوازش میداد . یه نفس عمیق کشیدم اروم زنگ خونه رو که تصویری هم بود زدم.</font><br /><font face="Tahoma">منتظر موندم تا اینکه بعد از چند دقیقه صدای خشن مردونه ای گفت: بفرمایید.</font><br /><font face="Tahoma">نزدیک بود خودمو ببازم . اما به خودم گفتم نترس کمی صدامو کلفت کردم :</font><br /><font face="Tahoma">ببخشید ,بخاطر اگهی توی روزنامه مزاحمتون شدم .</font><br /><font face="Tahoma">بی کلامی در گشوده شد . با احتیاط در سنگین اهنی روبه عقب هل دادم . یه لحظه از زیبایی اونجا نفسم بند اومد .</font><br /><font face="Tahoma">بید های مجنون دوطرف جاده سنگفرش شده قهوه ای تا کنار ساختمان زرد رنگ اخرایی که بی شباهت به قصر های زیبای یونانی نبود ادامه داشت. </font><br /><font face="Tahoma">محوطه
 اطراف چمن های مخملی سبز رنگ احاطه کرده و بوته های بنفشه و گلایی که حتی 
تو عمرم ندیده بودم گوشه وکنار باغ به شکلای زیبایی زینت بخش باغ بود . به 
ارومی قدم روی سنگفرش گذاشتم و به جلو پیش رفتم . حوض بزرگی به شکل ابگیر 
جلوی ساختمان بود که وسط ان پیکر خدای جنگ یونان سوار بر ارابه ای که دو 
اسب ان را به طرز جالبی میکشید قرار داشت . </font><br /><font face="Tahoma">چه
 خونه عجیبی ...معلوم بود که صاحب خونه عاشق ودلباخته فرهنگ یونان بود .اخه
 یه شعرم به زبون یونانی با ترجمه فارسی به صورت کتیبه رو ستونی که مجسمه 
روش قرار داشت نوشته شده بود .</font><br /><br /><br /><font face="Tahoma">من تورا می شناسم از تیغه هراس انگیز شمشیرت<br />من تورا می شناسم از چشمانت<br />که جهان را شتابناک نگاه می کند<br />بر خواسته از استخوان ها<br />یک اثر مقدس یونانی<br />وشجاع چون باستانیان <br />درود بر آزادی،درود<br />آنجا که شما زندگی می کنید<br />با دردی جانگاه در وجودتان<br />در انتظار آوایی هستید<br />که شمارا بخواند((دوباره برخیزید))<br />آن روز دیر زمانی بود که به تاخیر افتاده بود<br />گویی کفن شده بود<br />زیرا ترس مارا وحشت زده <br />وبندگی کمرمان را خم کرده بود...<br />شما که از غم و غصه تحقیر شده بودید <br />سرتان را به زیر انداختید<br />مثل فقیران از در گاه رانده<br />مثل کسانی که زندگیشان سراسر مصیبت است<br />آری،اماامروز هر پسر یونانی<br />با قدرت وپایداری تزلزل ناپذیر می جنگد<br />بدون خستگی در جستجو<br />مرگ یا پیروزی</font><br /><br /><font face="Tahoma">&quot;دیونیسیوس سولوموس،شاعر مشهور یونانی&quot;</font><br /><font face="Tahoma">وای
 خدا گلای نیلوفر طبیعی رو ابگیر شناور بودن باورم نمیشد چطور این گلو رو 
تو این فصل سال پرورش داده بودند. همیشه ارزوم بود این گل مرداب و از نزدیک
 ببینم .</font><br /><font face="Tahoma">اینقدر غرق تماشای اطراف بودم که یادم رفت واسه چه کاری اونجا بودم.</font><br /><font face="Tahoma">تو عالم رویا بودم که صدای خرناسی از پشت سرم شنیدم . برگشتم از ترس قلبم اومد تو دهنم این دیگه چی بود . </font><br /><br /><font face="Tahoma">یه سگ سیاه که قدش تا زیر گردنم میرسید داشت بهم نزدیک میشد .</font><br /><font face="Tahoma">نفهمیدم
 چطور فرار کردم فقط یادمه سگه با صدای وحشتناکی پارس میکرد و دنبالم میومد
 اخرشم با یه خیز خودشو به من رسوند و کیفمو به دندونای درشتش گرفت وکشید .</font><br /><font face="Tahoma">میخواستم
 جیغ بزنم اما نه باید عین یه مرد رفتار میکردم . کیفمو ول کردم و دوباره 
دوییدم که باز دنبالم اومد از پشت پرید روم خدای من مرگ و جلو چشمم دیدم.</font><br /><font face="Tahoma">دستمو
 سپر صورتم کردم .درد بدی تو دستم پیچید دیگه نتونستم تحمل کنم با همه 
وجودم دادی زدم با همه قدرت پاهامو تو سینه جمع کردم با لگد محکمی سگ و از 
روم کنار زدم اما هنوز دستم لای دندونای تیزش بود که صدای سوتی اومد و سگ 
دست منو رها کردو به سمت دیگه ای رفت . رو زمین اقتاده بودم کیفم یه طرف 
دیگه....استین لباسم پاره و از جای دندونای سگه وحشی خون می اومد.</font> 

<p>مردی با شتاب به سمتم اومد و کمک کرد از زمین بلند شم . بعد با لحن پر اضطرابی گفت: حالتون خوبه اقا ؟<br /><font face="Tahoma">نگاه پر تمسخری به قیافه مرد که معلوم بود از خدمتکارای اونجاست انداختمو گفتم : اگه این دست اش و لاش و در نظر نگیریم اره خوبم.</font><br /><font face="Tahoma">مرد کیفمو از زمین برداشت و گفت : واقعا متاسفام اما تازی تا حالا به هیچ مردی حمله نکرده بود .</font><br /><font face="Tahoma">با این حرف مرد قلبم تند زد . منظورش چی بود که به هچ مردی ؟ یعنی به زنا حمله میکرد؟</font><br /><font face="Tahoma">با لکنته زبون گفتم: چچطور مگه؟ .</font><br /><font face="Tahoma">خواست جواب سوالمو بده که دستا ش از بازو هام شل شد و ایستاد .</font><br /><font face="Tahoma">مسیر نگاهشوگرفتمودیدم پیرمردی با چهره عبوس بالای پله های عمارت ایستاده وما رو تماشا میکنه .</font><br /><font face="Tahoma">پیرمرد با صدای سردی گفت: احمد برو تازی رو ببند .غذاشو هم بده من ایشون و راهنمایی میکنم .</font><br /><font face="Tahoma">مرد
 بلافاصله کیفمو رو شونم گذاشت ورفت و من به سختی از پله ها بالا رفتم . 
پیرمرد جلوتر ازمن به سمت در بزرگ سفید رنگ با نقشهای طلایی رفت وان را باز
 کرد من هم پشت سرش وارد شدم. </font><br /><font face="Tahoma">از عظمت اونجا دردمو از یاد بردم خدایا این ادم چه کاره بود که همچین قصر باشکوهی واسه خودش ساخته یود .</font><br /><font face="Tahoma">زمین از سنگ مرمر سفید پوشیده براق و خیره کننده بود . قالیچه های ابریشمی قرمز میون اون سفیدی جلویی خاص داشت .</font><br /><font face="Tahoma">تمام پله ها و نردهاشم از همون جنس به زیبایی تراش خورده بودند.</font><br /><font face="Tahoma">عمارت به حالت گرد بود .ستون هایی به شکل مجسمه نیمه عریان مرد سنگینی عمارت رو به دوش میکشیدند .</font><br /><font face="Tahoma">ظروف قدیمی و تابلوهای زیبا درگوشه وکنار سالن به چشم میخورد .</font><br /><font face="Tahoma">با سرفه پیرمرد به خودم اومدم .</font><br /><font face="Tahoma">_اگه اجازه میفرمایید زخم دستتون و پانسمان کنم اقا پسر خونتون داره زمین و کثیف میکنه.</font><br /><font face="Tahoma">از نیش کلام پیرمرد لجم گرفت انگار نه انگار که سگ وحشیشون این بلا رو سر من اورده بود.</font><br /><font face="Tahoma">حیف که نمیتونستم جوابشو بدم وگرنه بد حال این عصا قورت داده رومیگرفتم.</font><br /><font face="Tahoma">با اکراه باند و ازش گرفتم و گفتم: ممنون خودم انجام میدم.</font><br /><font face="Tahoma">بیتفاوت از کنارم گذشت و گفت از این طرف بیاید.</font><br /><font face="Tahoma">همونطور که به سختی دستمال و رو زخمم میبستم دنبالش رفتم .</font><br /><font face="Tahoma">در اتاقی رو باز کرد که به همون زیبایی سالن تزیین شده بود . </font><br /><font face="Tahoma">پیرمرد با لحن قبلیش گفت: همینجا منتظر باشید تا نوبتتون بشه.شما اخرین نفر هستید.</font><br /><font face="Tahoma">گفتم:مگه کس دیگه ای هم هست؟ </font><br /><font face="Tahoma">پیرمرد با دست به انتهای اتاق اشاه کرد .</font><br /><font face="Tahoma">ای داد بیداد ده بیست نفر کلافه و منتظر ایستاده بودند .</font><br /><font face="Tahoma">منو بگو که فکر کردم اولین نفرم . پس از من زرنگ ترم بود .</font><br /><br /><font face="Tahoma">ترجیح دادم نزدیک نرم از همون فاصله زیر نظرشون گرفتم .</font><br /><font face="Tahoma">اکثرشون کت وشلواری بودن چند تایی هم مثل من تیپ اسپرت پوشیده بودند . </font><br /><font face="Tahoma">گوشه
 ای نشستم و چشم به اطراف دوختم .باید همه زوایای این عمارت رو به خاطر می 
سپوردم شاید دیگه هیچ وقت همچین جایی رو تو زندگیم نمیدیدم.</font><br /><font face="Tahoma">سفالینه
 های قدیمی که من فقط تو کتابای هنرم دیده بودم تو کمد بزرگ شیشه ای گوشه 
از اتاق خودنمایی میکرد بی توجه به دیگران بلند شدم و مقابلش ایستادم . </font><br /><font face="Tahoma">اونقدر
 زیبا روی سفالینه ها کنده کاری شده بود که دلم میخواست از نزدیک لمسشون 
کنم . اما حصار شیشه ای مانع این کار بود . نمیدونم چقدر گذشت که حضور 
پیرمرد و کنارم حس کردم .</font><br /><font face="Tahoma">_نوبت شماست اقا از این طرف</font><br /><font face="Tahoma">دل از اون اشیا قدیمی زیبا کندم و دنیال پیرمرد عبوس راه افتادم .</font><br /><font face="Tahoma">از پله های مرمر بالا رفتیم وارد راه رویی شدیم که از همون قالیچه ها توش پهن بود .</font><br /><font face="Tahoma">مقابل در بزرگ سفیدی ایستاد و گفت: بفرمایید اقا منتظر شما هستند.</font><br /><font face="Tahoma">کیفمو رو کولم جابجا کردمو دستی به کلاه موییم کشیدم با اضطراب به ارومی وارد شدم .</font><br /><font face="Tahoma">مثل رویا میمونست همه اشیا اتاق ترکیبی از رنگ سفید و طلایی بود. میز ,مبلمان ,پرده ها و حتی فرش روی زمین .</font><br /><font face="Tahoma">صدای خشک و رسمی گفت: بیاید نزدیک تر . </font><br /><font face="Tahoma">به جانب صدا برگشتم .</font><br /><font face="Tahoma">مردی
 حدودا سی ساله با پوست برنز وابروان کشیده مشکی به رنگ موهای لختش که مدل 
رپ رو پیشونی بلندش ریخته بود با چشمانی درشت قهوه ای اما سرد و بی روح و 
بینی کشیده ولب های برجسته پوشیده در کت و شلوار سفید فرو رفته در مبلی به 
همان رنگ نظاره گر من بود .</font><br /><font face="Tahoma">احساس کردم مسخ شدم . به سختی به سمتش رفتم و در مقابلش کنار مبل سفید رنگ ایستادم و اهسته سلام کردم.</font><br /><font face="Tahoma">باهمون لحن جوابمو داد و گفت : بهداد هستم </font><br /><font face="Tahoma">منم گفتم: وحدانی هستم</font><br /><font face="Tahoma">با نگاه سردش وراندازم کرد و گفت :لطفا بشینید.</font><br /><br /><font face="Tahoma">کمی صدامو کلفت کردمو گفتم: میترسم مبلتون کثیف شه اخه و اشاره ای به لباسامو دستمال خونی روی دستم کردم .</font><br /><font face="Tahoma">باز نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت: نمیخواد نگران مبلمان باشید . در جریان اتفاقی که واستون افتاد هستم . بفرمایید.</font><br /><font face="Tahoma">همونطور که رو مبل نشستم تو دلم گفتم چه متکبر نه یه عذر خواهی نه چیزی.نوکراشم به خودش رفتن .</font><br /><font face="Tahoma">_روزمه تون رو بدید ببینم.</font><br /><font face="Tahoma">سریع مدارک شناسایی و مدرک لیسانسمو بیرون اوردم ومقابلش گرفتم.</font><br /><font face="Tahoma">_بفرمایید</font><br /><font face="Tahoma">اونا رو ازم گرفت ومشغول برسی شد .</font><br /><font face="Tahoma">همونطور که سرش پایین بود متوجه اخمی که بین ابروهاش پدید اومده بود شدم . سرشو اورد بالا و با نگاه خشنی بهم گفت:</font><br /><font face="Tahoma">اقای محترم منو دست انداختین .</font><br /><font face="Tahoma">با اضطراب گفتم چطور مگه؟</font><br /><font face="Tahoma">همونطور که پروندمو انداخت رو میز از رو مبل بلند شد و گفت: چشماتون سالمه؟</font><br /><font face="Tahoma">با تعجب گفتم :اره چطور؟ </font><br /><font face="Tahoma">کلافه دستی تو موهاش کشیدو گفت: نه نیست .اگه سالم بود میدیدن که تو اگهی ما نوشته لیسانس روانشناسی نه نقاشی </font><br /><font face="Tahoma">مقابلش
 ایستادم تا زیر گردنش میرسیدم با همون لحن خودش گفتم : اتفاقا دیدم چه 
مدرکی میخواین اما گفتم شانسمو امتحان کنم لازم نیست که حتما مدرک 
روانشناسی داشته باشی که بفهمی یه بچه از زندگی چی میخواد یا باید چه طور 
یه بچه رو درست تربیت کرد. تو این کار فقط تجربه لازمه که اونم من دارم .</font><br /><font face="Tahoma">بهداد از دیدن حالت من لبخند تمسخر امیزی زد و دوباره رو مبل نشست .</font><br /><font face="Tahoma">پیپ سفید ی از جیب کتش بیرون اورد روشن کرد . </font><br /><font face="Tahoma">من که غرورمو له شده میدیدم مدارکمو از رو میز با خشونت برداشتم خواستم کیفمو بردارم برم </font><br /><font face="Tahoma">که صداشوشنیدم : تو به عنوان یه مرد از بچه ها چی میدونی که اینقدر با اطمینان حرف میزنی؟</font><br /><font face="Tahoma">کمی
 اروم شدم نفس عمیقی کشیدمو گفتم : یه بچه خواسته زیادی از این زندگی نداره
 فقط یه نفرو میخواد که با همه وجود بهش محبت کنه و باعث شادی کودکانش بشه.</font><br /><font face="Tahoma">چیزی نگفت ساکت در حالی که داشت پیپشو میکشید گفت:خوب حالا تو چطور میخوای باعث شادی اون بشی؟</font><br /><font face="Tahoma">نمیدونستم
 چی باید بگم . مکثی کردمو گفتم: من تو این عمر کوتاهی که از خدا گرفتم 
تجربه های زیادی بدست اوردم که با زبون نمیشه اونا رو ابراز کرد . </font><br /><font face="Tahoma">درسته
 که من رشته ام نقاشیه اما میدونم که با استفاده از دنیای پر نقش ونگار 
نقاشی میتونم دنیای شادی واسهفرزندتون بسازم . من حتی تو زمینه موسیقی هم 
سررشته دارم کتابای روانشنای رو هم اگه لازم باشه مطالعه میکنم تا بتونم 
بیشتر به شما کمک کنم . </font><br /><font face="Tahoma">بهداد دود پیپشو به صورت حلقه ای به اسمون داد وگفت: هدفت از انتخاب این شغل چیه؟</font><br /><font face="Tahoma">باید راستشو میگفتم : من وقتی 6 سالم بود پدر و مادرمو تو زلزله رودبار از دست دادم .سرپرستی منو عموم به عهده گرفت .</font><br /><font face="Tahoma">از اونوقت تا به الان سعی کردم رو پای خودم بایستم و زیر دین کسی نمونم . </font><br /><font face="Tahoma">الانم بخاطر اینکه میخوام مستقل بشم و شغلی هم مرتبط با رشتم پیدا نکردم اینجا اومدم .</font><br /><font face="Tahoma">بهداد دستشوبه سمتم دراز کرد خواست دوباره مدارکمو بینه.</font><br /><font face="Tahoma">مدارک و دادم بهش.</font><br /><font face="Tahoma">با صدای بلند گفت: اقای نیما وحدانی معدلت چند بوده؟</font><br /><font face="Tahoma">با افتخار گفتم : 19</font><br /><font face="Tahoma">مرد سری به نشانه تعجب تکان دادو گفت: بچه درسخونی هم بودی . </font><br /><font face="Tahoma">دیدم ارشیو تو دستت بود کاراتو اوردی؟</font><br /><font face="Tahoma">با خوشحالی گفتم بله.. میخواید ببینید ؟</font><br /><font face="Tahoma">باز سرشو تکون داد .</font><br /><font face="Tahoma">با عجله کیف ارشیوم رو مقابلش باز کردم به قیافش نگاه کردم موج تحسین تو چشماش دیده میشد اما چیزی نمیگفت. </font><br /><font face="Tahoma">با دقت داشت به پرتره هایی که از مجسمه ها وچند منظره از دریا و جنگل زده بودم نگاه میکرد .</font><br /><font face="Tahoma">وقتی تموم شد گفت به تقدیر اعتقاد داری؟ </font><br /><font face="Tahoma">کمی مکث کردم نمیدونستم چه منظوری داره ؟ گفتم اره من خودمو مدتهاست به دست تقدیر سپردم .</font><br /><font face="Tahoma">همون
 طور که نشسته بود دو تا دستشو بهم زد تو یه چشم بهم زدن پیرمرد عبوس ظاهر 
شد . رو کرد به منو گفت: با ادوارد برو پیش مانی ببینم پسرم تقدیرتو چطور 
ورق میزنه .</font><br /><font face="Tahoma">از خوشحالی قند تودلم اب شد این حرف یعنی که منو قبول کرده بود .</font><br /><font face="Tahoma">از بین نقاشی هام پرتره ای که از مجسمه یونانی زده بودمو برداشت وگفت اینوواسه کلکسیونم لازم دارم .</font><br /><font face="Tahoma">با اینکه خیلی اون پرتره رو دوست داشتم گفتم قابل شما رو نداره اگه دوست دارید تمام پرتره ها رو برارید .</font><br /><font face="Tahoma">با سردی گفت : نه همین کافیه وبه سمت کمد شیشه ای رفت که از سفالینه و مجسمه پر بود .</font><br /><font face="Tahoma">وسایلمو جمع کردم خداحافظی گفتم و همراه ادوارد به سمت اتاق مانی راه افتادم . </font></p></font></font></font><p>
</p>]]></description>
<pubDate>Sun, 26 Jan 2014 14:24:02 GMT</pubDate>
<dc:creator>ranginkaman</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://ranginkaman.samenblog.com/127.html</guid>
</item>
</channel>
</rss>