<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
		>
<channel>
<title>رنگین کمان</title>
<description>مطالب جالب و خواندنی</description>
<atom:link href="http://ranginkaman.samenblog.com/rss/126/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
<link>http://ranginkaman.samenblog.com/</link>
<generator>RSS Generated by SamenBlog.com</generator><item>
<title>رمان نیما[قسمت اول]</title>
<link>http://ranginkaman.samenblog.com/126.html</link><category>رمان نیما</category>
<category>رمان ایرانی</category>
<category>رمان عاشقانه</category>
<description><![CDATA[<div>رمان نیما<br /><div>قسمت 1<br /><br /></div></div><p>
</p><font size="2" face="Arial" color="#010101" style="font-size: 15pt;"><font face="Tahoma" color="#010101" style="font-size: 8pt;"><font color="#313131">صفحات روزنامه رو ورق زدم دیگه داشت حالم بهم میخورد .همش منشی زن ..تمام وقت ووو<br /><br />اخه چرا یه کار به درد بخور واسه ما دخترای بدبخت پیدا نمیشه ...اااا ه ه <br /><br />اره دیگه منشی زن میگیرن تا میتونن ازشون کار میکشن... اونوقت نصف اون چیزی که حقشومونه بهمون میدن بعد یکی دوماه هم میگن <br /><br />برو به سلامت ازت راضی نبودیم ... <br /><br />ای خدا این همه الکی رفتم دانشگاه , این لیسانس نقاشی به چه دردم میخوره اخه ؟ قربونت برم اقا جون اینم رشته بودوصیت کردی برم؟<br /><br />خوب وصیت میکردی دکتری , مهندسی , چیزی بشم....اخه نقاشی هم شد کار؟<br /><br />ازشکمم زدم از خوابم ازلباس از همه چیزم....<br /><br />مگه عموی بدبختم چقدر دیگه میتونه جور منو بکشه؟ هان؟<br /><br />توکه
 خودت شاهدی چه شبا که تا صبح نخوابیدمو با چشمای سرخ شده واسه این بچه 
پولدارای تنبل طرح زدم, نقاشی کشیدم , بلکه خرج این دانشگاه کوفتی رو با 
کمک عمو در بیارم مدرک بگیرم بلکه برم سر کار جبران کنم ...اما کو 
کااااررر....<br /><br />چیکار کنم تو بگوخدا جون ... هر جا میرم سابقه کار میخوان , پارتیه کلفت میخوان ...<br /><br />که من فلک زده هیچکدومشو ندارم ...از دار این دنیای پر محبتت فقط یه عمو دارم با یه زن عمو که چشم دیدن منو نداره ...<br /><br />اگه
 خانوادمو ازم نگرفته بودی ...اگه مامان گلم و بابام زنده بود هیچ وقت وضع 
من این جور نبود ...اونوقت واسه اینکه سر بار کسی نباشم مجبور نبودم تو این
 سن دنبال کار تو هر خراب شده ای سر بکشم ...<br /><br /><br />مگه من بدبخت چند سالمه؟همش 23 سال حتی بچگی هم نکردم ..<br /><br />خودت
 شاهد بودی وقتی بچه های عموم با بچه های محل بازی میکردن من سر چهاراها 
فال میفروختم دست فروشی میکردم چون با همون بچگیم میفهمیدم کسی رو ندارم و 
باید رو پای خودم وایسم مگه تا کی عموم میتونه<br /><br />منو نگهدار؟ اون بدبختم از دست غرغرای زنش به تنگ اومده خدا جون چی کار کنم ؟ <br /><br />همون طور که داشتم با خدا حرف میزدم وبه طرف خونه عموم میرفتم چشمم به یه اگهی خورد.<br /><br />به یک اقا ی مجرد دارای مدرک لیسانس روانشناسی جهت مراقبت و پرستاری از یک کودک نیازمندیم.<br /><br />خواهشمند است افراد واجد و شرایط به ادرس زیر مراجعت فرمایند.<br /><br />آدرس: شیراز _ خیابان ارم _کوچه نسترن ...<br /><br /><br />_قربون بزرگیت برم خدا حالا نمیشد یه دختر مجرد میخواستن ؟ <br /><br /><br />خسته و دلخور روزنامه رو با خشم مچاله کردم و تو کیفم جا دادم...<br /><br />هوا ابری بود .قطره های ریز بارون داشت به سر و صورتم میخورد ..<br /><br />حال بدی داشتم سرمو انداختم پایین <br /><br />با
 قدمای محکم روی برگای زرد و نارنجی توی پیاده رو شروع به راه رفتن کردم 
....صدای نالشون از زیر پاهام میومد ...حس ارامشی بهم دست داد انگار داشتم 
همه دق دلیمو سر این برگای بیچاره خالی می کردم ...دلم بد جوری گرفته بود 
قدمامو اروم کردم وواسه خودم <br /><br />شروع کردم به خوندن:<br /><br /><br />باز باران بی ترانه<br />گریه هایم عاشقانه<br />می خورد بر بام قلبم<br /><br />باورت شاید نباشد<br /><br />گم شدن در خاطراتت<br />می زند سیلی به رویم<br /><br />یاد ایام تو داشتن<br />مرده است در قلبم و روحم<br /><br />فکر آنکه با تو بودم<br />با تو بودم... شاد بودم<br />توی دشت آن نگاهت<br /><br />میزند اتش به جانم ....<br /><br />تو حال خودم بودم که خوردم به یه مرد میانسال ...<br /><br />نزدیک بود بیفته تو جوب<br /><br />اب که بازوهاشو گرفتم ...<br /><br />پیرمرد عصبانی بازوشو از دستم کشید بیرون و با لهجه شیرازیش گفت: حواست کجان پسر جون می چیشو چارت نمبینه ...نزیک بو بندازیم تو جوب <br /><br />ازش عذر خواهی کردم و گفتم ولی من پسر نیستما دخترم..<br /><br />مرد که کمی اروم شده بود عینکشو رو بینیش جا بجا کردو <br /><br />یه نگاه به سر تا پام انداخت و گفت: دخترم <br /><br />دختروی قدیم ... اخه ای چه سر وعضین بووی چیشی که تو سی خودت <br /><br />درست کردی؟؟؟ تو خو عین پسرا میمونی<br /><br />پیرمرد همونطور که سرشو تکون میداد به راه خودش ادامه داد و رفت .<br /><br />یه نگاه به خودم کردم <br /><br />طبق معمول کفشای ورزشی مشکیمو پوشیده بودم.<br /><br />شلوار بگ خاکستری که عموم کلی ازش متنفر بود <br /><br />مانتوی کوتاه و کلاه دار مشکی که بیشتر شبیه پلیور مردونه بود تا مانتو<br /><br />شال خاکستری مو مدل گره ای پشت گردنم انداخته بودم <br /><br />و کلاه مانتوهمو روش پوشیده بودم<br /><br />موهای خرماییم مثل همیشه مدل رپ از زیر شال و کلاه بیرون بود .<br />

<p><br />صورتمو تو شیشه ماشینی که کنار پیاده رو ایستاده بود نگاه کردم .<br /><br />انگار اولین بار بود خودمو میدیدم حق با پیر مرد بود من خیلی شبیه پسرا <br /><br />بودم... عموم میگفت تو شکلو قیافت بیشتر به بابات برده تا مامانت .... <br /><br />ابروهام پهن و کوتاه و دست نخورده بود ... چشمای عسلی درشتی هم <br /><br />داشتم که مژه های بلند و برگشته احاتش کرده بود ...<br /><br />بینیم متوسط و معمولی بود ...لبهامم قلبه ایو برجسته اما موهای ظریف<br /><br />پشت لبم یکم پسرونه جلوم میداد...<br />دیگه کم کم عادت کرده بودم بهم بگن پسر ...<br /><br />حتی شناسنامه ای که داشتم مال داداش خدابیامرزم نیما بود که وقتی <br /><br />2 سالش بود تو دریا غرق شد و هیچ وقتم جنازش پیدا نشد ...<br /><br />بابامم واسه زنده نگهداشتن خاطرات تنها پسرش همون شناسنامه رو <br /><br />واسه من گذاشت ... حتی سعی میکرد منو مثل یه پسر بزرگ کنه ...<br /><br />که خدا بهش مهلت نداد ...<br /><br />یادمه تنها دختر توی دانشگاه بودم که هیچ وقت نه ارایش داشتم نه<br /><br />لباس شیک دخترونه هیچ دوست و رفیقی هم نداشتم ...<br /><br />حتی بعضی از نگهبانا و استادای اونجا وقتی کلاه سرم بود منو با پسرای<br /><br />دانشگاه اشتباه میگرفتن ..بدم نبود اینجوری به لباسام گیر نمیدادن</p>
<p>اسممو گذاشته بودن دختر پسر نما ... <br /><br />ولی من عین خیالم نبود اینقدر تو درس و بدبختیام غرق بودم که وقت فکر <br /><br />کردن به این چیزا رو نداشتم ... یه وقتایی از این کار پدرم دلم میگرفت اما اما<br /><br />کاری نمیشد کرد ...<br /><br />همیشه دلم میخواست اسمم نیلوفر بود اما شدم نیمای بابام اونم با <br /><br />شناسنامه 2 سال از خودم بزرگتر از زندگیو روزگارم اوقم میگیره ...<br /><br />داشتم به راه خودم ادامه دادم که فکری عین برق از ذهنم گذشت . ..<br /><br />اره خودشه چرا که نه حالا که ااین نعمت و خدا بهم داده چرا استفاده نکنم <br /><br />مگه بعضیا منو با پسرا اشتباه نمیگیرن ؟خوب منم میزارم تو همین خیال<br /><br />بونن ....فقط کافیه کلاه گیس بزارمو برامدگی های بدنمو بپوشونم اونوقت<br /><br />دیگه احدی متوجه نمیشه من دخترم میشم همون پسری که بابام <br /><br />میخواست ... میتونم راحت کار کنم بدون ترس از مزاحمتی <br /><br />میگن هیچ کار خدا بی حکمت نیستا ... اینم حکمت این شناسنامه<br /><br /><br />و صورت...<br /><br /><font face="Tahoma"><font face="""باید سریع برم بازار لباس مناسب بگیرم یه مشتم خرت و پرت نباید بزارم این/font/fontbr /br /font face="Tahoma"شغل خوب از دستم بره ..../font/p
div align="right"font face="Tahoma"هنوز چند ساعتی به تاریک شدن هوا مونده بود تو ایستگاه اتوبوس ایستادم./fontbr /font face="Tahoma"چند دقیقه نگذشته بود که خط 109 پیداش شد . سوار شدم همه صندلی یا پر بود فقط یه دونه خالی تو ردیف اخر قسمت مردونه بود نشستم ./fontbr /font face="Tahoma"چند تا خیابون که رفتیم اینقدر اتوبوس شلوغ شد که حتی به زور جایی واسه ایستادن پیدا میشد ./fontbr /font face="Tahoma"زنا از اون سمت اتوبوس غر غر میکردن که بسه دیگه سوار نکن ما داریم له میشیم اقا .../fontbr /font face="Tahoma"اما مرد راننده انگار نه انگار تو ایستگاها می ایستاد و مردم به زود خودشونو جا میدادن .../fontbr /font face="Tahoma"تو همین حین چشمم به پیر مرد ضعیفی افتاد که قدش کوتاه بود و به سختی دستش به میله اوتوبوس میرسید ./fontbr /font face="Tahoma"دلم سوخت صداش زدمو گفتم اقا بیا سر جای من بشین ./fontbr /font face="Tahoma"پیرمرد
 انگار دنیار رو بهش داده بودن به ارومی خودشو به من رسوند . از جا بلند 
شدم و اون نشست با صدای لرزونش گفت: پیر شی پسرم ...خدا عمرت بده زانوهام 
دیگه طاقت نداشت... /fontbr /font face="Tahoma"زیر لب جوابشو دادم یه ایستگاه دیگه مونده بود ./fontbr /font face="Tahoma"سر چهار راه سینما سعدی پیاده شدم .../fontbr /font face="Tahoma"خوب حالا باید از کجا شروع کنم؟/fontbr /font face="Tahoma"اول font face=""">بهتره از فروشگاه مهرگان چند دست لباس مردونه بگیرم ..</font></font><br /><font face="Tahoma"><font face="""داشتم میرفتم سمت اونجا که مردم و تو صف بیلیت سینما دیدم ./font/fontbr /font face="Tahoma"font face=""">چه صفی هم داشت چند تا دختر ژیگول و شیک و دیدم که داشتن با اب و تاب از فیلمه میگفتن:</font></font><br /><font face="Tahoma">_اره من دیدمش خیلی نازه اینقدر خندیدم ارژنگ امیر فضلی نقش یه معتادو بازی میکنی ...امین حیایی هم نقش یه دزد وای خیلی با حال بود .</font><br /><font face="Tahoma">حساب کن اکبر عبدی شده عین یه پسر 20 ساله اینقدر با مزه هم حرف میزنه بهش میگن بایرام بولدوزر </font><br /><font face="Tahoma">_وای راست میگی الناز جون ...</font><br /><font face="Tahoma">_اره که راست میگم ... بزار بریم تو خودت میبینی ... مردم تو سینما چه ها که نکردن ..همراشون دست میزدن میرقصیدن وای نمیدونیا ...</font><br /><font face="Tahoma">_اخ جون چه باحال بچه ها پایه باشیدا بیاید ما هم همراشون سوت و کف بزنیم ...</font><br /><br /><font face="Tahoma">اهی کشیدم و از کنارشون گذشتم اینا تو چه خوشی بودن من تو چه غمی </font><br /><font face="Tahoma">اره خوب اگه منم مثل اینا یه خانواده داشتم و بابام چپ و راست خرجم میکرد سرخوش تر از اینا میشدم ...</font><br /><br /><font face="Tahoma">داخل فروشگاهم مثل همیشه غل غله بود.چون جنساش ارزون بود هیچ وقت رو دستشون خلوت نمیشد .</font><br /><font face="Tahoma">چند تا پیرهن و شلوار برداشتم وقت کم بود سریع رفتم حساب کردم و زدم بیرون .</font><br /><font face="Tahoma">دوباره سوار خط شدم رفتم سراه احمدی یادمه یه مغازه تو ورودی بازار وکیل بود که کلاه گیسای خیلی طبیعی با قیمت مناسب داشت .</font><br /><font face="Tahoma">از خط پیاده شدم داشتم وارد بازار میشدم که احساس کردم یکی گوشه </font><br /><font face="Tahoma">پلیورمو گرفت .</font><br /><font face="Tahoma">برگشتم دیدم یه دختر کوچیکه با صورت کثیف و چشمای اشک الود</font><br /><font face="Tahoma">یه جعبه پر از فال همراه مرغ عشق تو دستش تو اون هوای سر با یه لباس نازک و پاره با پاهای بی جوراب کنارم ایستاده</font><br /><font face="Tahoma">گفت: میشه یه فال ازم بخری خواهش میکنم .باید تا شب همه این فالا رو بفروشم اما هیشکی ازم نمیخره .</font><br /><font face="Tahoma">یدفعه احساس کردم قلبم تیر کشید ...گذشته های خودم عین یه فیلم از جلو چشمم رد شد . انگار خودم بودم که داشتم التماس میکردم ...</font><br /><font face="Tahoma">اقا خواهش میکنم یه فال بخرین </font><br /><font face="Tahoma">خانم تو رو خدا به خدا فالام راسته ...</font><br /><font face="Tahoma">یه گل بخرین گلاش تازست ....اقا واسه خانمت گل نمیخری ...؟؟؟</font><br /><font face="Tahoma">اشک
 تو چشمام جمع شده بود به خودم اومدم دیدم دخترک داره میره دوویدم سمتش از 
پشت دستمو گذاشتم رو شونه های نحیفش و صداش زدم : صبر کن دختر همه فالاتو 
میخوام .</font><br /><font face="Tahoma">دخترک حیرت زده گفت: همشو؟ میخوای چی کار ؟ </font><br /><font face="Tahoma">ده هزار تومن از تو کیفم بیرون اوردم دادم بهش گفتم : تو فالاتو بده به من لازمش دارم .</font><br /><font face="Tahoma">دخترک با چشمای گرد شده خیره به پول گفت :این چنده؟</font><br /><font face="Tahoma">گفتم: ده هزار تومن کمه؟ </font><br /><font face="Tahoma">با ذوق گفت: نه ... این خیلی هم زیاده تمام فالای من میشه سه هزار تومن </font><br /><font face="Tahoma">دستی روموهای ژولیدش کشیدم و گفتم : اشکال نداره با بقیه اش واسه خودت لباس و جوراب بگیرتا تو این هوا سرما نخوری...</font><br /><font face="Tahoma">فالا
 رو ازش گرفتم و به سرعت رفتم که پشت سرم اومد و گفت بزار حداقل با جیکی 
(مرغ عشقش بود) یه فال برات بگیرم تا همه فالاش راست بوده ...</font><br /><font face="Tahoma">نخواستم دل کوچیکشو بشکونم جعبه رو گرفتم جلوش مرغ عشق از لابه لای کاغذا یکی کشید بیرون دخترک ازش گرفت و داد دستم بگیر بخونش </font><br /><font face="Tahoma">ازش گرفتم .</font><br /><font face="Tahoma">با شاادی ازم خداحافظی کرد و رفت . منم کاغذ و همراه جعبه گذاشتم توکیفم و به سمت مغازه راه افتادم .</font><br /><br /><font face="Tahoma">سلامی دادمو وارد شدم .</font><br /><font face="Tahoma">فروشنده که پسر قد بلند لاغر اندامی بود با چاپلوسی گفت: سلام ..خوش اومدین بفرمایید در خدمتم </font><br /><font face="Tahoma">_اقا ببخشید یه گلاه گیس مردونه میخواستم دارید؟</font><br /><font face="Tahoma">پسر یه نگاه عجیبی بهم انداخت و گفت: معمولا خانوما موهای بلندوهای لایت شده میپسندن میخواین نشونتون بدم؟</font><br /><font face="Tahoma">بیحوصله گفتم:اقا من مدل پسرونه و کوتاه میخوام دارید؟ اگه ندارید برم جای دیگه؟</font><br /><font face="Tahoma">پسر جا خورد وگفت: چرا عصبانی میشید خانم ؟ 2 تا دارم الان میارم </font><br /><font face="Tahoma">رفت از بالای مغازه اوردشون </font><br /><font face="Tahoma">_بفرمایید خدمت شما.... اتاق پرو اخر مغازست .</font><br /><font face="Tahoma">کلاه
 ها روازش گرفتم و رفتم تو اتاقک پرو چراغ و زدم شالمو از سرم برداشتم 
موهای خرمایمو که تا زیر سر شونم میرسیدو با گیره های مخصوص جمع کردم کلاه 
اولی رو برداشتم رنگش مشکی پر کلاغی بود مدلشم تیفوسی گذاشتم سرم وقتی تو 
ایینه خودمو دیدم کلی خندم گرفت شدم عین جوجه تیغی ...</font><br /><font face="Tahoma">سریع درش اوردم و اون یکی که رنگش قهوه ای تیره بود و کمی بلند تر سرم گذاشتم .</font><br /><font face="Tahoma">اره
 این طبیعی و قشنگ بود هیچکی نمیتونست حدس بزنه کلاه گیسه .فرقشو سمت کج 
مدل رپ شونه کردم بهم میومد انگار یه پسر واقعی شده بودم کاش موهای خودمو 
کوتاه میکردم دیگه این همه پول بی زبون و نمیدادم ...</font><br /><font face="Tahoma">اما نه دلم نمیاد مامانم عاشق موهام بود ...حالا شاید یه وقت این کارم کردم اما حالا نه ... </font><br /><font face="Tahoma">چرا الکی موهامو کوتاه کنم اصلا از کجا معلوم منو استخدام کنن ؟ </font><br /><font face="Tahoma">کلاه و در اوردم شالمو پوشیدمو اومدم بیرون .</font><br /><font face="Tahoma">اینو میبرم اقا چند میشه؟</font><br /><font face="Tahoma">_مبارک باشه به شادی ازش استفاده کنید ...قابل شما رو نداره باشه حالا؟</font><br /><font face="Tahoma">_ممنون چقدر بدم خدمتتون؟</font><br /><font face="Tahoma">_والا سی و پنج تومنه حالا شما سی تومن بدین ...</font><br /><font face="Tahoma">بیست
 و پنج تومن در اوردم گذاشتم رو پیشخون .با خوشحای پول و برداشت یهو گفت 
:ااا این که بیست و پنج خانم بخدا اینا رو خودمون بیستو شش میخریم .</font><br /><font face="Tahoma">منم هزار دیگه در اوردم گذاشتم روش و گفتمک اینم بیست و شش نمیدین برم جای دیگه کلاه رو گذاشتم زمین خواستم برم که پسره دوباره گفت:</font><br /><font face="Tahoma">خانوم شما چه زود جوش میارین بفرمایین مبارک باشه </font><br /><font face="Tahoma">کلاه و به طرفم گرفته بود از دستش گرفتم بیرون اومدم به سمت خیابون راه افتادم ...</font><br /><font face="Tahoma">فقط باید بانداژ میخریدم اونم داروخونه سر کوچمون داشت .</font><br /><font face="Tahoma">سوار خط 68 شدم و به سمت خونمون که تو خیابون جماران 1 بود رفتم.</font><br /><font face="Tahoma">خداروشکر اتوبوس خلوت بود و من مجبور نشدم جامو به کسی بدم .</font><br /><font face="Tahoma">هوا تاریک شده بود بارونم نم میبارید رفتم تو داروخونه 2 بسته بانداژ با پنسای مخصوصش گرفتم .</font><br /><font face="Tahoma">خیالم راحت شد همه چیز واسه فردا محیا بود .رفتم خونه طبق معمول کسی نبود . عموی بدبختم تا اخرای شب مسافر کشی میکرد ...</font><br /><font face="Tahoma">زن عمو هم باز قهر کردهو خونه مادرش بود.</font><br /><font face="Tahoma">مهرداد
 و مهران پسر عمو هام که 6 سالی از من بزرگتر بودن تو مغازه مکانیکی 
داییشون استا کار شده بودن وعموم وقت اومدن اونا رو میاورد .</font><br /><font face="Tahoma">مهسا هم دختر عموم که 2سال کوچکتر از من بود چند ماهی از ازدواجش میگذشت .خونه خودشون بود. </font><br /><br /><font face="Tahoma">دلم ضعف میرفت همونجور رفتم تو اشپز خونه یه نیمرو درست کردم و خوردم سیر که شدم رفتم تو اتاقم که در واقع زیر زمین خونه عموم بود .</font><br /><font face="Tahoma">جامو انداختمو لباساموعوض کردم و پریدم تو رختخوابم وای که بعد از اون همه پیاده روی حال خوبی میداد. کمی تو دشکم غلت زدم که </font><br /><font face="Tahoma">یادم افتاد به فال حافظی که دخترک برام گرفته بود نیم خیز شدمو از تو کیفم کاغذ فال و بردااشتم اروم تا شو باز کردم </font><br /><br /><font face="Tahoma">که عشق اسان نمود </font><br /><br /><font face="Tahoma">الا یا ایها الساقی ادرکاسا ونا دلها </font><br /><font face="Tahoma">که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکلها</font><br /><font face="Tahoma">ببوی نافه کاخرصباران طره بگشاید </font><br /><font face="Tahoma">زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها</font><br /><font face="Tahoma">مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هردم </font><br /><font face="Tahoma">جرس فریاد میداردکه بر بندد محملها</font><br /><font face="Tahoma">بمی سجاده رنگین گرت پیر مغیان گوید</font><br /><font face="Tahoma">که سالک بیخیر نبود ز راه و رسم منزلها </font><br /><font face="Tahoma">شب تاریک و بیم موج وگردابی چنین هایل</font><br /><font face="Tahoma">کجا دانند حال ما سبک باران ساحلها </font><br /><font face="Tahoma">همه کاررم زخودکامی ببد نامی کشید اخر </font><br /><font face="Tahoma">نهان کی ماند ان رازی کز و سازند محف</font><br /><font face="Tahoma">حضوری گرهمی خواهی ازوغایب مشو حافظ</font><br /><font face="Tahoma">متی ما تلق من تهوی دع الد نیا واهملها</font><br /><br /><font face="Tahoma">صاحب فال عشق در نظر اول سهل و اسان است.</font><br /><font face="Tahoma">ولی درراه ان دشواریها ی زیادی وجود دارد .</font><br /><font face="Tahoma">اما از این سختی ها نترس با صبر و توکل به خدای بزرگ رنج و </font><br /><br /><font face="Tahoma">محنت به پایان میرسد .</font><br /><br /><font face="Tahoma">دلم یه حال عجیبی شد این فال داشت بهم هشدار میداد کاری که میخواستم.بکنم به ظاهر اسون اما در عمل سخت و دشوار بود .</font><br /><font face="Tahoma">اما نمیدونم چرا دلم میخواست واسه اولین بار تو زندگیم خطر کنم .</font><br /><font face="Tahoma">فعلا خستم نمیتونم درست تصیم بگیرم فردا بهش فکر میکنم هنوز که چیزی معلوم نیست .</font><br /><font face="Tahoma">بزار حالا من برم به اون ادرس ببینم چی میشه...شاید اصلا منو استخدام نکردن . </font><br /><font face="Tahoma">شب خوش نیما خانم .</font></div>
<div align="right">ادامه دارد ...</div></font></font></font><p>
</p>]]></description>
<pubDate>Sun, 26 Jan 2014 14:21:31 GMT</pubDate>
<dc:creator>ranginkaman</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://ranginkaman.samenblog.com/126.html</guid>
</item>
</channel>
</rss>