<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
		>
<channel>
<title>رنگین کمان</title>
<description>مطالب جالب و خواندنی</description>
<atom:link href="http://ranginkaman.samenblog.com/rss/125/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
<link>http://ranginkaman.samenblog.com/</link>
<generator>RSS Generated by SamenBlog.com</generator><item>
<title>سرنوشت دچرخه سواری در پیاده رو</title>
<link>http://ranginkaman.samenblog.com/125.html</link><category>داستان کوتاه</category>
<category>دختر اردیست orodist</category>
<category>داستانهای کوتاه</category>
<category>داستان عاشقانه</category>
<description><![CDATA[<p>جوان دوچرخه سوار توی پیاده رو ناگهان می خوره زمین ، اونم جلوی پای یک 
دختر اردیست ORODIST سرخ پوش (اردیست ها طرفداران حکیم ارد بزرگ هستند و 
لباس سرخ می پوشن) ، اونم دختری با هفت قلم آرایش و تیچان پیتان کرده ... !</p>
<p><br /></p>
<p>جوانک سعی می کنه خودشو خیلی زود جمع و جور کنه و از جاش بلند شه ، اما 
از بخت بد ، دختر قصه ما با عصبانیت هر چه بیشتر بر سرش داد می کشه و میگه :</p>
<p>آهای آهای اگر پای من می شکست</p>
<p>اگر می خوردی به من</p>
<p>اگر بدنم آسیب می دید و یه جام می شکست</p>
<p>چکار می کردی هان ؟! چیکار می کردی ؟؟؟</p>
<p>اصلا بگو ببینم چرا توی پیاده رو دوچرخه سواری می کنی ؟</p>
<p>مگه دوچرخه سواری جاش تو پیاده رو است ؟</p>
<p>مگه این مملکت پلیس نداره ؟ تا امثال تو رو بگیرن بندازن گوشه هلوفدونی ؟!</p>
<p>اصلا بگو ببینم چرا معذرت خواهی نمی کنی ؟</p>
<p>مگه بابا و مامانت ! بهت یاد ندادن وقتی یه غلطی میکنی معذرت خواهی کنی؟</p>
<p>هان هان زود باش معذرت خواهی کن زود زود باش</p>
<p>جوان بخت بر گشته که حالا ایستاده بود و می خواست خودش را زودتر از دست 
این اجل معلق نجات بده و نظرش به ریمل ها و ماتیک آنچنانی دختراردیست 
افتاده بود که بیش از هر چیزی وق زده بود&nbsp; گفت : خانم حالا که چیزی نشده ؟!</p>
<p>این حرف دوچرخه سوار ، مثل آتشی بود به بشکه باروت دختر خانم ...</p>
<p>دخترخانم نعره ایی کشید و گفت : آهای پسره پرروی چشم دریده</p>
<p>(جمعیت بی تفاوت اطراف دختر و پسر چند قدمی جلوتر آمدند معلوم نبود می 
خواهند به نفع خانم ، جوانک را بزنند و یا دخترک را بگیرند تا پسر نگون بخت
 را نزند)</p>
<p>دخترخانم همچنان فریاد می کشید : اصلا تو چه منظوری داشتی می خواستی با دوچرخه ات به من بزنی ؟</p>
<p>مگه خودت خواهر مادر نداری؟</p>
<p>جوانک که حالا خیلی هم ترسیده بود با این حرف خانم محجوب قصه ما ! فکری 
در ذهن اش جرقه زد و گفت : خانم ! خانم ! من معذرت می خوام !! میشه شمارتون
 رو بدین بابا مامان رو بفرستم خواستگاری ، خدمتتون !!!</p>
<p>جمعیت بهت زده منتظر آن بودند که دختر خانم یک کشیده ، لنگ کفشی ، چیزی میزی بزنه بر سر و کله آقا پسر دوچرخه سوار ....</p>
<p>دخترک یک قدم به پسر نزدیک شد پسرک سرش را از ترس عقب کشید دختر خانم با
 صدایی گرفته و صمیمی گفت شمارتو بگو تا آدرسمو برات اس کنم !!! راستی 
خوردی زمین جایی از بدنت که درد نگرفت ... ها ؟!</p>
<p>پسر جوان از شدت هیجان صورتش گل انداخته بود !</p>
<p>بعضی از خانم های اطراف که از تعجب دهانشون باز مونده و حالا صداشون به گوش می رسید که میگفتن : وا به حق چیزهای ندیده و نشنیده ...</p>
<p>دختر اردیست نگاهی بهشون کرد و با حالتی بی تفاوت گفت : چیه اینجا جمع شدین ، بحث خانوادگیه ! لطفا جمع نشین !</p>
<p>چند لحظه بعد دختر خانم و آقا پسر از میان جمعیت ناپدید شدند و به یک سو رفتند ...</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;منبع : www.anolla.blogfa.com/post-102.aspx</p>
 
  
]]></description>
<pubDate>Wed, 1 Jan 2014 15:29:35 GMT</pubDate>
<dc:creator>ranginkaman</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://ranginkaman.samenblog.com/125.html</guid>
</item>
</channel>
</rss>